عشق داند که در این دایره سرگردانند....
خیلی خوشحالم که دقیقا طبق همونی که هال میگه، تونستم با یک استاتوس در فیس بوکم، یک پیامی رو رمز گزاری کنم و به حمدالله و حول و قوه ی الهی، در مرحله دوم یعنی رمز گشائی، هم عملیات ، با موفقیت اجرا شد و به پایان رسید

 

خیلی خوشحالم که در حین این رمز گزاری و رمز گشایی، بخش کوچک، بخش بسیار کوچکی از ناراحتی هام رو نسبت به یه سری موجود و البته به یکی شون که خیل بیشتر از بقیه رو اعصابم بود؛ نشون دادم

مریم میگه چرا حالا؟ چرا همون موقع که ناراحتت کرد، بهش نگفتی، میگم اون موقعی که من این مژده ی الان نبودم و البته خیلی هم متاسفم

حالا ، حالا حتی شده برای یکبار، حتی اگر شده به شیوه مرگ یکبار و شیون هم یکبار؛ باید بهش بفهمونم که چقدر از دو روئی اش متنفرم، از این که همیشه حزب باد بوده و هر جائی به مصلحتش بوده، دم ادم ها رو گرفته 

از این که بارها با بادی لنگوئجش بهم توهین کرده، تحقیرم کرده

با تمام وجود خوشحالم که رمزگزاری و رمز گشایی با موفقیت انجام شد

از کجا مطمئنم که منظورمو فهمیده ؟

از اونجائی که تو فیس بوک، بلاکم کرده 

+ نوشته شده در  شنبه ششم دی 1393ساعت 11:34  توسط مژده عاقل  | 

تا كی غم این خورم كه دارم یا نه

وین  عمر به خوشدلی گذارم یا نه

پركن قدح باده  كه  معلومم   نیست

كاین  دم  كه  فرو برم  برآرم یا نه

 

بیا  تا  به  شادی  دهیم  و خوریم

چو   گاه    گذشتن    بود   بگذریم

چه  بندی  دل  اندر  سرای  سپنج

چه نازی به گنج و چه نالی زرنج

 

 

قدسیان را عشق هست و درد نیست

درد  را  جز  آدمی  در  خورد  نیست

هر  كه  او  خواهان  درد كار  نیست

از  درخت  عشق  بر خوردار  نیست

گر تو هستی  اصل عشق و  مرد راه

درد خواه   و  درد خواه  و   درد خواه

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه ششم دی 1393ساعت 11:27  توسط مژده عاقل  | 

 این لینک وبلاگ یک پزشک خیلی بهم حال داد مخصوصا تصور جدال بامزه ی دعواهای  بخش های مختلف مغز با هم

حالا با خوندن این پست ، برام کاملا تئوریزه شد که چرا آدم وقتی میدونه که تو وبلاگش خواننده ای نداره یا حداقل کامنتی نداره،  باز هم دستش میره به نوشتن ، نوشتن هر آونچه که در ذهنش داره سنگینی مطلق میکنه

و این همون چیزیه که خود، خیلی از وبلاگ نویسها رو هنوز سر پا نگه داشته وگر نه واسه ی خیلی ها ، کاملا واضح و روشنه که دیگه دوره وبلاگ به سر رسیده و نوبت، نوبت اینستا و چیزای دیگس ( کلاس د کاظمی،1393) :))

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم آذر 1393ساعت 23:52  توسط مژده عاقل  | 

