عشق داند که در این دایره سرگردانند....

                                                        سمپاد ؟ آری یا خیر ؟

در سال 1355 ، دو مرکز آموزشی ، موسوم به موسسه ی تیزهوشان در تهران توسط دکتر بهروز برومند و زیر نظر مستقیم کارشناسان آموزشی  آمریکائی و مطابق با سوالات طراحی شده ی مبتنی بر سیستم آموزش آمریکائی، تاسیس شد. این مدارس از سال 1357 تا 1366 تحت عنوان مدرسه  علامه حلی(پسرانه) و شهید اژه ای (دخترانه ) به  فعالیت خود که آموزش و پرورش دانش آموزان برتر کشور یا به تعریفی ؛ دانش آموزان تیزهوش که به باور روانشناسان و گفتمان غالب روانشناسی ، واجد نوعی استعداد خاص ذاتی بوده و به همین جهت بایستی ، از همان کودکی از دانش آموزان دیگر  که فاقد این توانائی و هوش ذهنی بوده،  جدا شوند و توسط آموزگارانی خاص که مهارتی ویژه در رویارویی و تعلیم این گروه از دانش آموزان را دارند ، در جهت شکوفائی هر چه بیشتر و بازدهی علمی در راستای منافع ملی کشور ، تعلیم و تربیت شوند. این سیستم آموزشی از بعد از انقلاب اسلامی تا سال 1366 ، اگرچه به فعالیت تربیتی خود ادامه داد اما به لحاظ شرایط خاص کشور بعد از انقلاب اسلامی و شروع جنگ هشت ساله ی تحمیلی، هر لحظه با امکان به تعلیق در آمدن مواجه بود. تا اینکه در نهایت در سال 1366 با حکم رسمی نخست وزیر وقت؛ مهندس میرحسین موسوی؛ با نام  سازمان ملی استعدادهای درخشان، در شعب متعدد در سطح کشور ، شروع به فعالیت در قامتی جدید کرد. دانش آموزان این مدارس به طور عمده ، در آزمون سراسری ورودی دانشگاه های کشور موفق بوده و در رشته های طراز اول دانشکده های علوم پزشکی و صنعتی نظیر پزشکی ، دندانپزشکی، داروسازی، مهندسی برق، مهندسی عمران و ... به ادامه ی تحصیل میپردازند. تا اینجای کار روال عادی آنچیزی است که تحت گفتمان روانشناسی ، در قالب مجله های سمپاد، و برگزاری نشست های یک روانشناس با پدر ومادر دانش آموزان و تلقین عنوان "تیزهوش" بودن ، در طول سالیان تحصیل ، به آنها، القا میشود.اگر به تجربه ی زیسته ی خود این فارغ التحصیلان در قالب دست نوشته های وبلاگی که اینروزها بواسطه ی گسترش دنیای مجازی، امکان مشاهده ی هویتِ به متن در آمده ی دانش اموختگان تهرانی تا سایر شهرها را مقدور میکند، بنگریم، نشان میدهد؛ آنچه که در سالیان نسبتا دور ،بعد از تحصیل در آنها دیده میشود، حس خود برتر بینی بوجود آمده ناشی از تلقین هائیست که در حین تحصیل از اولیای مدرسه ، تحت عنوان پرورش استعداد های خاص دریافت کرده و در ذهن خود ،نهادینه کرده اند. این مربیان دلسوز، اگرچه با نگرانی و توجه خاص خود، تلاش قابل ملاحظه ای برای شکوفائی استعدادهای آینده ی این مرزو بوم داشته اند، اما هر عمل اجتماعی ، میتواند پیامدهایی را داشته باشد که اثرات آن در سالهای بعد ملاحظه شود. این جداسازی که ریشه و اساس آن ، همان ذات انگاری شایسته سالارانه است، در ادامه اعمال شدنش، پیامد هایی را هم برای خود سوژه های تیزهوش ، و برای سوژه های معمولی در برخواهد داشت. اگر باز هم به تجربه ی زیسته و کاری افراد همکار با این دانش اموختگان سمپادی مراجعه کنیم ، نوعی خودباوریِ کاذبِ بیش از حد، قبول نداشتن دیگران در انجام کارهای تخصصی و  و احساس چند تخصصی بودن را نشان میدهد. در مصاحبه های انجام شده با خود دانش آموختگان ، اعلام میشود که وقتی در زمان دانش آموزی، به کلاس های فوق برنامه میرفتند،تیزهوشانی ها یکطرف و سایر مدارس در طرف دیگر بدون هیچ تعامل اجتماعی و برقراری رابطه، در محیط منفک و ایزوله ، فعالیت میکردند. در دنیای امروز نمیتوان به سادگی از کنار چنین معضلاتی گذشت. متاسفانه در هیچ ارگان رسمی ای در حوزه ی پژوهش های اجتماعی که به داشتن یا نداشتن همبستگی معنا دار میان متغیرهای مختلف، توجه نشان داده شده است، پژوهش علمی قابل توجهی در باب این خصایص رفتاری تقویت شده، میان نخبگان و غیر نخبگان صورت نگرفته است. چه بسا که اگر پژوهش علمی صورت بگیرد، به جنبه ها و ابعاد جدیدی درباب تعاملات اجتماعی میان این قشر و سایر اقشار در زمینه های ازدواج، کار، روابط دوستانه و تحصیلی ، بتوان دست یافت. همچنین با مقایسه ی سیستم های آموزشی کشورهائی چون نروژ که اتفاقا نه تنها اعتقادی به جدا سازی دانش اموزان با بهره ی هوش بالاتر ندارند بلکه تا حد امکان و با اعمال حداکثر امکاناتِ لازم، برای کودکان کم هوش تا حد سندرم دان، در تلفیقِ فضای آموزشیِ این دو نوعِ متفاوت میکوشند و اتفاقا به لحاظ پرورش حس همکاری در تقویت هوش اجتماعی دانش آموزان ( از هر دو نوع )  و حتی موفقیت های مربوط به هوش شناختی، بسیار موفق تر از سیستم آموزشی ما عمل کرده و سالیانه ، دانشمندان موفقی را در عرصه های مختلف علمی به ساختار های اکادمیک دنیا، معرفی میکنند. از دیگر سوی، وقتی که این مدارس تحت نظر کارشناسان آمریکائی، پا به عرصه ی هستی گذاشتند، برای ورود از دانش آموزان، هر ساله با آزمون های کاملا جدید و سوالات درز نیافته به بیرون از موسسه ، آزمون ورودی برگزار میشد اما بعد از انقلاب و قطع همکاری با آمریکائیها، این سوالات رفته رفته به بیرون از مدرسه درز یافته و آنها که قادر به تهیه ی سوالات یا کمک گرفتن از معلم های تقویتی بودند ، سوالات را تهیه کرده و به این ترتیب وارد مدارس میشوند. در این حالت نه تنها، زمینه ی مشاغلی چون دلالی سوالات و البته تدریس سوالات بوجود می آید بلکه دانش آموزانی که به واقع در حد سطح علمی مدرسه نبوده، وارد این محیط میشوند ( معمولا به خواسته ی والدین ) و بعد از مدتی به دلیل ناتوانی در اجرای اوامر معلمان و انجام تکالیف سخت مدرسه، از درس خواندن نا امید شده و حتی دچار مشکلات روحی میشوند.  و البته در کنار همه ی اینها، درد آنهایست که به هر علتی نتوانسته اند از آزمون ورودی این مدارس، سربلند بیرون بیایند و همیشه و در تمام ادوار تحصیلی، تصور تیزهوش نبودن، لذت درس خواندن را برایشان کمرنگ کرده است.نکته ی بسیار قابل توجه دیگر، خروج این نخبگان تحصیل کرده در مدارس خاص، به مراکز آکادمیک کشورهای توسعه یافته چون امریکا ،کانادا و ... میباشد. اگرچه برخی از مسئولین امر بر این باورند که خبرهای درج شده از مهاجرت نخبه ها و فرار مغز ها ، تنها جنجالی رسانه ایست اما شاید با شنیدن خبری که مدعی است طي بررسي صورت گرفته از مجموع 225 دانش‌آموز ايراني كه طي سال‌هاي 1372 (م1993) تا 1386 (م2007) در 53 المپياد جهاني شركت كردند بيش از140 نفر معادل 2/62 درصد آنها هم‌اكنون در يكي از دانشگاه‌هاي مطرح دنيا در آمريكا و كانادا تحصيل مي‌كنند ؛دیگر نتوان چندان با خیال راحت به عواقب این جداسازی فکر کرد. درواقع ،اگر قرار است سرمایه های ملی را برای نخبگان خرج کنیم و این نخبه هایی که قرار بوده روزی ، آینده ساز وطن اسلامی ما باشند ؛ بعد از شکوفائی علمی خود به کشورهای غربی مهاجرت کنند، آیا این ظلم در حق کودکان با  هوشِ معمولی ما نیست ؟ در حالی که میتوان با تلفیق منطقی هر دو نوع دانش آموز هم از بازماندن رشد هوش اجتماعی کودکان تیزهوش و مشکلات آینده ی آنان در تعاملات اجتماعی جلوگیری کرد و هم با قرار دادن هر دو نوع در کنار هم ، به کودکانِ با ضعف درسی ، کمک و انگیزه ی لازم برای پیشرفت را تزریق کرد.به راستی شاید نیاز باشد تا  در شالوده و ساختار درسی مدارس و سیستم آموزشی خود دوباره تامل کنیم.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم مرداد 1393ساعت 0:2  توسط مژده عاقل  | 

از مارکسیسم ، پسامارکسیسم و پساساختارگرائی به سوی نظریه گفتمان

پروژه ی مارکسیسم به عنوان نظریه ای که  بعدها با وجود پتانسیل های درونی خود، با بحران های مختلفی درباره ی منطق تناقض آمیز خود مواجه شد، ایده ای برای متفکران مارکسیست متاخری بود که این تناقضات را دیده، پرابلمتیک کرده و با نگاهی ، تکمیلی سعی در تصحیح آن داشته اند. به طور خلاصه میتوان گفت  که پروژه ی مارکسیسم ، با چهار بحران اصلی روبرو شد که مواردی نظیر ، پتانسیل بالای سرمایه داری در انباشت طولانی مدتش،عدم امکان رهائی این نظریه از ریشه های ذهنی هگلی اش که منجر به ارائه ی مفهوم ماتریالیست تاریخی  و ارائه نوعی جبر گرائی مادی بود، پیدایش شکاف نظری بین سوسیال دموکراسی و کمونیسم که این امر خودرهگذری ازانقلاب روسیه بود، را شامل میشوند.

