عشق داند که در این دایره سرگردانند....
از انجائی که همچنان و همچنان ، در ایام الله زجر آمیز فرجه به سر میبریم و همینظور ، با بارش افکار مواجهیم، 

به ذهنم رسید که باید یه کورس دانشگاهی تدارک دیده بشه که خود دانشجویان جامعه شناسی - مطالعات فرهنگی و الخ  رو  ( بالاخص تغییر رشته ای ها ) رو جامعه شناسی کنه

و این رو در بیاره که این بدبخت ها، با چه تضادهایی در طول دوره ی اکادمیکشون مواجه میشن. 

مثلا:

sociology of students of sociology

و مبتنی باشه بر درد و رنجی که نه فقط از اغاز مرحله ی "دیدن " ها و "شنیدن " ها صورت میگیره ، ببلکه رنج ناشی از بوجود آومدن تضاد و تقابل بین هر انچه که از مفهوم ایدئولوژی تا لحظه ی ورود به دانشگاه داشته اند و افکار امروزیشون

 اینکه مثلا اگر بخوان هر صدایی رو بشنوند و ببینند که  تا امروز ، نمیدیده اند و نمیشنویده اند، دیگه باید از تمام اصول مقدسی که روزی بواقعا بهش معتقد بوده اند ، بگذرند. بد هم بگذرند!

خیلی سال پیش تو وبلاگ قبلی دکتر رضا   بین رضا و سارا، بحث شدیدی بود بر سر ماجرای یک پدر و دختر استرالیایی ( اگر اشتباه نکنم ) که با هم ازدواج کرده بودن و در یک برنامه ی تلوزیونی ، ظاهر شده بودندو  تنها خواسته اشون از مردم ، این بود که مردم اونها رو بپذیرند.  چقدر برام چندش اور بود. چققققدر !

هنوزم هست. هنوزم تصورش برام ، به مثابه یک مسهل تمام عیار میمونه

 ولی مگه تو این چند وقته که با این وای ها آشنا شده ام ، مرتب تو گوشم خونده نشده که صدای حاشیه نشینان ؟ صدای حاشیه نشینان ؟

 حالم داره به هم میخوره از این دو راهی بزرگی که توش افتاده ام

 به قول استادم ( البته در موضعی مخالف ) به جهنم اسفل السافلین که باید در این دوره، ذهنم پریشان بشه

 میخوام صد سال سیاه تو این باتلاق بی انتها نیفتم که اخرش اسمش باشه ، پریشان شده ام و این پریشانی ارزش است !

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم خرداد 1393ساعت 19:7  توسط مژده عاقل  | 

هه ، دوباره فصل امتحانات و فيلمان ياد هندوستان كردنها

از ياد اوري عشق هاي قديمي كوچه دفتري تا  ببرسي وضعيت ريليشن شيپ همان كوچه دفتري ها

ولي بواقع يك چيزي ، حالم رو بدجور گرفت

قديمها وقتي فكر ميكردم كه چرا شيمي رو دوست ندارم ، جواب خودم اين بود كه همه چيزش انتزاعيه،ديدني نيست!

حالا كه داشتم در وبلاگ يكي از اساتيد درباره ماهيت جامعه ميخوندم، فكر كردم كه ايا اين جامعه لزوما خيلي عينيه كه شيفت كردم به اين ور؟؟؟

حالا يا من نميفهميدم انتزاع يعني چه ، يا نميفهميدم جامعه. و ملموساتش يعني چه يا كلا خل بودم

راستي ، اين روزها خل شده ام از خواندن معادلات و تناقضات  اين گرامشي . خل!

+ نوشته شده در  شنبه دهم خرداد 1393ساعت 17:21  توسط مژده عاقل  | 

به عنوان یک زن وقتی توی گروه علوم اجتماعی درس میخونم، حسی رو دارم که هیچ وقت ، هیچ وقت موقع خوندن شیمی توی دانشکده ی علوم نداشتم

وقتی یکبار، فقط یکبار از مارکس و پرولتاریا و سرمایه داری خوندی، برای ابد ذهنت درگیر یک دیالکتیک چندش آوری میشه که دیگه هیچ وقت نمیتونی ازش خلاص شی

دیگه قدم زدن در کوچه ها و واگنهای مترو ، تو را تنها مواجه نمیکنه با مرد پیری که با کمر خمیده اش ، باطری فروشی میکنه 