امروز داشتم به مریم میگفتم که توی فامیل و دور و بر ، خیلی ها بودند که یه موقعی با تمام قوا تلاش میکردند که کسی ، کوچکترین خبری از زندگیشون نداشته باشه  و سری در نیاره. حتی مهم ترین وقایع زندگی ای که یه جورائی قابل پنهان کردن نیست مثل ازدواج و قصد مهاجرت و ...  رو به شکل احمقانه ای پنهان میکردند. اون موقع ها خیلی غصه میخوردم که چرا همه فامیل دارند و ما نداریم.چرا cousin  های دوستانم، نزدیک ترین هاشون هستند و من همیشه باید تو خیالم این تصور رو بپرورونم که کسی نیست که اونا رو برای من بُلد کنه یا برتر بودنشون رو هی مگنیفای کنه و من هم مثل همه ی دوستانم ، من هم ماجراهای خیلی هیجان آمیزی با cousin  هام دارم، مدت ها غصه میخوردم از اینکه  وال فیس بوکشون رو روم میبستند ،  سوالات بی امان از اینکه چرا ما رو انقدر غریبه میدونند؟ چرا؟   خانواده ی من ای رو که  روزی، غمخوارشون بودند رو از فامیل سه پشت دور تر ،  دورتر میدونستند

واقعا یه دوره ای خیلی رو اعصابم بود

من ! یه دختر حساس و عاطفی

یه ادمی که وقتی یکی رو دوست داشته باشه ، میتونه براش بمیره

منی که این همه دنبال "جمع " بودم

منی که خیلی تحمل میکنم برای نگه داشتن یک رابطه حالا از نوع دوستی ، خانوداگی یا حتی خواهری و برادری

منی که سالها برای خیلی آدم ها تحمل کردم و صبر

صبری که به یکیشون هم خیلی گفتم که نذار به نقطه ی لبریزش برسه

همون دوستی که کنار گذاشتنش خیلی سخت بود. ولی بالاخره با اخرین "نیش زنی " هاش، تصمیم گرفتم که مرگ رو یکبار تجربه کنم و شیون رو یکبار و گذاشتمش کنار .

حالا خیلی وقته که اون ادم هایی که من رو گذاشتند کنار، گذاشتم کنار

حالا دیگه برام مهم نیست اگر اونور دنیا ، نفس بکشند، یا نکشند( الهی که همیشه در صحت و سلامت ، لبخند بزنند)  دیگه برام مهم نیست اگه چیزی تهدیدشون کنه، من دیگه اشتباه بزرگترام رو برای یک عمر محبت خالصانه تکرار نخواهم کرد.

مهم نیست برام اگر قرار باشه توی کاخ عروسی بگیرند، یا توی شرکت امازون کار کنند یا هرچی یا هر چی

واقعا بود و نبودشون برام مهم نیست

اون موقعی که من بهشون احتیاج داشتم، نبودن و نخواستن که کوچکترین سهمی تو بودن من داشته باشند. همیشه من یا بهتر بگم ما رو ندیدند. دنبال از ما بهترون بودند

حالا دیگه اونها برای من نیستند.

باز هم تحملم تموم شده و دیگه حاضر نیستم برای بودن کسی ، باج بدم

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم آبان 1393ساعت 21:42  توسط مژده عاقل  | 

نمیشه

گاهی وقتها نمیشه بشی اون کسی که نیستی و میخوای باشی

باید پذیرفت 

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم آبان 1393ساعت 22:17  توسط مژده عاقل  | 

شما یک پیوستار n  درجه ای تصور کنید که آدم به شکل کاملا سیار روی درجه های این طیف در واحد زمان ، تغییر مکانی داره

یع روز این ور و یه روز اونور

داستان هر آدمی هست که تغییر رشته میدن. بالاخص رشته هایی که ته ته تفکر ، میرسه به اصول فلسفی

مثلا آشنائی با مفهومی به نام برساخت گرائی  و ذات گرائی

هنوزم نمیتونم قائل به هیچ کدوم صرفش باشم ولی اینروز ها که دارم با یک فامیل عزیزی بحث میکنم که اگرچه همه ی ما واجد اخلاق و صفات نامناسب و ناپسندی هستیم ، ولی این بدیهی بودنی که میگه : آقا همه ی آدم ها ، بالاخره یه نوع اخلاق بدی دارند،  این حق رو بوجود نمیاره که آدم ها خودشون رو رها کنند و بگن که خب ما اینیم و نباید تلاش کنیم برای اصلاح اخلاقیات بدمون

مثلا غیبت کردن

ایشون ادعاشون اینه که  همه غیبت میکنن پس حالا اگر فلانی هم غیبت کرد، بذار به حساب اینکه هر آدمی یه اخلاق گندی داره دیگه !!

