عشق داند که در این دایره سرگردانند....
همچنان در حال خوندن وبلاگ فرزانگان 73 هستم

تازه رسیدم به نوشته های پرشنگ

آخ که سال 85 هم ، دغدغه همه ی ما، همین دموکراسی هیچ وقت نبوده و نداشته بوده. حالا هم هست، بعدها هم خواهد بود

نمیدونم کی قراره حس کنم که کمی، فقط کمی آزادم ؟

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم بهمن 1393ساعت 21:14  توسط مژده عاقل  | 

"چهار شنبه سوری مبارک" امروز روی پیغامهای تلفن همراه ردوبدل میشه"وچنین گفت زرتشت :بسوزانید بدی را در آتش تا نیکی پدید آید.."

 

امسال تهدیدهای ممنوعیت های چهارشنبه سوری خیلی بیشتره ولی برعکس همه جا خیلی واضحتر و بیشتر ، کنار خیابونها انواع و اقسام فشفشه و بمب و ترقه میفروشند.یکی از تهدیدها شامل زندان تا آخر تعطیلات عیده!!!......... ....... .

نسترن جان شاید برات جالب باشه که تا پارسال که چنین جو پر اضطرابی حاکم نبود من نشنیده بودم کسی بگه "چهارشنبه سوری مبارک" یا "شب یلدا مبارک"...

بهـار

 

از وبلاگ :http://farzanegan73.blogfa.com/post-538.aspx

به تاریخ نوشته هم توجه شود!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم بهمن 1393ساعت 13:54  توسط مژده عاقل  | 

از اونجایی که من خیلی باهوشم و البته خیلی هم خجسته هستم و البته خیلی هم مژده بی غم !

داشتم به مشکل دوستام در باب نداشتن نت در خانه و محل کار فکر میکردم چرا که رایتل عزیز نیز، یه سری جاها، دست عطوفت آنتن خودش رو از سر کاربرانش برداشته 

داشتم فکر میکردم کاشکی میشد یه دستگاهی اختراع کرد ، مثلا یه ترد میل یا یه دوچرخه ی ثابت، که به یه دینام وصل باشه، بعد روش بدوئی یا رکاب بزنی، و انرژی حاصل با یه مبدل ! ( که البته این مبدل خودش باید اختراع شه هر چه زودتر ) تبدیل به طول موج های وایرلس بشه 

خیلی باهوشم نه ؟

شما هم اگه ددلاین مقاله ی درس جنسیت داشتید ،حتما به همین حال و روز می افتادین :(((

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم بهمن 1393ساعت 14:58  توسط مژده عاقل  | 

خیلی خوشحالم که دقیقا طبق همونی که هال میگه، تونستم با یک استاتوس در فیس بوکم، یک پیامی رو رمز گزاری کنم و به حمدالله و حول و قوه ی الهی، در مرحله دوم یعنی رمز گشائی، هم عملیات ، با موفقیت اجرا شد و به پایان رسید

 

خیلی خوشحالم که در حین این رمز گزاری و رمز گشایی، بخش کوچک، بخش بسیار کوچکی از ناراحتی هام رو نسبت به یه سری موجود و البته به یکی شون که خیل بیشتر از بقیه رو اعصابم بود؛ نشون دادم

مریم میگه چرا حالا؟ چرا همون موقع که ناراحتت کرد، بهش نگفتی، میگم اون موقعی که من این مژده ی الان نبودم و البته خیلی هم متاسفم

حالا ، حالا حتی شده برای یکبار، حتی اگر شده به شیوه مرگ یکبار و شیون هم یکبار؛ باید بهش بفهمونم که چقدر از دو روئی اش متنفرم، از این که همیشه حزب باد بوده و هر جائی به مصلحتش بوده، دم ادم ها رو گرفته 

از این که بارها با بادی لنگوئجش بهم توهین کرده، تحقیرم کرده

با تمام وجود خوشحالم که رمزگزاری و رمز گشایی با موفقیت انجام شد

از کجا مطمئنم که منظورمو فهمیده ؟

از اونجائی که تو فیس بوک، بلاکم کرده 

+ نوشته شده در  شنبه ششم دی 1393ساعت 11:34  توسط مژده عاقل  | 

تا كی غم این خورم كه دارم یا نه

وین  عمر به خوشدلی گذارم یا نه

پركن قدح باده  كه  معلومم   نیست

كاین  دم  كه  فرو برم  برآرم یا نه

 