به قول معروف تو مو بینی و من پیچش مو

زنان همیشه خسته و ژنده پوش ادامس و لواشک فروش مترو، برای من تبدیل به تلی از سوزن میشه که در گلو فرو میره


فرودستی زنان  رو در لغت به لغت کلام از دهان در آمده ی  مردهای شهرم میبینم

حتی دیشب وقتی داشتم فیلم "برباد رفته " رو برای دهمین بار یا حتی بیشتر میدیدم، تازه فهیدم که رت باتلر با چه قیافه ی حق به جانبی، ارتباط با روسپی شهر رو بد نمیدونست اما تنها یک بغل عاشقانه ی اسکارلت و اشلی رو نشانی از نیمه راه یک خیانت

لذت نمیبرم

از این همه پریشانی لذت نمیبرم


+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم فروردین 1393ساعت 20:14  توسط مژده عاقل  | 

انقدر درباره ی این آلودگی هوا توی فیس بوکم ، گفته ام و نوشته ام وغر زده ام ، که خیلی ها مثل خواهر خودم به شدت روی این مسئله حساس شده اند و معتقدند که " من " دچار " حساسیت شده ام

والله من هر چی فکر میکنم ، نمیتونم بفهمم چرا مردم نسبت به این موضوع انقدر بی تفاوت اند. انقدری که از تعلق نگرفتن یا گرفتن ، سبد کالا این روزها ، کاریکاتور و جوک و مسخره بازی توی فیس بوک و واتز اپ و ... میبینم ومیشنوم، به واقع ، یک دهمش رو هم درباره ی آلودگی وحشتناک هوا نمیبینم و نمیشنوم

همین الان ، یکهو به ذهنم رسید که این آلودگی هوا هم واقعا شده دکسا

دکسا ی خیلی سریع القبول این روزهای ما

حالا این که مردم چرا چیزی نمیگن ، شاید واقعا به خاطر اینه که نمیبیننند. 

متاسفانه قرار گرفتن خونه ی ما تو نقطه  ای که از شیب سر پائینیش، یک چشم انداز جلوشه، باعث میشه که این صحنه رو من هر روززززز ببینم. 

مگه برجهای الهیه از حوالی پاسداران چققدر فاصله ی عرضی دارند ؟ باورنکردنیه که این برجها دیده نمیشن.

امروز که داشتم میرفتم  بیرون ، وقتی اون صحنه ی کذائی رو دیدم، دقیقا حس کردم که اون حس شکی که روزهای قبل در من بوجود می اومد ، دیگه بوجود نیومد

به خودم گفتم مژده!

دکسا ! همینجا و همین ثانیه ، در تو یک دکسا بوجود اومد. یه چیزی که تا هفته ی قبل داشتی براش میچزیدی، شد یه امر نچرال! 

بدیهی

و اینجا بود که فهمیدم دکساها چقدر راحت شکل میگیرند

با تمام بحث هایی که هفته ی پیش شکل گرفت ، فعلا در همین ثانیه تصمیم گرفتم که فردا با ماشین نرم دانشگاه

اونروزایی که میرفتم دانشکده شیمی و هنوز رانندگی نمیکردم مگه ادم نبودم ؟ جدا تصمیم گرفتم فردا مثل ادم زود بیدار شم و با ماشین نرم !


تا ببینیم چه میشود ! خبرش رو میام با همینجا مینویسم. 

دکسا= امر رایج بدیهی پنداشته شده ، امری که ظاهرا نباید بدیهی پنداشته شود اما به مرور زمان و دستکاری بعضی عوامل، میشود


+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1392ساعت 21:54  توسط مژده عاقل  | 

متاسفانه پرابلم های ذهنی من در حال حاضر بیشتر از جنس غیر نظری ، کاملا پوزیتیویستی و  بی ارتباط به جامعه شناسیه

مثل آلودگی هوا -  سرطان -  نبود دارو

آیا اینها قابل تبدیل به  تاپیکای جامعه شناسی -  مطالعات فرهنگی  هستند ؟ 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم دی 1392ساعت 14:40  توسط مژده عاقل  | 

بلبل زبون شدم

ولی یک چیز دیگه هم یادم اومد که نتونستم ننویسم

امروز درست قبل از شروع امتحان، خانومی که مراقب کلاس بود اومد و پرسید که  رشته ی شما چیه ؟

ما هم گفتیم مطالعات فرهنگی!

