عشق داند که در این دایره سرگردانند....
 این لینک وبلاگ یک پزشک خیلی بهم حال داد مخصوصا تصور جدال بامزه ی دعواهای  بخش های مختلف مغز با هم

حالا با خوندن این پست ، برام کاملا تئوریزه شد که چرا آدم وقتی میدونه که تو وبلاگش خواننده ای نداره یا حداقل کامنتی نداره،  باز هم دستش میره به نوشتن ، نوشتن هر آونچه که در ذهنش داره سنگینی مطلق میکنه

و این همون چیزیه که خود، خیلی از وبلاگ نویسها رو هنوز سر پا نگه داشته وگر نه واسه ی خیلی ها ، کاملا واضح و روشنه که دیگه دوره وبلاگ به سر رسیده و نوبت، نوبت اینستا و چیزای دیگس ( کلاس د کاظمی،1393) :))

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم آذر 1393ساعت 23:52  توسط مژده عاقل  | 

امروز داشتم به مریم میگفتم که توی فامیل و دور و بر ، خیلی ها بودند که یه موقعی با تمام قوا تلاش میکردند که کسی ، کوچکترین خبری از زندگیشون نداشته باشه  و سری در نیاره. حتی مهم ترین وقایع زندگی ای که یه جورائی قابل پنهان کردن نیست مثل ازدواج و قصد مهاجرت و ...  رو به شکل احمقانه ای پنهان میکردند. اون موقع ها خیلی غصه میخوردم که چرا همه فامیل دارند و ما نداریم.چرا cousin  های دوستانم، نزدیک ترین هاشون هستند و من همیشه باید تو خیالم این تصور رو بپرورونم که کسی نیست که اونا رو برای من بُلد کنه یا برتر بودنشون رو هی مگنیفای کنه و من هم مثل همه ی دوستانم ، من هم ماجراهای خیلی هیجان آمیزی با cousin  هام دارم، مدت ها غصه میخوردم از اینکه  وال فیس بوکشون رو روم میبستند ،  سوالات بی امان از اینکه چرا ما رو انقدر غریبه میدونند؟ چرا؟   خانواده ی من ای رو که  روزی، غمخوارشون بودند رو از فامیل سه پشت دور تر ،  دورتر میدونستند

واقعا یه دوره ای خیلی رو اعصابم بود

من ! یه دختر حساس و عاطفی

یه ادمی که وقتی یکی رو دوست داشته باشه ، میتونه براش بمیره

منی که این همه دنبال "جمع " بودم

منی که خیلی تحمل میکنم برای نگه داشتن یک رابطه حالا از نوع دوستی ، خانوداگی یا حتی خواهری و برادری

منی که سالها برای خیلی آدم ها تحمل کردم و صبر

صبری که به یکیشون هم خیلی گفتم که نذار به نقطه ی لبریزش برسه

همون دوستی که کنار گذاشتنش خیلی سخت بود. ولی بالاخره با اخرین "نیش زنی " هاش، تصمیم گرفتم که مرگ رو یکبار تجربه کنم و شیون رو یکبار و گذاشتمش کنار .

حالا خیلی وقته که اون ادم هایی که من رو گذاشتند کنار، گذاشتم کنار

حالا دیگه برام مهم نیست اگر اونور دنیا ، نفس بکشند، یا نکشند( الهی که همیشه در صحت و سلامت ، لبخند بزنند)  دیگه برام مهم نیست اگه چیزی تهدیدشون کنه، من دیگه اشتباه بزرگترام رو برای یک عمر محبت خالصانه تکرار نخواهم کرد.

مهم نیست برام اگر قرار باشه توی کاخ عروسی بگیرند، یا توی شرکت امازون کار کنند یا هرچی یا هر چی

واقعا بود و نبودشون برام مهم نیست

اون موقعی که من بهشون احتیاج داشتم، نبودن و نخواستن که کوچکترین سهمی تو بودن من داشته باشند. همیشه من یا بهتر بگم ما رو ندیدند. دنبال از ما بهترون بودند

حالا دیگه اونها برای من نیستند.