تمامی نئو مارکسیست ها نظریات خود را در ارتباط با مفهوم جبرگرائی اقتصادی مارکس مطرح میکردند اما با جهت گیری هایی متفاوت. مثلا در نوع مارکسیسم هگلی   چون کار لوکاچ هدف بررسی و بازاندیشی دوباره در ریشه ای هگلی نظریه مارکسیستی برای فائق آمدن بر محدویت مفهوم جبرگرائی اقتصادی بود .یا اصحاب مکتب فرانکفورت که با مفاهیمی چون عقلانیت ابزاری، صنعت دانش، صنعت فرهنگی و کنش ارتباطی،سعی در بالابردن درک ما از پدیدهابی فرهنگی با ذیل توجه به مفهوم اگاهی ذهنی که برگرفته از افکار فروید بود، داشتند.یا بعد از آنها، مارکسیست های ساختاری چون آلتوسر و پولانزاس،  از جنبه ی ذهنی مارکسیسم هگلی فاصله گرفته و به ساختارهای عینی چون جامعه، ایدئولوژی و دولت ، که برای هریک نیز خودمهختاری نسبی قائل است ، توجه کرده اند. اگرچه آنها نیز در نهایت ، همچنان اقتصاد را مهمترین عامل ساختاری میدانند. تمامی این بحران های درونی ، راه را برای پژوهشگران بعدی به نحوی هموار کرد تا افرادی مثل لکلائو و موفه  به قصد استفاده از بنیان های نظری مارکسیسم و واسازی شالوده های اصلی آن، با استفاده از رهیافت های نظریاتی چون فمنیسم، واسازی دریدا، تبارشناسی فوکو و ... بنیان های ان را شکافته،   نظریه ای جدید را رقم بزنند. نظریه ای که در بطن آن ، جوهر گرائی، طبقه گرائی ، عینیت به شکل ماتریالیستی قبلی خود و جهان شمول گرائی ، هیچ جایی ندارد بلکه محور های اصلی نظریه بر مبنای مفاهیمی چون مفصل بندی هژمونیک ، مداخله ی هژمونیک،  گفتمان و تحلیل گفتمان بنا شده است.

 در این نظریه، جامعه به مفهوم ، عینی و  تثبیت شده ی دائمی امکان وجود ندارد. البته این به معنای عدم  وجود جامعه نیست اما ریشه های ساختاری، زدوده شده و هر امری اجتماعی ، زبانی یا هر مفهومی که قرار است وجود داشته باشد ، برساخته شده از یک تقابل معنایی در بستر یک گفتمان است . گفتمانی که تعیین میکند چه معانی ای تثبیت شوند  و به عنوان گفتمان حاکم قدرت یافته و سایر معانی ممکن به میدان گفتمان رانده و درنهایت حذف شوند. هژمونیک شدن  نیز همین جا خود را نشان میدهد یعنی برای حل  تعارضات در فضای اپیستمیک گفتمانی ، مرزها را جابجا کنیم.

تا یک گفتمان مسلط  و حاکم شود. از این پس ، یعنی وقتی یک گفتمان واحد، غالب گشت، دنیا از دریچه ی این گفتمان دیده  و  همه چیز با این عینک گفتمانی، فهم میشود.بواقع، در نظریه ی گفتمان لکلائو  و موفه، عینیت چیزی نیست که وجود داشته باشد بلکه عینیت گفتمانی است که تصادفی بودن آن ، فراموش شده، و همه چیز برساخته ی یک امر تصادفی سیاسی است . البته این مسئله دو طرفه بوده همانطور که یک امر سیاسی در گذر زمان میتواند ، هژمونیک شود، یک امر هژمونیک شده نیز در نقطه ی گزار خود، میتواند ، واسازی شده و به میدان گفتمان، طرد شود .بر این مبنا، هویت چه به شکل فردی و چه به صورت اجتماعی ، یک برساخته ی اجتماعی است .  امر برساخته ای که در دل خود ، مفاهیمی  چون خوانده شدن ( از مفاهیم آلتوسر )، سوژه ی چند پاره و تعین ناپذیری را جا میدهد. در ادامه ،این سوژه های چند پاره ، در مواضع تخاصمی که بوجود می آیند در مقابل هم قرار گرفته  ( اگر چه این قرار گرفتن الزامی نیست) و یک مداخله هژمونیک، یکی را به نفع دیگری، کنار مینهد.

منابع:

 1- نظریه و روش در تحلیل گفتمان، ماریا یوگنسن و لوئیزز فیلیپ

2- پسامارکسیسم و پسامارکسیسم ، محمدرضا تاجیک

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم مرداد 1393ساعت 0:2  توسط مژده عاقل  | 

هنر و بداعت خوانش آلتوسری از مارکسیسم، نگاهی دوباره به آن و تفسیری جدید از مقوله ی تولید است . در نظر آلتوسر تولید در یک جامعه، نه تنها در ابعاد اقتصادی بلکه در زمینه های فرهنگی، عقیدتی و به بیان خلاصه ، برساخت سوژه ایست که میتواند دوباره تعریف و اجرا شود.او دوشاخه اصلی زیربنا و رو بنا را رد کرد و با برگرفتن از آثار مائو و لنین ،مفهوم تعین چند گانه را مطرح کرد. تعین چندگانه ، اگر چه برای ایدئولوژی و سیاست در کنار اقتصاد، جایگاه قابل ملاحظه ای را قائل میشود اما در نهایت باز هم برای اقتصاد ، نقشی تعیین کننده را لحاظ میکند.آلتوسر الگوی زیر بنا و روبنای مارکس و انگلس را تا حدودی تغییر داده و با بیان و معرفی مفهوم تعین چندگانه، نگاه جدیدی به ادبیات پسا مارکسیستی میدهد. سوال آلتوسر پس از واکاوی نظریه ی مارکس ، بررسی رابطه ی زیربنا و روبنا و اینکه در نهایت ، ذهنیت  افراد چگونه شکل میگیرد و سوژه در دنیای سرمایه داری با توجه به نقش قابل توجه ایدئولوژی و نهاد های ایدئولوژیک چگونه برساخت میشود.او معتقد است که طبقه ی مسلط به واسطه ی توان تولید مادی و در دست داشتن بازار، قادر به بازتولید فکر طبقه ی خود است. او با شرح این نکته ، تا حدی برای نهادهای دیگری چون نهادهای ایدئولوژیک و سیاسی، به نوعی جبر گرائی اشاره میکند که با جبرگرائی از نوع اقتصادی تفاوت دارد .اما اینکه ذهنیت افراد در جامعه ی سرمایه داری چگونه و با چه مکانیسمی ، تولید میشود ، سوالی مهم است و آیا این مقصود یعنی تکوین سوژه ها ، با بازتولید روابط تولید ارتباطی دارد؟

التوسر برای پاسخ به این سوالات در مقاله ی مشهور خود،  با وام گرفتن این نکته از مارکس که هر کودکی  هم میداند، بازار تولید زمانی میتواند به تولید و حیات خود ادامه دهد که نیروی کار و سرمایه ی خود را بازتولید کند. اما بازتولید نیروی کار صرفا امری عینی و در درون کارخانه یا بنگاه تولیدی  نیست بلکه نیاز به تسلط یافتن بر افکار کارگران و ذهنیت طبقه ای برای اطاعت از قوانین کار ، نیز دارد و چه فضائی بهتر از مدرسه که کودکان در سنین پائینتر ، با ساعت های آموزشی بیشتر ،میتواند ذهنیت افراد را از کودکی آنطور که خود میخواهد برساخت کند.برای این منظور، آلتوسر بین مفاهیم دستگاه های ایدئولوژیک دولت و دستگاه های اجبار دولت، دستگاه های دولت و و قدرت دولت ، تمایز قائل میشود.( که البته تمایز میان دستگاه دولت و قدرت دولت که اولی به خود دولت و دومی به آن قدرتی که طبقات برای دستیابی به ان وارد جنگ طبقاتی میشوند اشاره دارد، قبلا توسط مارکس در کتاب های "هجدهم برومر لوئی بناپارت" و "مبارزه طبقات در فرانسه" مطرح شده بود) .دستگاه های ایدئولوژیک دولت مثل دستگاه های مذهبی، آموزشی، خانواده، حقوقی و... در حالی که تنها یک دستگاه سرکوبگر وجود دارد اما دستگاه های ایدئولوژیک با یک هدف واحد اما در تعداد متنوع تری فعالیت میکنند. همچنین او با طرح تفاوت ایدئولوژی و ایدئولوژی ها  ، ایدئولوژی را خواب و مونتاژی از رویای ناب و باقی مانده ی افکار روزانه ی ما میداند.به طور کلی آلتوسر، دو تز اصلی را بیان میکند.تز اول او با وام گیری از  فروید، مبتنی بر این است که ایدئولوژی ابدی بود و به واسطه ی حائلی میان انسان و واقعیت ، نگاه انسان به حقیقت را درگیر آلودگی ذاتی خود میکند. تز دوم او  این است که هر ایدئولوژی کارکرد مادی دارد و به دلیل اینکه از ابتدای تولد هر فرد، در وجود و ضمیر او این ایدئولوژی ،درونی و نهادینه شده است، مجال تفکری غیر از تفکر مبتنی بر خود را به فرد نمیدهد و فرد را وادار به انجام اقداماتی میکند.