بعدم یه خورده بیشتر که بحث میکنم میگن که  تو خودتم فلان اخلاق بد رو داری !

البته تفاوت سن و افکار ما دو نفر به عنوان طرفین بحث ، خیلی از هم دوره ولی خب از یه طرف اعصابم نمیکشه برای بحث رو ادامه دادن و از یه طرف فکر میکنم من اگر یه چیزی رو میدونم که فکر میکنم درسته و براش دفاعیه دارم و باید اون فهم درست رو اشاعه بدم، پس نباید کوتاه بیام

 

کلا خیلی سخته که آدم هر روز به افکار خودش هم نقد وارد کنه 

یه وقتایی ادم دیوونه میشه 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم آبان 1393ساعت 11:19  توسط مژده عاقل  | 

یک چیزی که برام خیلی خیلی جالب بود ، اینه که امسال که تولد من مصادف شد با تاسوعای حسینی، هیچ کدوم ، هیچ کدوم از کانتکت های فیس بوکیم، روی والم ، تبریک نگفتند و همه ، به شکل خصوصی و با مسیج ، پیغام دادند.

واقعا برام خیلی جالب بود

حتی کسانی که به وضوح اعتقادی ندارند و خودشون رو مقید نمیدونن، هم با مسیج تبریک گفتند

داشتم فکر میکردم چرا؟ 

آیا من رو آدم خیلی خیلی مذهبی ای میدونند ؟ یا خودشون بنا به شرم حضور از این دو روزی که در فرهنگ مسلط و یا نیمه مسلط ما ایرانی ها ، ترجیح دادند که بساط تبریک و شادی و خوشی رو به کانالی که دیده نمیشه هدایت کنند؟

البته که من خیلی ممنونم ازهمه ی دوستهایی که با پیغامشوم من رو خوشحال کردند و به هیچ وجه هم من کسی رو قضاوت نمیکنم که فلانی اعتقاد داره یا نه ولی به هر حال ظاهر آدم ها درنگاه اول یه مدلولی میده 

کلا جالب بود:)

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم آبان 1393ساعت 15:29  توسط مژده عاقل  | 

 دیشب برایم اس ام اسی آمد به این مضمون

" وقتی دعا میکنی

دعای تو از این جهان خارج میشود و به جائی میرود که هیچ زمانی نیست

دعایت به پیش از پیدایش عالم میرود

دعایت به آنجا که دارند تقدیرت را مینویسند میرود

و تقدیر نویس مهربان عالم، تقدیرت را با توجه به دعایت مینویسد

حسین الهی قمشه ای

 

خیلی بر دلم نشست

خیلی خیلی خیلی بر دلم نشست

یک وقتهایی دلم میخواهد

همه ی شک هایم ، همه ی نداشته هایم، حتی همه ی داشته هایم را بگذارم کناری، پنبه ای روغنی فرو کنم در دو گوش و چشمانم را ببندم

خیال کنم که همه  چیز همانی است که من میخواهم

خیال کنم که با دامن سپید گلدارم روی تپه های سبز میدوم و نسترن های وحشی از دو طرف دامن سپیدم به کنارس سر میخورند

خیال کنم که موهایم را باد میفشاند به هر سو

ببینم که دستانم کشیده میشوند سمت نوری که از آسمان به سمت مغرب میدود

و برسم بر فراز صخره ای که زیر پایش ، آبی بیکران است و دیگر هیچ

بنشینم و زانوهایم را در بغل گیرم

و فکر کنم که هیچ حرفی ، هیچ صدائی، هیچ فریادی، هیچ سخنی در گلویم نمانده

خیال کنم که دیگر میتوانم هر چه میخواهم را بگویم

و سینه ام خلاص شود از سمت انباری دان بودن حرفها و فکر ها 

هر لحظه که میخواهی چیزی بگوئی و نتوانستی

یکبار ترسیدی، یکبار تردید کردی و بعدش پشیمان شدی، یکبار  گفتی و پشیمان شدی و دیگر بعدش نگفتی

و باز هم ترسیدی و ترسیدی

میخواهم فریاد بکشم ، صدایم را ریز کنم و جیغ بزنم ولی حرف بزنم

میخواهم این حس اضطراب را از قفسه ی سینه ام بیرون بریزم

میخواهم خندان باشم

میخواهم جسور باشم

میخواهم  چابک باشم

 

 

نسترن های وحشی را باید همجوارشان دوید

نسترن های وحشی را باید همراهشان قدم زد

به آسمان صاف آبی نگریست و مسیر پرنده های مهاجر را دنبال کرد. 