باز هم تحملم تموم شده و دیگه حاضر نیستم برای بودن کسی ، باج بدم

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم آبان 1393ساعت 21:42  توسط مژده عاقل  | 

نمیشه

گاهی وقتها نمیشه بشی اون کسی که نیستی و میخوای باشی

باید پذیرفت 

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم آبان 1393ساعت 22:17  توسط مژده عاقل  | 

شما یک پیوستار n  درجه ای تصور کنید که آدم به شکل کاملا سیار روی درجه های این طیف در واحد زمان ، تغییر مکانی داره

یع روز این ور و یه روز اونور

داستان هر آدمی هست که تغییر رشته میدن. بالاخص رشته هایی که ته ته تفکر ، میرسه به اصول فلسفی

مثلا آشنائی با مفهومی به نام برساخت گرائی  و ذات گرائی

هنوزم نمیتونم قائل به هیچ کدوم صرفش باشم ولی اینروز ها که دارم با یک فامیل عزیزی بحث میکنم که اگرچه همه ی ما واجد اخلاق و صفات نامناسب و ناپسندی هستیم ، ولی این بدیهی بودنی که میگه : آقا همه ی آدم ها ، بالاخره یه نوع اخلاق بدی دارند،  این حق رو بوجود نمیاره که آدم ها خودشون رو رها کنند و بگن که خب ما اینیم و نباید تلاش کنیم برای اصلاح اخلاقیات بدمون

مثلا غیبت کردن

ایشون ادعاشون اینه که  همه غیبت میکنن پس حالا اگر فلانی هم غیبت کرد، بذار به حساب اینکه هر آدمی یه اخلاق گندی داره دیگه !!

بعدم یه خورده بیشتر که بحث میکنم میگن که  تو خودتم فلان اخلاق بد رو داری !

البته تفاوت سن و افکار ما دو نفر به عنوان طرفین بحث ، خیلی از هم دوره ولی خب از یه طرف اعصابم نمیکشه برای بحث رو ادامه دادن و از یه طرف فکر میکنم من اگر یه چیزی رو میدونم که فکر میکنم درسته و براش دفاعیه دارم و باید اون فهم درست رو اشاعه بدم، پس نباید کوتاه بیام

 

کلا خیلی سخته که آدم هر روز به افکار خودش هم نقد وارد کنه 

یه وقتایی ادم دیوونه میشه 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم آبان 1393ساعت 11:19  توسط مژده عاقل  | 

یک چیزی که برام خیلی خیلی جالب بود ، اینه که امسال که تولد من مصادف شد با تاسوعای حسینی، هیچ کدوم ، هیچ کدوم از کانتکت های فیس بوکیم، روی والم ، تبریک نگفتند و همه ، به شکل خصوصی و با مسیج ، پیغام دادند.

واقعا برام خیلی جالب بود

حتی کسانی که به وضوح اعتقادی ندارند و خودشون رو مقید نمیدونن، هم با مسیج تبریک گفتند

داشتم فکر میکردم چرا؟ 

آیا من رو آدم خیلی خیلی مذهبی ای میدونند ؟ یا خودشون بنا به شرم حضور از این دو روزی که در فرهنگ مسلط و یا نیمه مسلط ما ایرانی ها ، ترجیح دادند که بساط تبریک و شادی و خوشی رو به کانالی که دیده نمیشه هدایت کنند؟

البته که من خیلی ممنونم ازهمه ی دوستهایی که با پیغامشوم من رو خوشحال کردند و به هیچ وجه هم من کسی رو قضاوت نمیکنم که فلانی اعتقاد داره یا نه ولی به هر حال ظاهر آدم ها درنگاه اول یه مدلولی میده 

کلا جالب بود:)

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم آبان 1393ساعت 15:29  توسط مژده عاقل  | 