مفهوم فراخوانده شدن در ادبیات آلتوسری به این معناست که ایدئولوژی با مکانیسم همذات پنداری ، افراد را به جایگاه و موقعیت فعلی اشان فرا میخواند. البته در نقد هایی به نظریه آلتوسر ، فردی چون استریناتی میگوید که تلاش التوسر در جهت کم کردن جبرگرائی اقتصادی بوده در حالی که اگر نتوان برای نهادی چون مدرسه ، به عنوان یک موسسه ی روبنایی، نقش مستقلی قائل شد، پس حرف دیگری هم نمیتوان درباره اش زد. به نظر میرسد، نقد جدی و راهگشاتری برای تغییر از ایدئولوژی به گفتمان وجود دارد و آن نقد استیونسن است که میگوید آلتوسر تحت تاثیر لکان،سوژه را فراخوانده شده میداند. در این حالت تکلیف سوژه تعیین شده و در حالتی غیر قابل تغییر است. پس برساخت مجدد سوژه در گفتمانی جدید چگونه ممکن است

منابع:

-       آلتوسر،لوئی، ایدئولوژی و دستگاه های ایدئولوژیک دولت،مجله اندیشه

-       رضائی،محمد،(1387) ناسازه های گفتمان مدرسه،موسسه انتشاراتی جامعه فرهنگ

-       ریتزر،جرج (1390) نظریه های جامعه شناسی در دوران معاصر،ترجمه محسن ثلاثی،تهران: انتشارات  علمی

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم مرداد 1393ساعت 0:1  توسط مژده عاقل  | 

تلاش اصلی گرامشی برای نشان دادن  و مقایسه ی تفاوت های میان دنیای غرب و شرق و در نهایت ، دلیل وجود این تفاوت هاست. تفاوتی نظیر آنکه چرا در شرق ( روسیه ) انقلاب اتفق افتاد و در غرب خیر . بحث درباره ی تقابل غرب و شرق،  تبعاتی چون صحبت از مفاهیمی نظیر، جنگ مانور و موضع، دولت و جامعه مدنی، اجماع و قهر  میشود.

در یادداشت های زندان ، گرامشی بحث خود را از دلایل دول درگیر در جنگ برای اتخاذ رویکرد جنگ مانور و جنگ موضعی ، آغاز میکند و معتقد است که  قبلا رویکرد اصلی به سوی جنگ مانور بوده و جنگ ، و حالا این معادله عوض شده است. و این به خاطر تفاوت ساختاری دولت و جامعه مدنی در غرب و شرق است . در شرق ، دولت همه چیز است و جامعه مدنی ، تنها  پوسته ای ژلاتینی ، ولی در غرب ، بین دولت و جامعه ی مدنی ، رابطه ای بنیادین برقرار است . در غرب تزلزل هر یک از این دو بخش،  حمایت دیگری را در بر دارد. البته با برسی متن  "یادداشت های زندان" گرامشی ، مکررا به تناقاضاتی بر میخوریم. تنافضاتی که گمان میرود بی دلیل و تضادفی نبوده است. او در سه راهکار اصلی ، دلیل تفاوت شرق و غرب را در در نسبت ارزشی که به دولت و جامعه ی مدنی میدهد، تبیین میکند. برای اغاز طرح مسئله ی هژمونی میتوان از انقلاب مداوم آغاز کرد.. انقلاب مداوم اشاره به تغییراتی دارد که از بعد از سال 1818  مبتنی بر گسترش شهر ها و شدت گرفتن تبادلات اقتصادی و پیچیده شدن ساختار جامعه ی مدنی در نسبت با دولت میباشد. با پیچیده شدن این ساختار، کم کم ، مفهوم هژمونی مدنی ، رخ مینماید.همراه با این تغییرات، تغییراتی در علوم نظامی و علوم یساسی نیزرخ میدهد که با گزار از جنگ موضعی و جنگ متحرک همراه است.

با بررسی موشکافانه ی متون گرامشی ، میتوان تناقضاتی را مشاهده کرد. تناقضاتی که مربوط به جابجائی روابط و سهم اثر گزار  دولت و جامعه ی مدنی در ایجاد هژمونی است. به طور کلی ، گرامشی ، در سه راهکار کلی، رابطه ی هژمونی را در درون دولت و جامعه ی مدنی توضیح میدهد. در حالت اول، دولتی که خود واجد نیروی قهر است ، در موقعیتی برابر با جامعه ی مدنی قرار دارد. در حالت دوم: این جامعه ی مدنی است که  نقش اصلی را دارد و دولت تنها پوسته ی نازکی به شمار میرود . و در راهکار اخر ، دولت  و جامعه ی مدنی ،  نقش مساوی دارند. اما در این حالت، دولت ، جامعه ی مدنی را به طور کامل در خود فرو برده و کارکرد تمامی نهاد های ایدوئولوژیک ، برای دولت ، تعریف شده است. در واقع، آلتوسر، همین تعریف سوم از گرامشی را مبنای کار خود قرار داده است . به این صورت که  نقش جامعه ی مدنی را به طور کلی معادل با رفتار اقتصادی فرد قرار میدهد. این تلقی ، دقیقا در مقابل نگاه مارکس به نقش جامعه ی مدنی و دولت و اقتصاد است زیرا که او  جامعه ی مدنی را در تمامی مظاهر حیاتش ، در چنگ دولت میداند. اگرچه که گرامشی ، جایگاه جامعه ی مدنی را ، میانجی ای برای  دولت و اقتصاد میداند. با نگاهی دوباره ، خواهیم دید که آلتوسر ، با رد  جایگاه جامعه ی مدنی ، تعبیر سوم گرامشی را میپذیرد. تعبیری که در ان ، دولت هم جامعه ی سیاسی است و هم جامعه ی مدنی. در واقع ، دولت و جامعه ی مدنی با هم ادغام میشوند وهژمونی مدنی و هژمونی سیاسی در طبقه ی دولت قرار میگیرد.

 

منابع :

-        معادلات و تناقضات آنتونیو گرامشی؛ گرامشی آنتونیو،شاپور اعتماد

-        دولت و جامعه ی مدنی، گرامشی ،آنتونیو، میلانی ، عباس

-        پیدایش روشنفکران ، گرامشی، آنتونیو، هزارخانی، منوچهر

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم مرداد 1393ساعت 0:0  توسط مژده عاقل  | 

                                                             مدرسه زدائی ایوان ایلیچ   

ایوان ایلیچ فیلسوف اتریشی ، تحصیل کرده ی رشته ی فلسفه  وتاریخ است که در سال 1951 به آمریکا مهاجرت کرد و بعد از چهار سال معاونت دانشگاه کاتولیک پورتوریکو،  مرکزی برای تعلیم کشیش های آمریکائی در زمینه ی فرهنگ آمریکای لاتین ، ترتیب داد. کتاب های دیگر او عبارتند از جشن آگاهی، ابزارهائی برای سرخوشی،انرژی و عدالت و مکافات پزشکی   

ایوان ایلیچ سعی دارد در فصل نخست این کتاب ، به این سوال پاسخ دهد که چرا تحصیل را باید از حالت رسمی و سازمانی در آورد؟

«جداکردن یادگیری از کنترل اجتماعی»

به نظر ایلیچ ، هرگاه که ارزشی نهادینه شود، ناگریز، آلودگی طبیعت و نهادهای متبوع را در پی خواهد داشت. از دیگر سوی ، نه تنها آموزش ، بلکه واقعیت اجتماعی نیز مدرسه زده شده است.در واقع  وقتی که جامعه ، نیازهای اصلی خود  را به شکل تقاضائی برای تولید کالاهای علمی ببیند، فقر هم با معیارهائی تعریف میشود که فن سالاران بتوانند، به دلخواه خود آنرا تغییر دهند. آنچه مهم است این است که یک نهادی که خدمات خاصی را ارائه میدهد، اولا بعد از مدتی تبدیل به یک ارزش تقدیس شده میگردد، دوما ؛پیامد های ناخواسته ی منفی ای با اثرات فلج کننده ، را در بر خواهد داشت. برای مثال به نظر ایلیچ ، مدرسه یک مثال بارز برای این ادعاست

از یک سو، آموزش اجباری ، ناگریز به قطبی شدن جامعه می انجامد، دوما، نباید از یاد برد که معلمان در مدرسه، مجربان امری هستند که در اجرای خودِ عمل آموزش، نمیتوانند، عدالت را برقرار سازند. آنچه که هدف ایلیچ است ، رسیدن به آموزش عادلانه است که این خواسته هرگز از طریق آموزش اجباری مقدور نیست زیرا مادامی که معلمان اصرار دارند که "یادگیری وآموزش" و " اعطای مدرک و پذیرفتن نقشهای اجتماعی" را هم ارز هم قرار دهند، این نهاد نمیتواند کمکی به مسئله ی یادگیری و استقرار عدالت کند.چرا که یادگیری به معنای کسب مهارت و ارتقای موقعیت اجتماعی مبتنی بر عقیده ی دیگران است.

 

استدلال دیگر ایلیچ مبتنی بر دو گزاره است:

-        آموزش ، تدارک شرایطی است که یادگیری را آسان میکند.

-        دستیابی به یک شغل خوب نیز مستلزم  احتساب شرایط لازم آن شغل است  

اما در نهایت کاری که مدرسه میکند پیوند آموزش به رسیدن به شغل مورد نظر است. که به دور از آزادی و عدالت است چرا کسانی واجد این آموزش میشوند که شرایط اجتماعیشان ، این امکان را برایشان فراهم کند

ادعای دیگر ایلیج این است که اگرچه  توهم نظام اموزشی این است که بخش اعظم یادگیری، نتیجه ی تدریس بوده، اما تدریس در حالیکه به  یادگیری کمک میکند ، اغلب مردم دانش خود را خارج از مدرسه به صورت تصادفی و غیر رسمی آورده اند و سهم دانش کسب شده در دورن مدرسه، ناچیز است.

ادعای دیگر ایلیچ که منتهی بر لزوم مدرسه زدائی میشود، این است که آموزگارانی که مشغول تدریس مهارت های مورد نیاز جامعه هستند اما از آموزش آن به دیگران منع میشوند چرا که به دنبال انحصاری کردن مجوز های آموزشی برای خود اند.