 گفت یعنی چی؟ گفتیم تقرییا جامعه شناسیه !  ( که البته نعره ها بود که بعدش زدیم و یقه ها بود که دیریدیم که آقا جان نگو تقریبا جامعه شناسیه :دی )

بعد خانوم مراقب پرسیدند که خب حالا کجاها میتونید مشغول به کار شوید؟

اینجا بود که سکوت شد !

 خیلی جواب تلخی میشه داد!

و تلخ تر از اون جامعه ای هست که به قول دکتر رضائی ، از ما که دانشجوی لیسانس شیمی و مهندسی و زبان  و ... بودیم  تا اون وزیر فوق لیسانس داری که میره دنبال دکتر شدن  رو مجبور میکنه که بریم دنبال مدرک

نمیگم . خیلی ها هم از روی عشق اومدن ، ولی فکر کنم یه کم دروغ بگیم اگه بگیم فقط و خالص ، عشق ما رو کشونده به دانشگاه ! 

*عنوان مخصوصا با دیکته sir  نوشته شده است /

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم دی 1392ساعت 21:32  توسط مژده عاقل  | 

اولین امتحان تحلیلی عمرم رو دادم! 

انقدرام که میترسیدم سخت نبود ( البته این اصلا به معنای خوب بودن نیستا )

تو لیسانس همه ی امتحانا کلوزد بوک بود فقط یه بار بچه های کاربردی ،  امتحان صنعتی رو اپن بوک داشتند

به نظرم اگرچه اینجور امتحان ها واقعا سخت ترند و باید کاملا کاملا فهمیده باشی ، اما بهتره. نه از این بابت که میتونی از رو کتاب کپ بزنی ، بلکه اگه واقعا بتونی خوب جواب بدی، یعنی یه چیزی، یه چیز خیلی کوچولو یاد گرفتی

و ارزش تو همینه

یعنی یه چیزی ولو خیلی کوچیک یاد گرفتن :)

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم دی 1392ساعت 20:37  توسط مژده عاقل  | 

آرامش یعنی
صدای جیرجیرک های تاریکی 
وقتی خودت را لای خنکای لحاف مخمل ملحفه شده میپیچانی
ارامش یعنی بالشت خنک و نرم و بزرگ 
یعنی دراز کشیدن روی تشک پنبه ای در بالکن یک خانه ی قدیمی 
وقتی که نسیم خنک شبانگاهی، آهسته روح خسته ات را نوازش میدهد

و تو محو شمارش ستاره های بی شمار آسمان سورمه ای رنگ میشوی

مژده

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم دی 1392ساعت 0:25  توسط مژده عاقل  | 

داشتم فکر میکردم که زمان ما ، مادر پدرا و اولیای مدرسه بهمون اجازه ی خیلی کارا رو مثل آرایش کردن و لاک زدن و سیگار کشیدن و  اینا رو نمیدادن . دلیلشونم سنت و مذهب بود 

و حالا یا بهتر بگم در آینده ای که برای خودم و فرزند احتمالیم متصورم ، میبینم که بهش گیر بدم که انقدر ریمل نزن . رژ نزن  ، حداقل به جای اون کرم پودر غلیظ ، از پنکیک خشک روی یه لایه ضد افتاب استفاده کن !!

چرا ؟ فقط به خاطر مواد شیمیاییش. 

رژی که سرب داره و سایر کاسمتیکی پر از مواد شیمیایی سرطانزاست 


رویکرد همون رویکرده ولی دلایل پشتش فرق میکنند. 


جا داره اینجا یادی بکنم از یکی از استادای شیمی معدنی دکتر قلی وند که  میگفت همیشه به دخترم میگم ، اگه میدونستی  مواد توی اون ریملی که به چشمات میزنی ، با نور خورشید چه واکنشایی میده ، هیچ وقت به این کار ادامه نمیدادی.


+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم دی 1392ساعت 22:52  توسط مژده عاقل  | 

تلوزیون روشن بود و برنامه ی هفت در حال پخش

حال من هم خراب 

فقط فرصت یک  نیت بود و بس

جواب این بود






چون گل و می دمی از پرده برون آی و درآکه دگرباره ملاقات نه پیدا باشد




چه توانمت گفت 
که چنین خوب چرائی حافظ جان


+ نوشته شده در  سه شنبه دهم دی 1392ساعت 10:35  توسط مژده عاقل  |