 دیشب برایم اس ام اسی آمد به این مضمون

" وقتی دعا میکنی

دعای تو از این جهان خارج میشود و به جائی میرود که هیچ زمانی نیست

دعایت به پیش از پیدایش عالم میرود

دعایت به آنجا که دارند تقدیرت را مینویسند میرود

و تقدیر نویس مهربان عالم، تقدیرت را با توجه به دعایت مینویسد

حسین الهی قمشه ای

 

خیلی بر دلم نشست

خیلی خیلی خیلی بر دلم نشست

یک وقتهایی دلم میخواهد

همه ی شک هایم ، همه ی نداشته هایم، حتی همه ی داشته هایم را بگذارم کناری، پنبه ای روغنی فرو کنم در دو گوش و چشمانم را ببندم

خیال کنم که همه  چیز همانی است که من میخواهم

خیال کنم که با دامن سپید گلدارم روی تپه های سبز میدوم و نسترن های وحشی از دو طرف دامن سپیدم به کنارس سر میخورند

خیال کنم که موهایم را باد میفشاند به هر سو

ببینم که دستانم کشیده میشوند سمت نوری که از آسمان به سمت مغرب میدود

و برسم بر فراز صخره ای که زیر پایش ، آبی بیکران است و دیگر هیچ

بنشینم و زانوهایم را در بغل گیرم

و فکر کنم که هیچ حرفی ، هیچ صدائی، هیچ فریادی، هیچ سخنی در گلویم نمانده

خیال کنم که دیگر میتوانم هر چه میخواهم را بگویم

و سینه ام خلاص شود از سمت انباری دان بودن حرفها و فکر ها 

هر لحظه که میخواهی چیزی بگوئی و نتوانستی

یکبار ترسیدی، یکبار تردید کردی و بعدش پشیمان شدی، یکبار  گفتی و پشیمان شدی و دیگر بعدش نگفتی

و باز هم ترسیدی و ترسیدی

میخواهم فریاد بکشم ، صدایم را ریز کنم و جیغ بزنم ولی حرف بزنم

میخواهم این حس اضطراب را از قفسه ی سینه ام بیرون بریزم

میخواهم خندان باشم

میخواهم جسور باشم

میخواهم  چابک باشم

 

 

نسترن های وحشی را باید همجوارشان دوید

نسترن های وحشی را باید همراهشان قدم زد

به آسمان صاف آبی نگریست و مسیر پرنده های مهاجر را دنبال کرد. 

بلکه نیرویی بخزد در جانم و خون تازه ای بدمد در رگ هایم

 

 

کسی باید بیاید برای پیمودن مسیر نسترن های وحشی

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم آبان 1393ساعت 23:4  توسط مژده عاقل  | 

گاهی وقتها یک چیزهایی در بطن زندگی روزمره  ی آدم اتفاق می افتد که بعد از وقتی ، تبدیل میشود به یک  حس تنفر درونی. 

سلسله جبالی از اتفاقات که در طول زندگی نوجوانی و جوانی، پیوسته و آهسته روند رخ دادی خود را داشته، در ذهن سوژه که من باشم، قضاوت ها، احساساتی را برانگیخته و در نهایت منجر به اتخاذ تصمیمی شده.

 

بعد دوباره سوژه که من باشم، با مقطعی از زندگی روبرو میشوم که بواسطه ی خواندن و شنیدن و بمباران حرفها و استدلال ها و نظریه ها، فرش پهن شده در کف ذهنم را یکی میکشد و همه چیز را کنف یکون میکند

بماند که چقدر دردناک است این واقعه. بماند که وقتی داشتم برای استادم تعریف میکردم، دو سه بار بغض لعنتی آمد توی صدایم ولررزشی بوجود آورد   و حالم را از خودم بیشتر به هم زد که اینچنین، بازنمائی تهوع آور منفوری از خودم ارائه  دادم، 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم آبان 1393ساعت 13:32  توسط مژده عاقل  | 

دو سال پیش ، دکتر حمید احمدی که اونموقع خودشون رزیدنت جراحی بود، یه مصاحبه ای با ال.برز شرافتی نفر دوم کنکور 82 انجام داده بود و فایل صوتی اش رو گذاشت توی وبلاگش

دکتر ش.رافتی یه جایی وسط صحبتاش گفت که تو پزشکی ، خیلی مهمتر از خوندن خط به خط کتاب های رفرنس، این مهمه که  شما همراه استادتون ،صبح به صبح برید ویزیت بیماران بخش های مختلف و خوب گوش بدید به نحوه ی شرح حال گرفتن و پروسه ی به نتیجه رسیدن و تشخیص گذاشتن استاد.