او با طرح معایب اجباری بودن تحصیل، معتقد است که آموزش مهارت ها باید از تنگنای برنامه های آموزشی و حضور اجباری رها شود.همچنین به نظر او، بنیادی ترین جایگزین برای مدرسه، شبکه ای از افرادیست که با فرصتی یکسان، برای حل مسئله ای ، با افراد دیگری که مسئله ای مشابه دارند، همراه میشوند.درنهایت پیشنهاد ایلیچ این است که حق تدریس در کنار حق یادگرفتن ، برای همه ی افراد و خارج از فضای مثل مدرسه ، برقرار باشد

 

ایلیچ، در نگاهی پدیدار شناختی به مدرسه با دنبال کردن آنچه که مدرسه زدائی را امری لازم میکند، مفهوم تحصیل را اینگونه تعریف میکند:  فرایندی مخصوص سنین معین و وابسته به معلم که  حضور تمام وقت  در یک برنامه ی درسی اجباری است(ایلیچ60)  . بر این اساس، سه پاراماتر سن ، آموزگاران و درس خواندن تمام وقت را با نگاهی موشکافانه در تعاملات مدرسه و تحصیل، برسی میکند و معتقد است که  کودکان به واسطه نقش ابژه ای خود در نهاد خانواده که همواره باید حرف بزرگتر ها را گوش کنند ورفتارشان که مثل حدود کودکی کردن ، توسط بزرگسالان و معلمان ، تعریف میشود ؛ به مثابه صفتی منفی است که توسط اجتماع برساخته میشود. ایلیچ در اینجا باز اشاره به خرد نهادینه شده ای دارد که تعریف این گزاره " کودک به مدرسه نیاز دارد" ، خود نیز ،  بر آمده از منطق مدرسه است . خرد سازمانی به پدران  و مادران میفهماند که آموزگار برای تدریس کردن، نیاز به در مکان مقدس خود بودن ( مدرسه) اند که  واجد نوعی قداست میباشد. در راستای همین امر، آموزگار سه نقش متولی گری، موعظه گری و درمانگری را همزمان با هم به عهده میگیرد.با این جمع بندی ، یک جامعه ی آزاد نمیتواند مبتنی بر مدرسه نوین باشد. مدرسه ای که این چنین ، با سیستم اموزگار و قداست پروی و انقیاد بر کودکان، از آزادی فردی فاصله گرفته است.

فصل سوم :

-        اشاره ایلیچ به حس متمایز کننده ای که دانشگاه و سیستم آموزشی میسازد و مردم تنها ترجیح میدهند که با همقطاران علمی خود هملاکم شودن

به نظر ایلیچ ، دانشگاه وسیستم آموزشی حس متمایزی را به فارغ التحصیلانش میدهد که مردم تحصیل کرده، تنها به همنشینی با همقطاران علمی خود دارند ونه حتی کسانی که  هم میهن یا همزبان آنها هستند. در طی سالیان گذشته، محیط دانشگاه ، کاربری قدیم خود را که برگزاری جلسان بحث و مباحثه آزاد بود ، به مدد ظهور صنعت چاپ ، از دست داد

به نظر او، طرح اسطوره زدائی، تنها نباید در سطح مدرسه ،بلکه از سطوح بالاتر باید آغاز شود

 ایلیچ معتقد است که  که اسطوره ی بازتولید مدرسه ،

-        مدرسه ← گلچینی دانش اموزان -  تقلید غیر اکادمیکی ها از اکادمیکی ها← سرمشق قرار دادن الگوی دانشگاه رفته ها

-        ظهور صنعت چاپ و تغییر کاربری محیط دانشگاه ها برای برقراری محیط های بحث و مکاشفه

-        دانشگاه فرصت میدهد به اعضای خود که کل جامعه را انتقاد کنند

-        ادعای ایلیچ مبنی برا اینکه ما وال باید بفهمیم که همین ائین مدرسه رفتن نه به یادگیری فرد کمک میکنه و نه برابری اجتماعی افراد

-        و تا این را نفهمیم نمیتوانیم اصلاح آموزش را شروع کنیم

-        این اسطوره در حیطه ی اموزش باید محو بشه و نه فقط در حیطه آموزش بلکه در کل جامعخ

-        اسطوزه ی بازتولید مدرسه این است که مدرسه می اموزد که لزوما چیز با ارزشی را می آفریند و و بنابراین تولید تقاضا می اورد ص 77

-        آنچه ایلیچ سعی در نشان دادن آن دارد این است که مدرسه نوعی تقاضا برای به مدرسه رفتن را بوجود می اورد و وقتی که ما از این نیاز مطلع شدیم، همه چیز شکلی تجاری به خود میگیرد

-        علاوه بر این ارزشهای تدریش و نهادینه  شده در مدرسه، شکلی کمی به خود دارند اما رشد شخصی، قابل اندازه گیری نیست. که قابل سنجش با هیچ معیار بیرونی ای نیست. آنچه برای ایلیج هم اهمیت دارد، تولید نوعی باز آفرینی غیر قابل اندازه گیری است که در این تعریف ، با اهداف مدرسه همخوانی ندارد و نباید هم برای رشد شخصب، افراد تسلیم معیارهای مدرسه شوند و با این تسلیم شدن ، شانش داشتن تجارب غیر قابل انداه گیری را از دست میدهدند و تبدیل به موجوداتی میشوند که دیگر حتی نمیدادنن که چگونه  خودشان باشند. این حد از انقیاد!

-        او در بحث اسطوره ی بسته بندی ارزش ها، تعریف فروش برنامه درسی را به این صورت میداند که ،پژوهشگران آموزشی برنامه ی درسی ای را مینویسند، و آموزگار آنرا به دانش آموزان میدهد و آنها به این برنامه پاسخ میدهند عیوب و نقوص ، در مراحل بعدی تدوین برنامه ی درسی ، تکمیل میشود. این روند ادامه دارد و انچه مهم است این است که دانش اموز یا همان مصرف کننده سقف خواسته های خود را با امکان ارائه آنجه مقدور به تولید در مدرسه است ، منطبق میسازد این همان مقاومت دانش اموز در برابر انچه به او تحویل داده میشود است.

-        افزایش هزینه = کاهش بازده آموزشی دانش آ»وز ، = افزایش ارزش تحصیل در نظر دانشجو

-        به نظر ایلیچ اشتباه دیگر مدرسه این است که شاخص پیروزی خود رال تولید هر چه بیشتر دانش اموز برمبانی ساعت  ، قرار میدهد درست همانطور که شاخص پیروزی در جنگ ،تعداد هرچه بیشتر اجساد است و بازتولید این مسئله آنجائی اتفاق می افتد که مردم هم خود به خود متقاعد میشوند که خواسته ی انها منطبق شود و در نهایت ،مدرسه، پاداش علم را برای کسی قائل میشود که به سازندگی فزاینده برای حفظ فرماندهی مدرسه ، گردن نهد.

-        همچنین ایلیچ، مدرسه را بازار کاری میداند که ساختن مصرف کنندگانش، یکی از اصلی ترین حوزههای اقتصادی است.مدرسه ، این ابرساختار معروف به مثابه کارفرمای جامعه ، همانطور که در از خود بیگانگی مارکس، کار به کار در مقابل دستمزد تبدیل میشد، و کار از خود بیگانه میگشت، حالا انان در مدرسه ازخود بیگانه میگردندو دانش کالائیست که در مدرسه به فروش میرسد. مدرسه ؛ از خود بیگانگی را مقدمه ی زندگی میکند و به این ترتیب،  آ»وزش را از واقعیت و کار خلاق جدا میکند. مدرسه این تفکر را برای فرد بوجود می آورد که آموخته شدن در محیط مدرسه ، امری لازم است و اموزش غیر از این حالت، به صورت دیگری ممکن نمیباشد و وقتی جنین تصوری برای فرد ایجاد شد ، دیگر انگیزه و امکان رشد مستقل برای فرد از بین میرود

فصل چهارم:

در نهایت ایلیچ بعد از طرح انتقادات خود به سیستم آموزشی مدارس موجود ، 4 طرح کلی را در راستای ترمیم سیستم آموزشی ، مطرح میکند که به صورت کلی ، مفهوم رابطه ی آمورشی میان مدرسه و محیط را در بر  دارد

بر خلاف عده ای از متفکرین که راهکار نجات مدرسه و سایر نهادهارا به عنوان یک متغیر وابسته ، در گرو اصلاح نهادهای اجتماعی ، افتصادی  و فرهنگی میدانند، اون معتقد است که مدرسه خود به عنوان یک متغیر مستقل ، به واسطه ی تربیت افراد در درون خود، میتواند، باعث  اصلاح نهاد دیگر شود

از نظر ایلیچ یک نظام اموزشی خوب باید سه هدف برای کسانی که میخواهند، یادبگیرند، داشته باشد:

-        امکان فراهم کردن دسترسی به منابع موجود ؛ خدمات مراجعه به وسائل موجود  که فرایند های یادگیری را تسخیل میکنند

-        امکان فراهم کردن مکانی برای تبادل مهارت ها که به صورت اعلام مهارت های خود افراد و چه به صورت شرایط در اختیار گزاردن مهارت های خود برای دیگران

-        تهیه ی شبکه ی ارتباطی از شبکه ای از همقطاران برای کسانی که به دنبال یافتن افرادی با علایق مشترکند

-        امکان به خدمت گرفتن از مربیان آزاد

-        در جایگاه نقد این کتاب میتوان اشاره داشت که ایلیچ، راهکاری که برای مدرسه زدائی در پیش میگرد، اگرچه به ظاهر، راهکاری ساده و به دور از احتیاج به  وسائلی خاص برای بهبود شرایط تحصیل میباشد اما، همان طور که خود او نیز در بخشی از کتاب میگوید، همه چیز مستلزم یک تغیر بزرگ پیشینی در بخش های اقتصادی، سیاسی و اجتماعی جامعه است . حتی خود او در جائی از کتاب مینویسد که جامعه ی مورد نظر او ، هنوز وجود خارجی ندارد. به این ترتیب، وقتی پیشینه ی ذهنی متفکری، مبتنی بر حالتی یوتوپیای باشد، نمیتوان برای پیشنهادات او ، محتملیتی چندان را تصور کرد.