بلکه نیرویی بخزد در جانم و خون تازه ای بدمد در رگ هایم

 

 

کسی باید بیاید برای پیمودن مسیر نسترن های وحشی

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم آبان 1393ساعت 23:4  توسط مژده عاقل  | 

گاهی وقتها یک چیزهایی در بطن زندگی روزمره  ی آدم اتفاق می افتد که بعد از وقتی ، تبدیل میشود به یک  حس تنفر درونی. 

سلسله جبالی از اتفاقات که در طول زندگی نوجوانی و جوانی، پیوسته و آهسته روند رخ دادی خود را داشته، در ذهن سوژه که من باشم، قضاوت ها، احساساتی را برانگیخته و در نهایت منجر به اتخاذ تصمیمی شده.

 

بعد دوباره سوژه که من باشم، با مقطعی از زندگی روبرو میشوم که بواسطه ی خواندن و شنیدن و بمباران حرفها و استدلال ها و نظریه ها، فرش پهن شده در کف ذهنم را یکی میکشد و همه چیز را کنف یکون میکند

بماند که چقدر دردناک است این واقعه. بماند که وقتی داشتم برای استادم تعریف میکردم، دو سه بار بغض لعنتی آمد توی صدایم ولررزشی بوجود آورد   و حالم را از خودم بیشتر به هم زد که اینچنین، بازنمائی تهوع آور منفوری از خودم ارائه  دادم، 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم آبان 1393ساعت 13:32  توسط مژده عاقل  | 

دو سال پیش ، دکتر حمید احمدی که اونموقع خودشون رزیدنت جراحی بود، یه مصاحبه ای با ال.برز شرافتی نفر دوم کنکور 82 انجام داده بود و فایل صوتی اش رو گذاشت توی وبلاگش

دکتر ش.رافتی یه جایی وسط صحبتاش گفت که تو پزشکی ، خیلی مهمتر از خوندن خط به خط کتاب های رفرنس، این مهمه که  شما همراه استادتون ،صبح به صبح برید ویزیت بیماران بخش های مختلف و خوب گوش بدید به نحوه ی شرح حال گرفتن و پروسه ی به نتیجه رسیدن و تشخیص گذاشتن استاد.

الان درد من هم درست همینه!

چه برای مقاله نوشتن و چه برای پروپوزال نوشتن، فکر میکنم که اون روند فکری که برای نوشتن وجود داره خیلی مهم است البته اگر که کسی باشه که اون روند رو به ادم یاد بده

البته راستش من به نظرم این واحد های اکادمیکی که برای تحقیق و نوشتن مقاله و اینها ارائه میشه ( به گوش معاونت محترم پژوهشی علم و فرهنگ نرسه !) مفت نمی ارزه

پول و وقتی که هدر رفت متاسفانه

حالا یا دلیل این نا موفق بودن در عرصه آموزش مقاله نویسی ، به خاطر نوع افراد و یا برنامه ی درست تعبیه نشده است ولی به هر حال من به این نتیجه رسیدم که متاسفانه یادگیری مقاله نویسی امری کاملا شخصی است که باید امتحان کرد تا پخته شود خامی!

خیلی هم دردناک طور انگیز ناک !

خیلی حال نمیکنم با این شرایطی که مثلا میری دانشگاه که یاد بگیری ولی خب اون چیزایی که میخوای رو یاد نمیگیری در عوض چیزای دیگه یاد میگیری :))

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم شهریور 1393ساعت 20:14  توسط مژده عاقل  |