الان درد من هم درست همینه!

چه برای مقاله نوشتن و چه برای پروپوزال نوشتن، فکر میکنم که اون روند فکری که برای نوشتن وجود داره خیلی مهم است البته اگر که کسی باشه که اون روند رو به ادم یاد بده

البته راستش من به نظرم این واحد های اکادمیکی که برای تحقیق و نوشتن مقاله و اینها ارائه میشه ( به گوش معاونت محترم پژوهشی علم و فرهنگ نرسه !) مفت نمی ارزه

پول و وقتی که هدر رفت متاسفانه

حالا یا دلیل این نا موفق بودن در عرصه آموزش مقاله نویسی ، به خاطر نوع افراد و یا برنامه ی درست تعبیه نشده است ولی به هر حال من به این نتیجه رسیدم که متاسفانه یادگیری مقاله نویسی امری کاملا شخصی است که باید امتحان کرد تا پخته شود خامی!

خیلی هم دردناک طور انگیز ناک !

خیلی حال نمیکنم با این شرایطی که مثلا میری دانشگاه که یاد بگیری ولی خب اون چیزایی که میخوای رو یاد نمیگیری در عوض چیزای دیگه یاد میگیری :))

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم شهریور 1393ساعت 20:14  توسط مژده عاقل  | 

وقتی که دوره ی پیش دانشگاهی تمام شد، فرصت هم نشینی تقریبا سه ساله با دختری مصمم، معتمد به نفس و کوشا را از دست دادم که اگرچه دوستی خیلی خیلی صمیمی ای نداشتیم ، اما اختلاف یک نیمکت به عنوان جلوسری و پشت سری این فرصت را به من داده بود که از جهان بینی قابل تقدیرش حتی به شکلی ناکامل استفاده هایی بکنم که اگر حتی در همان زمان هم برایم قابل لمس نبود، اما تا سالهای بعد، هر از گاهی فرصتی پیش می آمد که یادم بیاید من این طرز فکر را از حوریه آموخته ام. حوریه برای من و برای خیلی ها ، مصداق همان دوست خوبی بود که باید باشد تا ازش چیزی یاد بگیری. یک چیز خوب و البته این چیزهای خوب نباید صرفا در نکات درسی یا روش های درسی باشد ولو اینکه از دختری که رتبه ی 12 کشوری را در رشته ی تجربی آورد، میشد خیلی چیزهای درسی هم فرا گرفت. افسوس که جوان بودیم و خام :دی

همان موقع که در اثر ریاضت های دوره ی پیشدانشگاهی ، حسابی در عرش معنویت سیر میکردم و به همه چیز با نگاهی موشکافانه نظر می انداختم، فهمیدم که با شیمی قبول شدن من و پزشکی قبول شدن او، فرصت داشتن دوستی که بتوان چیزها از او فرا گرفت را از دست داده ام. همان موقع از خدا خواستم که دوباره فرصت دوستی با کسی را به من بدهد که بتوانم در کنار حال و حول، چیزهایی هم یاد بگیرم، چیزهای خوب برای بچه های خوب :)

نمیدانم این دعا در عمق ضمیر ناخود آگاهم خوانده شد یا بعدش در ضمیر ناخود گاه اتفاق افتاد ، هرچه بود با دوستی دیگر از همان دوره ی مدرسه شدیم دوست گرمابه و گلستان، چه ایام خوشی بود سفرهای بین دانشگاهی ، از شمال به جنوب ، از مترو به اتوبوس، از اینور به آنور

ما اینجا، ما آنجا، ما همه جـــــــــــــــــــــــــــــــــا

اعتراف میکنم دعایم در هر دو قسمت مستجاب شده بود هم خوش میگذراندیم و هم یاد میگرفتیم. اعتراف هایی از هم گرفته بودیم که این اتفاق میمون یادگیری ، دو طرفه است.