-        به علاوه،در بعضی از بخش های کتاب، به نظر میرسد به لحاظ ویرایشی، برخی از جملات در نقض یکدیگر، ردیف شده اند. که به سبب مطالعه ترجمه کتاب، مشخص نیست که قصور از نویسنده بوده یا مترجم

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم مرداد 1393ساعت 23:57  توسط مژده عاقل  | 

*با توجه به تعریف مدرنیته ی بازتابی و با تاکید بر مشخصه ی گشودگی فضای رابطه ای تهران را تحلیل نمائید.

با ورود مدرنیته به ایران، به طور اجتبناب ناپذیری ، کلانشهرهایی چون تهران ، اصفهان ، مشهد و ... در مواجه با تغییراتی قرار گرفته اند که هرگز به طور پیشابینی، کسی نمیتوانست برای آنان ، حد و مرزی  قائل شود. ورود مدرنیته همراه که با جریانات سیاسی و حکومتی و تغیراتی که به واسطه ی پیشرفت علم در دنیا و تسری آن به اقصی نقاط جهان من جمله ایران و کلان شهری چون طهران، همراه بود؛ پیامدهای این تغییرات گسترده کم کم به چشم آمد. همانطور که زیمل در مقاله ی کلانشهر و حیات ذهنی اشاره میکند، سرعت این تغییرات مبتنی بر بنیاد های حسی حیات ذهنی  در شهر ، تفاوت بسیاری با روستا ها دارند. نبض تند جریان زندگی اجتماعی، سیاسی، اقتصادی، فرهنگی و روند چیرگی دستگاه های تکنولوژیک و تجلی ارتباطات نوین   در شهری چون تهران، قابل مقایسه با روستاهای اطراف نمیباشد. اگرچه سیطره ی تکنولوژی به روستاها هم نفوذ کرده، اما این در مورد شهری چون تهران با آهنگی سریع تر، ملاحظه میشود. همان طور که در تعریف فضای رابطه ای ، یکی از چند مولفه ای که مطرح میشود،  شکسته شدن معناهای ثابت و پیش رفتن به سوی تغییر هاست ، در شهری چون تهران ، این مولفه به خوبی دیده میشود بالاخص وقتی که در مقام قیاس آن با روستا ها برآئیم. در طی سالیان گذشته، هر چه که جنبه های بیشتری از عناصر تکنولوژیک و ارتباطی در دنیا پیشرفت کرد و بعد از اندکی به واسطه ی ورود مدرنیته ، وارد ایران شد، نوعی دلزدگی و تنهایی جانشین معنا و معرفت برخاسته از سنت شد. سنتی که بواسطه ی پیوندهای عمیق و تک مکانی، انسانها را درکنار هم نگاه میداشت  و این امر از طریق مکالمات رودرو ، مراجعات حضوری و آنچه که در فرهنگ ما ، صله رحم نامیده میشود، محقق میشد. اما در مقابل، با ظهور هرچه سریعتر ابزار مدرنیته و تجلی مدرنیته در ارتباطات، این امکان حضور رودرو ، به تدریج کمتر و کمتر شد. تماسهای تلفنی، جانشین مراجعات حضوری حتی در موارد خاصی چون تبریک ازدواج، عیادت از بیمار ، خیر مقدم گفتن به مسافر و مواردی این چنینی شد و البته شایان توجه است که این تغییر از حوزه ی روابط اجتماعی کلی تر ، با شدت گرفتن دغدغه های کاری و اقتصادی و فاصله گرفتن مکانی ، به واسطه ی افزایش جمعیت و بزرگ شدن شهر ، به حوزه ی شخصی و خصوصی تر مثل روابط مادر،پدر و فرزند نیز سرایت کرد.

از دیگر سوی ، با نگاهی به تاریخچه ی حضور مردم در شبکه های اجتماعی چون فیسبوک ، حوزه ی خصوصی زندگی مردم با آهنگی آرام ، شروع به رنگ باختن کرد. مردم که در ابتدا، از قرار دادن عکسهای خود در شبکه های مجازی ، وحشت داشتند! کم کم با نوای زندگی مجازی همراه شده و تن به اقتضائات آن دادند. از گذاشتن عکسهای به اصطلاح پوشیده تر ، تا شروع به سنت شکنی های غیر قابل باور حتی برای خود فرد. چرا که قرار گرفتن در هر محیطی که ناخواسته تغییری را اعمال میکند و فضای گفتمانی این محیط های مجازی، به طور ناخود آگاه ، فرد را در ایدئولوژی فرا میگیرد. و به این ترتیب صلبیت ساختارهای ساخته در ذهن افراد ، کم کم جای خود را به تعابیر جدیدی میدهد که در فضای گفتمانی مدرنیته قابل تحلیل است .در کنار صور تصویری، با شکل خاص امکاناتی که شبکه های اجتماعی فراهم میکنند، فرصت بحث و مباحثه به صورت مجازی میان افرادی که شاید هرگز این فرصت را در محیط واقعی ندارند، فراهم میشود و این از مزایای تولید شهر مجازی و واقعیت مجازی است که از سالیان گذشته در راستای توسعه های مجازی که در ابتدا از شهر آمستردام هلند در سال 1994 اغاز شد،میباشد . شاید بتوان با چنین نگاهی ، تعریف گیدنز از مدرنیته بازتابی  را در شهری چون تهران لمس کرد. از طرفی ، آن گشودگی                 (  openness) به خوبی دیده میشود. مدرنیته با ورود خود ؛ اثراتی اجتبناب ناپذیر را بر پیکره ی زندگی اجتماعی و فردی مردم وارد میکند. اگرچه که در این میان نوعی تناقض میان امر مدرن و خصلت ذاتی فضای رابطه ای که نوعی مرکززدائی است و خصلت قبلی شهر که نوعی مرکز محوری است پیش می آید. نه تنها ، فضای مدرنیته ی بازتابی که زمینه ای برای ظهور فضای رابطه ایست ، مقدمه ای برای تغییرات تکنولوژیک در مقطع فعلی است، بلکه این شالوده همیشه در حال تغییر، ، نوید عدم ثبات برای مراحل بعدی را نیز خواهد داد. همان طوری که در شهر تهران میبینیم ، تغییر در مراحل مختلف دیده میشود. به طور مثال، نقشه ی خیابان ها  کوچه ها ، هر چند وقت یکبار به فراخور تغییراتی که لازمه ی گسترش و راهسازی در سطح شهر اند، دچار تغییر کاربری میشوند. و تصمیماتی جدید در نحوه ی راهبری مسیر ها اتخاذ میشود. مثل تغییر مسیر خیابان ولیعصر از حدفاصل  خیابان مطهری تا چهار راه پارک وی و برقراری مسیر اتوبوسی در دو جهت شمال به جنوب و برعکس در همین حدفاصل. این امکان وجود دارد که با برقراری خطوط مترو، این تصمیم دوباره عوض شود و خیابان به حالت دو طرفه ی قبلی خود بازگردد

قلمرو یا مرکز زدائی، تعبیری است که برای مکان های قدرت در شهری چون تهران میتوان به کار برد. برای مثال ، با گسترش جغرافیایی شهر، مراکز مهم اداری و سیاسی ، بر اساس تقسیم بندی تصادفی در مراکز و نواحی مختلف شهر قرار میگیرند که این امر ، باعث جدایی  مراکز قدرت میشود. بر خلاف قدیم که ناحیه قدرت در یک مرکز خاص شکل میگرفت . همچنین ، نهاد های ایدئولوژیکی چون مدارس و مساجد، با شکل گرفتن در نواحی مختلف ، اگر چه به نوعی سعی در کسب و اشاعه قدرت در نقاط مختلف را دارند اما در نهایت ، از حالت پیشینی خود که تجمع و کلونیزه شدن در یک نقطه ی کانونی بود، فاصله گرفته اند.

همچنین با ظهور دستاوردهای جدید در علم و هنر معماری، سازه های جدید، به ارتباط هرچه بیشتر مردم در فضا های شهری ، شدت میبخشند. نظیر، ساخت پاساژ و گالری های جدید که با تلفیق طراحی های حساب شده و امکانات تکنولوژیک درونی تعبیه شده در نقشه ی معماری ، به دنبال حصول فضایی برای امکان بروز هر چه بیشتر خلاقیت مردمی  به همراه مزایای دیگر هستند. برای مثال، طراحی فضائی پاساژ های ساخت متاخر، با در نظر گرفتن فضاهای میانی در مرکز پاساژ و تدراک صندلی هایی برای استراحت ، امکان گفت و گو به خریداران را میدهد. در این گفتگوها، افراد امکان صحبت درباره ی مسائل گوناگون را خواهند داشت و به این ترتیب ، این تفکرات میتواند با کمی جرح و تعدیل ، به زایش های ابتکاری جالب و جدیدی منجر شود.