بیا  تا  به  شادی  دهیم  و خوریم

چو   گاه    گذشتن    بود   بگذریم

چه  بندی  دل  اندر  سرای  سپنج

چه نازی به گنج و چه نالی زرنج

 

 

قدسیان را عشق هست و درد نیست

درد  را  جز  آدمی  در  خورد  نیست

هر  كه  او  خواهان  درد كار  نیست

از  درخت  عشق  بر خوردار  نیست

گر تو هستی  اصل عشق و  مرد راه

درد خواه   و  درد خواه  و   درد خواه

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه ششم دی 1393ساعت 11:27  توسط مژده عاقل  | 

 این لینک وبلاگ یک پزشک خیلی بهم حال داد مخصوصا تصور جدال بامزه ی دعواهای  بخش های مختلف مغز با هم

حالا با خوندن این پست ، برام کاملا تئوریزه شد که چرا آدم وقتی میدونه که تو وبلاگش خواننده ای نداره یا حداقل کامنتی نداره،  باز هم دستش میره به نوشتن ، نوشتن هر آونچه که در ذهنش داره سنگینی مطلق میکنه

و این همون چیزیه که خود، خیلی از وبلاگ نویسها رو هنوز سر پا نگه داشته وگر نه واسه ی خیلی ها ، کاملا واضح و روشنه که دیگه دوره وبلاگ به سر رسیده و نوبت، نوبت اینستا و چیزای دیگس ( کلاس د کاظمی،1393) :))

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم آذر 1393ساعت 23:52  توسط مژده عاقل  | 

امروز داشتم به مریم میگفتم که توی فامیل و دور و بر ، خیلی ها بودند که یه موقعی با تمام قوا تلاش میکردند که کسی ، کوچکترین خبری از زندگیشون نداشته باشه  و سری در نیاره. حتی مهم ترین وقایع زندگی ای که یه جورائی قابل پنهان کردن نیست مثل ازدواج و قصد مهاجرت و ...  رو به شکل احمقانه ای پنهان میکردند. اون موقع ها خیلی غصه میخوردم که چرا همه فامیل دارند و ما نداریم.چرا cousin  های دوستانم، نزدیک ترین هاشون هستند و من همیشه باید تو خیالم این تصور رو بپرورونم که کسی نیست که اونا رو برای من بُلد کنه یا برتر بودنشون رو هی مگنیفای کنه و من هم مثل همه ی دوستانم ، من هم ماجراهای خیلی هیجان آمیزی با cousin  هام دارم، مدت ها غصه میخوردم از اینکه  وال فیس بوکشون رو روم میبستند ،  سوالات بی امان از اینکه چرا ما رو انقدر غریبه میدونند؟ چرا؟   خانواده ی من ای رو که  روزی، غمخوارشون بودند رو از فامیل سه پشت دور تر ،  دورتر میدونستند

واقعا یه دوره ای خیلی رو اعصابم بود

من ! یه دختر حساس و عاطفی

یه ادمی که وقتی یکی رو دوست داشته باشه ، میتونه براش بمیره

منی که این همه دنبال "جمع " بودم

منی که خیلی تحمل میکنم برای نگه داشتن یک رابطه حالا از نوع دوستی ، خانوداگی یا حتی خواهری و برادری

منی که سالها برای خیلی آدم ها تحمل کردم و صبر

صبری که به یکیشون هم خیلی گفتم که نذار به نقطه ی لبریزش برسه

همون دوستی که کنار گذاشتنش خیلی سخت بود. ولی بالاخره با اخرین "نیش زنی " هاش، تصمیم گرفتم که مرگ رو یکبار تجربه کنم و شیون رو یکبار و گذاشتمش کنار .

حالا خیلی وقته که اون ادم هایی که من رو گذاشتند کنار، گذاشتم کنار

حالا دیگه برام مهم نیست اگر اونور دنیا ، نفس بکشند، یا نکشند( الهی که همیشه در صحت و سلامت ، لبخند بزنند)  دیگه برام مهم نیست اگه چیزی تهدیدشون کنه، من دیگه اشتباه بزرگترام رو برای یک عمر محبت خالصانه تکرار نخواهم کرد.