انصافا همان طور که خیلی جاها، گفته ام، خیلی چیز یاد گرفتم. همیشه هم ممنونش هستم اما چه حیف که کم کم وقت جدایی رسید، نه صرفا با ازدواج او بلکه با تلنباری از دلخوری های فشرده شده ی قدیمی که کم کم داشت مثل دُمَلی چرکین سر باز میکرد و اخر هم باز کرد.

نمیتوانم مثل سعید دائی جان ناپلئون بگویم درست در ساعت چهار، یک ربع کم بود که دملم سر باز کرد، زمزمه هایش از وقتی قبل در دلم بلند شده بود، یا دنبال فرصت بودم، یا ادله ی کافی برای حداقل توجیه خودم. برای جواب پس دادن به ذهن پرسشگر خودم. والبته توضیحاتی احتمالی برای طرف مقابل.

 نمیخواهم بگویم طردی که دیگران هم کردند و کنارش گذاشتند، حجت بود برای من ، ولی حداقل بخش کوچکی از ذهنم که مبتلا به مازوخیسم بود را خفه کرد که لامصب، تو دیگر نمیخواهی که اعصابت خورد شود. نمیخواهی که هر روز شاهد حرص خوردن خودت باشی !

به هر حال برگی بود که گوئی مقدر بود که ورق بخورد.

مثل همه ی اتفاقات مقطعی دیگر زندگی ولی با همه ی اینها، احساسِ ِ آدمی زود رنج است.

گرچه میشکند ولی گاهی هم دلتنگ میشود.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم شهریور 1393ساعت 21:33  توسط مژده عاقل  | 