 

*درک خود را از فضای رابطه ای بنویسید

 

اولریش بک ، گیدنز و لک هر سه معتقدند که مفهوم " مدرنیته بازتابی"  اشاره به حرکت از  مدرنیته ی ساده به مدرنیته ی کامل  در نیمه دوم قرن 20 دارد. اما گیدنز در  نگاهی ، خوش بینانه تر نسبت به تعریفی که بک در ارتباط با جامعه ی خطر میدهد،  معتقد است که  مدرنیته ی بازتابی یعنی  غیر سنتی شدن کامل روابط شخصی  و البته مبتنی بر استدلال لش ، مدرنیته ی بازتابی نه توسط ساختار های اجتماعی بلکه توسط  مجموعه ی شبکه های جهانی و محلی  مبتنی بر ساختار های اطلاعاتی و ارتباطی ، پی ریزی میشود

آمیختگی فضاهای شهری مدرن با شبکه های فعل و انفعال با سرعت بالا ، تحول مهمی در تجربه ی شهری بوده است . این  آمیختگی تکنولوژی و قلمروی شهری در جای جای جهان، باعث پراکندگی فعالیت های اقتصادی در سطح جهان و  البته تمرکز قدرت شده است.اگرچه که مراکز فرماندهی و کنترل اقتصاد جهانی،  نشانی از تثبیت به خود ندارند. همه ی این تحولات ،  در بخش های مختلف زندگی من جمله ، متن زندگی شخصی هم نفوذ میکند تا جائیکه در شهر ها با وجود ثروت بیشتر برای قشر ثروتمند ؛زندگی آنان، همراه با  فرصت های ارتباطی ( ارتباط از راه دور ) و در ازا،  روابط اجتماعی و انسانی کمتر شده است . در واقع ، امکانات تکنولوژِیک امروز به نوعی ،به به  انفصال خانوادگی منجر میشود. همین مسئله ی پراکندگی اجتماعی بواسطه ی بروز و ادغام تکنولوژی و ارتباطات ،  باعث بوجود آمدن آگاهی  خود ما نسبت به فاصله گیری دو مقوله ی« زمان» و «فضا» نسبت به هم شده است. اگرچه عده ای مثل کاستلز معتقدند که  این جریانات اطلاعاتی ، واقعا فضای جغرافیایی شهری را نابود نمیکنند بلکه ، به نوعی در این فضا ها ، جایگزین میشوند. درنهایت ترکیب تلاقی رسانه و معماری منجربه تولید واژه ای به نام شهر رسانه میشود ، واژه ای که بواسطه ی اشاره به ابعاد تاریخی و همگرایی رسانه و معماری، واژه ی بهتری در قیاس با  کلماتی چون شهر اطلاعاتی و شهر دیجیتال است.

به طور کلی هر چه رسانه ها متحرک تر و تعاملی تر شوند، الگوی اجتماعی در شهر هم به فضای رابطه ای شدن ، میل بیشتری میابد. فضای رابطه ای به طور کلی اشاره به زندگی مدرن امروزی دارد که در سطوح متعددی با تکنولوژی روز دنیا همراه است و بواسطه این آمیختگی با  تکنولوژی ، تمام محیط های بسته مثل بدن فرد یا پیکره ی اجتماعی، به محیط های باز تبدیل میشوند. همراه با این باز شدن یا گشودگی، آزادی های جدیدی بوجود می آید که روابط اجتماعی را در راستای فضا و زمان، دوباره پی ریزی میکند. آزادی که به نوعی غیر قابل اجتناب است .

از دیگر سوی، مدرنیته ی بازتابی خصیصه ی شهر رسانه به عنوان آوردگاه یک شهر مدرن با تلاقی مدرنیته و معماری و ارتباطات تکنولوژیک است . به عبارتی، فضای رابطه ای ، متعلق به  و درون یک فضای مدرنیته ی بازتابی است . شهر بارویکرد گرایش به مرکز و تکنولوژی شبکه ای دیجیتال با گرایش گریز از مرکز بر  روی یکدیگر سوار شده و فضای شهری جدیدی را به وجود می آورند که فضای رابطه  ای روح آن است.

در ابتدا گشودگی فضای رابطه ای ، به خاطر  چیزهایی که به خاطر آن از بین رفته اند،  به نظر منفی میرسد زیرا فضای اجتماعی در اثر گشودگی  ، ثبات ، ظاهر بدون تغییر و معانی پایدار خود را از دست داده است . اگرچه که این از دست دادن ها ، وجه سازنده ای نیز دارد. در واقع ، در اثر این تخریب شدن ها ، سنت و قلمرو ، مرکز زدائی میشود. پس در کلام خلاصه، ظهور مدرنیته و فضای رابطه ای ، و ایجاد گشودگی در روابط اجتماعی ، منجر به مرکز زدایی سنت و قلمرو  و از بین رفتن هر امر ثابت و معنی پایداری میشود و در نهایت فضا معادل امر متغیر و ناپایداری میشود.

ظهور فضای رابطه ای وقتیست که برتری که زمانی به ثبات اشیا مادی داده میشد، باز تعریف شود و این برتری به روابط متغیر و سرعت های متغیر  اختصاص داده شود.مثلا مسلما در فضای رابطه ای ، پدیده ای چون ارتباطات الکترونیک با سرعت بیشتر و متغیر تر ، در فضای رابطه ای قرار میگیرد

در واقع منطق فضای رابطه ای، مبتنی بر برتری تغییر بر ثبات است و اینکه هر نقطه ی مشاهده  با نقاط بیشمار دیگری ، مرتبط است.

در این تغییر پذیری سریع که مشخصه ی فضای رابطه ایست ، به طور قابل توجهی به عاملی موثر برای اعمال قدرت بدل گشته. دلوز معتقد است که  وضعیت جامعه از حالت قالبی منظم  به فرایند مستمری که در حال تخول و تغییر است ، تغییر شکل داده .همچنین به نظر فردی مثل کتلر، اعمال قدرت و به تملک در آوردن آن ،دیگر در اختیار  اشغال فضاهای شهری مثل میدان نبوده بلکه وابسته به کنترل و تصرف داده های تکنولوژیک است.

اتفاقی که در مدرنیته می افتد شکسته شدن مرزهای قبلی برای  تعریف خانه  با مختصات ثابت  خود و خلق پیوندهای جدید  است. اما در حین این تمایلات قلمرو زدودانه ی مدرنیته،  قرار نیست که مرکز به طور کلی از بین برود  بلکه مراکز جدیدی امکان ظهور میابند که بر خلاف مرکز های قبلی با ثبات نبوده و فاقد استمرار و دوامند و البته هر مرکز ، وابسته به مراکز دیگری میباشند. این چنین مرکز زدائی باعث ایجاد، غربت و دلتنگی میشود .دریدا در باره ی این حس غربت و دلتنگی  میگوید که هر چه این مرکز زدائی بیشتر و قویتر باشد ، میل به در خانه بودن هم بیشتر میشود. این قلمرو زدائی نه تنها باعث ایجاد حس غربت میشود  اما همچنان باعث  بازنگری در روابط اجتماعی و وابستگی های فرهنگی در قالب الگوهای پیچیده تر  نسبت به الگوی مربوط به دولت و ملت نیز میشود. در نهایت اینکه فضای رابطه ای با تمام بسامد تند تغییر ها و وابستگی های فرهنگیش، با بازبودگی و پرتخلخل بودن منافذش، واجد ویژگی "دیگری گرایش یافته" است. در این جهان دیگری هست و دیگری نمیتواند بدون دیدن دیگری، زندگی کند.نمیتوان دیگری را جامد و بیحرکت  دید . این تحلیل خوشبینانه ی گیدنز در نهایت به ظهور  یک متن اجتماعی جدید در نتیجه ی ارتباطات لحظه ای جهانی می انجامد . که هر وضعیتی با فقدان حضور کامل و تنها مبتنی بر تجربه ای لحظه ای و نا پایدار صورت میگیرد.در این فضا رابطه ی عناصری دیده میشود که با هم ارتباط موقت و ناهمگون دارند.و سرعت جریانهایی که با هم تصادم دارند ، تعیین کننده ی قدرت است .

در عین حال ؛فضای رابطه ای از منظر معماری اشاره به فضایی دارد که رابطه ی انسانی که مهمترین نوع رابطه محسوب میشود و به تجلی خواسته ها و داشته ها،عرضه تفکرات ذهنی و استعداد ها و زایش انگیزه ها و خلاقیت ها منجر میشود .به موازات تولید بیشتر فضاهای رابطه ای،  زایش خلاقیت ها هم فزونی میابد. با چنین تفکری ، معماری شهری در جهتی شکل میگیرد که امکان گفتگو و تعاملات اجتماعی ، در زمان های مختلف ، امکان شگل گیری داشته باشند.  در این منظر، هر فردی ، با هر نوع علاقه و سلیقه ، امکان پیگری علاقه مندی های خود را دارد

 

 

 

*شب کلانشهر را بر اساس  تابلوهای تبلیغاتی تفسیر کنید

شهر تهران، کلانشهری که در سینه ی خود، راز های متفاوتی را حمل میکند. شهر تهران نظر به اینکه تهران  دردامنه کوه های البرز، قرار گرفته است و در جای جای  مختلف خود، از تفاوت ارتفاعی برخوردار است. بواسطه ی این تفاوت ارتفاع در نقاط مختلف؛ به هنگام قرار گرفتن در بعضی از مکان های شهری،زاویه ی  شمالی شهر به به صورت چشم اندازی  در برابر دیدگان فرد قرار میگیرد. که این چشم انداز در شب و روز تفاوت گسترده ای دارند. برای مثال وقتی که در مناطقی در حد فاصل مرکز و شمال شهر قرار میگیریم، کوه های البرز به خوبی پیداست . در حاشیه دامنه ی این کوه ها ، به واسطه ی ساختمان سازی و توسعه ی شهری و احداث سایت های دانشگاهی همچون دانشگاه آزاد اسلامی ، واحد علوم و تحقیقات؛  نقاط نورانی به شکل معنا داری  بوجود امده اند. چراغ های روشنائی در حاشیه ی اتوبان و خیابان ها ، منظره ای Z مانند به وجود آورده . به طور کلی ، به خاطر ارتفاع متفاوت در نقاط مختلف شهری، چشم انداز های متفاوتی دیده میشود. و بر مبنای حضور همیشگی چراغ ها و تابلوهائی روشن که برخی صرفا جهت روشنی بخشی و برخی دیگر ضمن روشنی بخشی ، اقدام به تبلیغ برای یک مارک خاص ،نهاد خاص و یا مکان خاصی میکند، این دید جغرافیایی ، جلوه ی متفاوتی دارد. چراغ های نئونی رنگارنگ و کوچکی که بر دیواره ی ساختمانهای بلند مثل برج میلاد و برج آزادی ، در سالهای اخیر نصب شده است،  علاوه بر اینکه بعد زیبائی شناختی جدیدی برا برای بیننده فراهم میکند، میتواند حتی در شب هم نمائی مشخص از آن ساختمان به دست دهد . نمائی که حتی از فواصل دور نیز ، تجسد سازه ای چون برج میلاد، ساختمان موسسه اعتباری قوامین  ( از چشم اندازی مثل اتوبان حکیم . مسیر شرق به غرب ) را نشان میدهد.