مهم نیست برام اگر قرار باشه توی کاخ عروسی بگیرند، یا توی شرکت امازون کار کنند یا هرچی یا هر چی

واقعا بود و نبودشون برام مهم نیست

اون موقعی که من بهشون احتیاج داشتم، نبودن و نخواستن که کوچکترین سهمی تو بودن من داشته باشند. همیشه من یا بهتر بگم ما رو ندیدند. دنبال از ما بهترون بودند

حالا دیگه اونها برای من نیستند.

باز هم تحملم تموم شده و دیگه حاضر نیستم برای بودن کسی ، باج بدم

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم آبان 1393ساعت 21:42  توسط مژده عاقل  | 

نمیشه

گاهی وقتها نمیشه بشی اون کسی که نیستی و میخوای باشی

باید پذیرفت 

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم آبان 1393ساعت 22:17  توسط مژده عاقل  | 

شما یک پیوستار n  درجه ای تصور کنید که آدم به شکل کاملا سیار روی درجه های این طیف در واحد زمان ، تغییر مکانی داره

یع روز این ور و یه روز اونور

داستان هر آدمی هست که تغییر رشته میدن. بالاخص رشته هایی که ته ته تفکر ، میرسه به اصول فلسفی

مثلا آشنائی با مفهومی به نام برساخت گرائی  و ذات گرائی

هنوزم نمیتونم قائل به هیچ کدوم صرفش باشم ولی اینروز ها که دارم با یک فامیل عزیزی بحث میکنم که اگرچه همه ی ما واجد اخلاق و صفات نامناسب و ناپسندی هستیم ، ولی این بدیهی بودنی که میگه : آقا همه ی آدم ها ، بالاخره یه نوع اخلاق بدی دارند،  این حق رو بوجود نمیاره که آدم ها خودشون رو رها کنند و بگن که خب ما اینیم و نباید تلاش کنیم برای اصلاح اخلاقیات بدمون

مثلا غیبت کردن

ایشون ادعاشون اینه که  همه غیبت میکنن پس حالا اگر فلانی هم غیبت کرد، بذار به حساب اینکه هر آدمی یه اخلاق گندی داره دیگه !!

بعدم یه خورده بیشتر که بحث میکنم میگن که  تو خودتم فلان اخلاق بد رو داری !

البته تفاوت سن و افکار ما دو نفر به عنوان طرفین بحث ، خیلی از هم دوره ولی خب از یه طرف اعصابم نمیکشه برای بحث رو ادامه دادن و از یه طرف فکر میکنم من اگر یه چیزی رو میدونم که فکر میکنم درسته و براش دفاعیه دارم و باید اون فهم درست رو اشاعه بدم، پس نباید کوتاه بیام

 

کلا خیلی سخته که آدم هر روز به افکار خودش هم نقد وارد کنه 

یه وقتایی ادم دیوونه میشه 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم آبان 1393ساعت 11:19  توسط مژده عاقل  | 

یک چیزی که برام خیلی خیلی جالب بود ، اینه که امسال که تولد من مصادف شد با تاسوعای حسینی، هیچ کدوم ، هیچ کدوم از کانتکت های فیس بوکیم، روی والم ، تبریک نگفتند و همه ، به شکل خصوصی و با مسیج ، پیغام دادند.

واقعا برام خیلی جالب بود

حتی کسانی که به وضوح اعتقادی ندارند و خودشون رو مقید نمیدونن، هم با مسیج تبریک گفتند

داشتم فکر میکردم چرا؟ 

آیا من رو آدم خیلی خیلی مذهبی ای میدونند ؟ یا خودشون بنا به شرم حضور از این دو روزی که در فرهنگ مسلط و یا نیمه مسلط ما ایرانی ها ، ترجیح دادند که بساط تبریک و شادی و خوشی رو به کانالی که دیده نمیشه هدایت کنند؟

البته که من خیلی ممنونم ازهمه ی دوستهایی که با پیغامشوم من رو خوشحال کردند و به هیچ وجه هم من کسی رو قضاوت نمیکنم که فلانی اعتقاد داره یا نه ولی به هر حال ظاهر آدم ها درنگاه اول یه مدلولی میده 

کلا جالب بود:)

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم آبان 1393ساعت 15:29  توسط مژده عاقل  |