به طور کلی ،این روشنی بخشی، از دو منظر قابل بررسی است . تلاش  مسئولین شهری برای روشن کردن تاریکی به جهت کنترل و مدیریت فضای شهری ، همچنان که این اتفاق در مراکزی که امکان گردهم آئی افراد بزه کار بیشتر است،  با توجه دقیقتری دنبال میشود. و مدیریت نظم عمومی به عنوان هدف دیگر مورد توجه قرار میگیرد. این دو هدف ، ذیل اهداف بزرگتری یعنی "امکان انجام کنش دور" و "روشن سازی کنترل شده" صورت میپذیرد . به این ترتیب که مجریان شهری، با تعبیه ی ستون های نورانی در ساخت معماری ساختمان ها وسازه های مدرن ، و تدارک انواع مختلف تابلوهای نورانی که تلفیقی از پیشرفت علم ، رسانه ، تکنولوژی و هنرهای زیبائی شناختی است، نه تنها به اهداف خود جهت کنترل و نظارت بر شهر ، فائق آیند بلکه بتوانند با دخالت هرچه کمتر از شهر،یک فضای کنترلی نامحسوس را در راستای اهداف عقلانی و گسترش سرمایه داری ، فراهم کنند.برای مثال،  خرید و نصب آسانسورهای شیشه ای در برج های بلندی چون برج میلاد، نه تنها ، نمای بیرونی متفاوت و چشمگیری را به چشم انداز این برج داده است بلکه ، هیجان دیدن تهران از فضای چند صد متری، بازار خرید بلیط تور برج میلاد را در جهت رسیدن به اهداف اقتصادی سرمایه داران ، فراهم میکند.فارغ از اینکه توسعه ی این سیستم روشنائی بخش ، هر روزه، بازار کاری را برای وارد کنندگان لامپ ها و تجهیزات روشنایی و عاملان نصب و تعمیر ، فراهم میکند که از این لحاظ ، جزو کارکردهای مثبت  توسعه ی الکترو شهر محسوب میشود.

از دیگر سوی نباید گفته ی زیمل در باب درصد بالای تحریکات عصبی در کلانشهر را نادیده گرفت. امروزه بسیاری از کارشناسان محیط زیست شهری، پدیده ی آلودگی نوری را خطری جدی برای شهروندان تهرانی و بسیاری از کلان شهرهای دیگری که مفهوم الکترو شهر در ان ، به طور جدی ، دنبال شده است، بر میشمارند. ساز و کار این تهدید به صورت نورهای مازادی که در شب بر گیاهان سایه پسند اعمال میشود و در نتیجه  سیستم بیولوژیک انان را به هم میریزد که این خود بر بعد زیستی زندگی مردم اثر میگذرارد. همچنین آلودگی نوری ای که بواسطه ی اصناف ، ایجاد میشود ، در میان مردم موجب بیماری هایی نظیر آسيبهاي چشمي، بروز استرس، خيرگي چشم يا چشم زدگي  میشود.  که اینها جملگی مصادیق  تحریکات عصبی که گریبانگیر مردم شهر میشود است.

در این میان نباید از خاطر برد که روشنائی های مصنوعی محصول دست انسان تا چه حد میتواند حدود و مرز مراکز و کاربری ها را تعیین کند. به طور معمول، در میان ، اصناف مختلف؛ این یک استراتژی معمول برای جذب مشتری است که با تزئین های هوشمندانه، مشتری ها را هر چه بیشتر به سمت مغازه خود جذب کنند . در این میان ، با نگاهی گذرا به سطح شهر میتوان دید که تلاش برای نورپردازی های جذب کننده تر،  در پاساژ ها و مراکز تازه ساخت، بیشتر و با عظمت بیشتری دیده میشود. این در راستای هدف جذب مشتری و امکان توسعه ی اهداف سرمایه داری است.

منابع :

-       مک کوایر،اسکات ; شهر رسانه ;  بختیاری،علی ; دفتر مطالعات وبرنامه ریزی رسانه ها

-       عاملی،سعیدرضا(1384) ; دو فضائی شدن شهر:شهر مجازی ضرورت بنیادین برای کلان شهر های ایران ; فصلنامه ی ایرانی مطالعات فرهنگی ئ ارتباطات; شماره 2; بهارو  تابستان 1384;ص117 تا 134

-       زیمل،گئورک ; کلان شهر و حیات ذهنی; یوسف،اباذری; نامه علوم اجتماعی ;شماره 6; بهار1372 ;از صفحه 53 تا 66

-       http://www.tabnak.ir/fa/mobile/news/216585/%D8%A2%D9%84%D9%88%D8%AF%DA%AF%D9%8A-%D9%86%D9%88%D8%B1%D9%8A-%D8%AA%D9%87%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D9%88%D8%B6%D8%B9%D9%8A%D8%AA-%D9%82%D8%B1%D9%85%D8%B2

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم مرداد 1393ساعت 23:55  توسط مژده عاقل  | 

بواسطه ی نصب اپلیکیشن هایی مثل وایبر و واتزاپ و تلگرام روی گوشی موبایلم، سعادت خواسته و ناخواسته ی عضویت در چندین گروه را دارم . گروه هایی که در بعضی از آنها،آشنایان زیاد و در بعضی دیگر، آشنایان کمی را ملاقات میکنم. اولش از گروه هنری و کدبانوگری و جک و خنده و احوالات روزمره شروع شد تا در آخرین مورد ،به لطف یکی از دوستان که از وضعیت *ماریتال استتوس من مطلع بود، به عضویت گروهی به نام پیوند 2 در آمدم. که شعبه یکش در  واتزاپ و شعبه دو در تلگرام بود.اعضا قریب به 95 درصد ، مذهبی از نوع بسیار قوی که همگی بر اصول دین و پیروی از مذهب شیعه ی جعفری و  انتظار برای امام زمان اشتراک دارند و شاید تنها، فصل افتراق آنان در دنیا و گفتمان مذهبی امروز، ولائی بودن یا نبودن است. که البته خود این واژه هم بعد از مدتی ، با مسئله ی ولایت علی ابن ابیطالب، به اشتباه گرفته شد و ترجیح عمومی این بود که برای روشن شدن موضع سیاسی افراد از اصطلاح انقلابی بودن یا نبودن ،استفاده شود(بماند که حتی این واژه هم برای مابعد سال 88 ، واژه ی مناسبی نیست )

حالا برای چه؟   بگذارید برایتان بگویم که این دنیای تکنولوژیک امروز، چه بداعت هایی را در دل خود، به همراه داشته است.

داستان این است که یکی از اعضای گروه های قبلی ، تصمیم گرفت که کارخیر کند و گروهی را به نام مذکور، تشکیل دهد تا افراد ( اگر برایشان مهم نیست ) خودشان، مشخصات خود را بدهند ، اگر هم مهم بود، احتمالا به یکی دیگر بگویند که وارد گروه شود و مشخصات ایشان و هر دختر یا پسر دیگری را بنویسد. 

جایتان خالی . بسی بامزه بود. بامزگی با طعم نفرت، با ظاهر نیازمندی های همشهری گون !

دخترها و پسرها مثل کالایی که در لابه لای صفحات نیازمندی های همشهری ، به نمایش در می آید، با ذکر مشخصاتی عیان تا حداکثر 50-60 کاراکتر ، به نمایش در می آمدند:

 

متولد 62

فوق لیسانس الهیات

پدر بازاری

محجبه- شاداب- خوش اخلاق-معلم مدرسه ی سادات المسلمین البنات ( نام این مدرسه را همینجوری از خودم نوشتم که خدایی ناکرده ، یکهو ، تشابه هویتی نشود و من شرمنده ی یک آدم بی خبر از همه جا )

 

---------------------------

متولد 65

فوق لیسانس بیومکانیک

مانتویی محجبه،باربی و بانمک

منزل دیباجی

 

---------------------------------------

متولد 72

لیسانس فلسفه دانشگاه تهران

چادری ( مدل عربی )

منزل ولنجک

پدر مدیر عامل کارخانه خشکبار فلان 

از خانواده ی اصیل

---------------------------------------------

دختر متولد 58

ساکن شهری ری

محجوب،عفیف، فوق لیسانس، استاد دانشگاه

قلب مهربان، چادری محجبه، اهل جلسات هفتگی

----------------------------------

پسر  متولد 62

مهدس کامپیوتر

جواهر سازی در بازار دارن

منزل شخصی دارن

حوالی پاسداران 

دختر متولد 67 به بالا میخون

--------------------------------

پسر متولد 66

لیسانس مدیریت

تو کارخونه پدرشون کارمیکنند

منزل حوالی اختیاریه

دختر متولد 70 به بالا میخوان

------------------------------------------------- 

باز هم بگویم ؟

باز هم بگویم از دخترکانی که  متولد 61 ، 62 بودند و اس ام اس حوای اطلاعاتشان، حداقل 4- 5 بار مکررا  فرستاده شده بود؟

باز هم بگویم از کلام زشت بعضی از حاضرین که میگفتند برای برادرم مورد دیگه ندارین بفرستید ؟

بگویم از بازنمائی کالا گونه ی چندش ناکی که دختر هایمان را اینگونه به سبد فروش میزند؟

بگویم از جو خفقان آوری که فقط مرا به یک شبانه روز عضویت در آن گروه که البته در نیت خیر سازنده اش و نیت خیر کسی که مرا به آن دعوت کرد شکی نیست ، مجال داد؟

باز هم بگویم از نارضایتی عده ای معرفینِ انسانی که گفته بودند این ادبیات کوچه میدانی ، زیبنده ی مقام دخترانمان نیست و از پیغام های خصوصی گفته بودند که مادر یا خواهر آقا داماد آینده ، از معرف بیچاره ی دختر  خواسته بود سایز سینه ی دختر را در خصوصی به او اعلام کند؟ از خشم عده ای از معرفین که بنده های خدا برای رضای خدا امده بودند به وضع جوانانمان، سر و سامانی دهند اما  خشم رفتارهای زشت بعضی از اولیای پسرها !!! وجودشان را گرفته بود. که مادر داماد تا فهمید عروس پائین شهر میشینه ، تُرش کرد و گفت next!

معرف خون به چشم داشت ...

و دختر ها همگی داغی به سینه  ، که اجتماعی آدم را تا این حد خوار و خفیف کند

راستی این سنت ها ، این عقاید پوسیده ، این بنجل جات، تا به کجا، پیش خواهد رفت؟

چند نفر را قربانی حماقت ذاتی اش خواهد کرد؟

راستی چند جوان دیگر باید ، شهید راه نا کجا شوند ؟

راستی ، راستی ، حواست هست ای جامعه ؟

بعد جالب تر این بود که در  یک مورد که یک طرف، یک معرف دختر بود و یک طرف، جاری آینده ی این عروس خوشبخت که برای برادرشوهرش دنبال دختری متولد 70 به بالا و اندامی ظریف و محجبه چادری میگشت ، وقتی فهمید که عروس به اصطلاح معروف سبز نیست ، با این که در خطوط قبلی مرتب گفته بود چه خوب، چه خوب ، بلافاصله ، گفت که نه ( که البته من موافق هم کفو بودن سیاسی هستم آن هم در این جامعه ی سیاست زده ی ما که به قول معروف ، در رختخوابت هم سیاست در جریان است ) بعد عده ای از حاضرین  به خانم جویای جاری  گفتند که حیف نیست وقتی همه ی شرایط ، به شکل ظاهری، حاکی از هم خوانی های اولیه دارد ، تنها به خاطر یک فاکتور ، آنهم سیاست، حتی از معرفی چنین موردی به مادر شوهرت  امتناع کنی ؟ حیف نیست ؟ حالا شاید خود دختر و پسر ، با هم کنار بیایند. یا شاید جهت گیری سیاسیشان ، عوض شده باشد یا ....

 

اینها را نوشتم که از چندین نکته ی دردمندی بگویم که شاید خیلی هم ناگفته نیست و همه ی ما در طول زندگیمان با آن مواجه بوده ایم اما گوئی کسی هم راه حلی ندارد. گوئی این نابرابری ها تا ابد الدهر ادامه دارند.

دختر ها و پسرهایی که خانه اشان ولنجک و  اختیاره و سعادت اباد نبود و از بچه های خوب و نازنین مرکز و جنوب شهر بودند، به تقریب همگی  62-63

بعضی ها هم بودند که از قضا ، ساکن دولت و اختیاره و دیباجی ، استاد دانشگاه و محجبه و متولد 63 به پائین !

 

نمیدانم مشکل چیست

 در توجیه ماجرا از نگاه مارکس که همه چیز را اقتصادی ببینیم

 یا آلتوسر که تلاشش  تعین چندگانه  جلوه دادن امور و نقش ایدئولوژیک را پر رنگ نشان دادن بود

راستش اگر از من بپرسید، در جامعه امروز ایران و حتی کلانشهری چون تهران، تنها آلتوسری میتوان تبیین کرد. بنده ای که همیشه ، مارکسی و جبرگرای اقتصادی بوده ام ، فکر میکنم اینجا را باید آلتوسری رفت .

ایدئولوژی های مذهبی که خیلی ها را از تعاملات اجتماعی باز میدارد.امیدشان به دختر شاه پریان و سواره ی  اسب سفیدی است که روزی می آید و همه چیز یا شبیه احادیث و روایات و یا نهایتا داستان های دیزنی لندی میشود که در کودکی لبخند را با رویایی شیرین ، به خواب شبمان می آورد. ایدئولوژی درونی شده ی اغراق آمیزی که اگر قرار بوده روزی ، آرام جان و خیال و حافظ دنیای دگرت باشد، حالا سوزنده ی ریشه همه ی اینهاست .

 

پی نوشت یک : اولا همان طور که گفتم این گروه بسیاررررر  اعضای مذهبی داره و تممممام اعضا خانم ها هستند. اما لزوما ربطی نداره که دردی که در این پست وجود داره رو بخوایم یا بخواهم به مذهب افراد نسبت بدم یا بدیم. من همیشه برای تمام مذاهب و تمام آدم های مذهبی احترام خاصی قائل بوده و هستم و امیدوارم به هیچ عنوان در این مورد ، برای هیچ کس ، اعم از مذهبی ها و غیر مذهبی ها ، سوتفاهمی پیش نیاد. صرفا بازتاب یک اتفاقی بود که در یک شب مردادی برام رخ داد و منو تا چند ساعت به هم ریخت .

پی نوشت دو: در فضای درون گروه ، هیچ اسمی از کسی برده نمیشد نه از دختر ها و نه از پسرها

پی نوشت سه : یکی از خانم ها، برای اون کیس دختر 72 ای نوشته بود: وای همچین دختری مگه روی زمین میمونه ؟ !!!!

* : وضعیت تاهل

 

پایان نوشت : قضاوت و  تفکر با شما !

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم مرداد 1393ساعت 23:11  توسط مژده عاقل  | 

از انجائی که همچنان و همچنان ، در ایام الله زجر آمیز فرجه به سر میبریم و همینظور ، با بارش افکار مواجهیم، 

به ذهنم رسید که باید یه کورس دانشگاهی تدارک دیده بشه که خود دانشجویان جامعه شناسی - مطالعات فرهنگی و الخ  رو  ( بالاخص تغییر رشته ای ها ) رو جامعه شناسی کنه

و این رو در بیاره که این بدبخت ها، با چه تضادهایی در طول دوره ی اکادمیکشون مواجه میشن. 

مثلا:

sociology of students of sociology

و مبتنی باشه بر درد و رنجی که نه فقط از اغاز مرحله ی "دیدن " ها و "شنیدن " ها صورت میگیره ، ببلکه رنج ناشی از بوجود آومدن تضاد و تقابل بین هر انچه که از مفهوم ایدئولوژی تا لحظه ی ورود به دانشگاه داشته اند و افکار امروزیشون

 اینکه مثلا اگر بخوان هر صدایی رو بشنوند و ببینند که  تا امروز ، نمیدیده اند و نمیشنویده اند، دیگه باید از تمام اصول مقدسی که روزی بواقعا بهش معتقد بوده اند ، بگذرند. بد هم بگذرند!

خیلی سال پیش تو وبلاگ قبلی دکتر رضا   بین رضا و سارا، بحث شدیدی بود بر سر ماجرای یک پدر و دختر استرالیایی ( اگر اشتباه نکنم ) که با هم ازدواج کرده بودن و در یک برنامه ی تلوزیونی ، ظاهر شده بودندو  تنها خواسته اشون از مردم ، این بود که مردم اونها رو بپذیرند.  چقدر برام چندش اور بود. چققققدر !

هنوزم هست. هنوزم تصورش برام ، به مثابه یک مسهل تمام عیار میمونه

 ولی مگه تو این چند وقته که با این وای ها آشنا شده ام ، مرتب تو گوشم خونده نشده که صدای حاشیه نشینان ؟ صدای حاشیه نشینان ؟

 حالم داره به هم میخوره از این دو راهی بزرگی که توش افتاده ام

 به قول استادم ( البته در موضعی مخالف ) به جهنم اسفل السافلین که باید در این دوره، ذهنم پریشان بشه

 میخوام صد سال سیاه تو این باتلاق بی انتها نیفتم که اخرش اسمش باشه ، پریشان شده ام و این پریشانی ارزش است !

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم خرداد 1393ساعت 19:7  توسط مژده عاقل  | 

هه ، دوباره فصل امتحانات و فيلمان ياد هندوستان كردنها

از ياد اوري عشق هاي قديمي كوچه دفتري تا  ببرسي وضعيت ريليشن شيپ همان كوچه دفتري ها

ولي بواقع يك چيزي ، حالم رو بدجور گرفت

قديمها وقتي فكر ميكردم كه چرا شيمي رو دوست ندارم ، جواب خودم اين بود كه همه چيزش انتزاعيه،ديدني نيست!

حالا كه داشتم در وبلاگ يكي از اساتيد درباره ماهيت جامعه ميخوندم، فكر كردم كه ايا اين جامعه لزوما خيلي عينيه كه شيفت كردم به اين ور؟؟؟

حالا يا من نميفهميدم انتزاع يعني چه ، يا نميفهميدم جامعه. و ملموساتش يعني چه يا كلا خل بودم

راستي ، اين روزها خل شده ام از خواندن معادلات و تناقضات  اين گرامشي . خل!

+ نوشته شده در  شنبه دهم خرداد 1393ساعت 17:21  توسط مژده عاقل  | 

به عنوان یک زن وقتی توی گروه علوم اجتماعی درس میخونم، حسی رو دارم که هیچ وقت ، هیچ وقت موقع خوندن شیمی توی دانشکده ی علوم نداشتم

وقتی یکبار، فقط یکبار از مارکس و پرولتاریا و سرمایه داری خوندی، برای ابد ذهنت درگیر یک دیالکتیک چندش آوری میشه که دیگه هیچ وقت نمیتونی ازش خلاص شی

دیگه قدم زدن در کوچه ها و واگنهای مترو ، تو را تنها مواجه نمیکنه با مرد پیری که با کمر خمیده اش ، باطری فروشی میکنه 

به قول معروف تو مو بینی و من پیچش مو

زنان همیشه خسته و ژنده پوش ادامس و لواشک فروش مترو، برای من تبدیل به تلی از سوزن میشه که در گلو فرو میره


فرودستی زنان  رو در لغت به لغت کلام از دهان در آمده ی  مردهای شهرم میبینم

حتی دیشب وقتی داشتم فیلم "برباد رفته " رو برای دهمین بار یا حتی بیشتر میدیدم، تازه فهیدم که رت باتلر با چه قیافه ی حق به جانبی، ارتباط با روسپی شهر رو بد نمیدونست اما تنها یک بغل عاشقانه ی اسکارلت و اشلی رو نشانی از نیمه راه یک خیانت

لذت نمیبرم

از این همه پریشانی لذت نمیبرم


+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم فروردین 1393ساعت 20:14  توسط مژده عاقل  |