                                                        سمپاد ؟ آری یا خیر ؟

در سال 1355 ، دو مرکز آموزشی ، موسوم به موسسه ی تیزهوشان در تهران توسط دکتر بهروز برومند و زیر نظر مستقیم کارشناسان آموزشی  آمریکائی و مطابق با سوالات طراحی شده ی مبتنی بر سیستم آموزش آمریکائی، تاسیس شد. این مدارس از سال 1357 تا 1366 تحت عنوان مدرسه  علامه حلی(پسرانه) و شهید اژه ای (دخترانه ) به  فعالیت خود که آموزش و پرورش دانش آموزان برتر کشور یا به تعریفی ؛ دانش آموزان تیزهوش که به باور روانشناسان و گفتمان غالب روانشناسی ، واجد نوعی استعداد خاص ذاتی بوده و به همین جهت بایستی ، از همان کودکی از دانش آموزان دیگر  که فاقد این توانائی و هوش ذهنی بوده،  جدا شوند و توسط آموزگارانی خاص که مهارتی ویژه در رویارویی و تعلیم این گروه از دانش آموزان را دارند ، در جهت شکوفائی هر چه بیشتر و بازدهی علمی در راستای منافع ملی کشور ، تعلیم و تربیت شوند. این سیستم آموزشی از بعد از انقلاب اسلامی تا سال 1366 ، اگرچه به فعالیت تربیتی خود ادامه داد اما به لحاظ شرایط خاص کشور بعد از انقلاب اسلامی و شروع جنگ هشت ساله ی تحمیلی، هر لحظه با امکان به تعلیق در آمدن مواجه بود. تا اینکه در نهایت در سال 1366 با حکم رسمی نخست وزیر وقت؛ مهندس میرحسین موسوی؛ با نام  سازمان ملی استعدادهای درخشان، در شعب متعدد در سطح کشور ، شروع به فعالیت در قامتی جدید کرد. دانش آموزان این مدارس به طور عمده ، در آزمون سراسری ورودی دانشگاه های کشور موفق بوده و در رشته های طراز اول دانشکده های علوم پزشکی و صنعتی نظیر پزشکی ، دندانپزشکی، داروسازی، مهندسی برق، مهندسی عمران و ... به ادامه ی تحصیل میپردازند. تا اینجای کار روال عادی آنچیزی است که تحت گفتمان روانشناسی ، در قالب مجله های سمپاد، و برگزاری نشست های یک روانشناس با پدر ومادر دانش آموزان و تلقین عنوان "تیزهوش" بودن ، در طول سالیان تحصیل ، به آنها، القا میشود.اگر به تجربه ی زیسته ی خود این فارغ التحصیلان در قالب دست نوشته های وبلاگی که اینروزها بواسطه ی گسترش دنیای مجازی، امکان مشاهده ی هویتِ به متن در آمده ی دانش اموختگان تهرانی تا سایر شهرها را مقدور میکند، بنگریم، نشان میدهد؛ آنچه که در سالیان نسبتا دور ،بعد از تحصیل در آنها دیده میشود، حس خود برتر بینی بوجود آمده ناشی از تلقین هائیست که در حین تحصیل از اولیای مدرسه ، تحت عنوان پرورش استعداد های خاص دریافت کرده و در ذهن خود ،نهادینه کرده اند. این مربیان دلسوز، اگرچه با نگرانی و توجه خاص خود، تلاش قابل ملاحظه ای برای شکوفائی استعدادهای آینده ی این مرزو بوم داشته اند، اما هر عمل اجتماعی ، میتواند پیامدهایی را داشته باشد که اثرات آن در سالهای بعد ملاحظه شود. این جداسازی که ریشه و اساس آن ، همان ذات انگاری شایسته سالارانه است، در ادامه اعمال شدنش، پیامد هایی را هم برای خود سوژه های تیزهوش ، و برای سوژه های معمولی در برخواهد داشت. اگر باز هم به تجربه ی زیسته و کاری افراد همکار با این دانش اموختگان سمپادی مراجعه کنیم ، نوعی خودباوریِ کاذبِ بیش از حد، قبول نداشتن دیگران در انجام کارهای تخصصی و  و احساس چند تخصصی بودن را نشان میدهد. در مصاحبه های انجام شده با خود دانش آموختگان ، اعلام میشود که وقتی در زمان دانش آموزی، به کلاس های فوق برنامه میرفتند،تیزهوشانی ها یکطرف و سایر مدارس در طرف دیگر بدون هیچ تعامل اجتماعی و برقراری رابطه، در محیط منفک و ایزوله ، فعالیت میکردند. در دنیای امروز نمیتوان به سادگی از کنار چنین معضلاتی گذشت. متاسفانه در هیچ ارگان رسمی ای در حوزه ی پژوهش های اجتماعی که به داشتن یا نداشتن همبستگی معنا دار میان متغیرهای مختلف، توجه نشان داده شده است، پژوهش علمی قابل توجهی در باب این خصایص رفتاری تقویت شده، میان نخبگان و غیر نخبگان صورت نگرفته است. چه بسا که اگر پژوهش علمی صورت بگیرد، به جنبه ها و ابعاد جدیدی درباب تعاملات اجتماعی میان این قشر و سایر اقشار در زمینه های ازدواج، کار، روابط دوستانه و تحصیلی ، بتوان دست یافت. همچنین با مقایسه ی سیستم های آموزشی کشورهائی چون نروژ که اتفاقا نه تنها اعتقادی به جدا سازی دانش اموزان با بهره ی هوش بالاتر ندارند بلکه تا حد امکان و با اعمال حداکثر امکاناتِ لازم، برای کودکان کم هوش تا حد سندرم دان، در تلفیقِ فضای آموزشیِ این دو نوعِ متفاوت میکوشند و اتفاقا به لحاظ پرورش حس همکاری در تقویت هوش اجتماعی دانش آموزان ( از هر دو نوع )  و حتی موفقیت های مربوط به هوش شناختی، بسیار موفق تر از سیستم آموزشی ما عمل کرده و سالیانه ، دانشمندان موفقی را در عرصه های مختلف علمی به ساختار های اکادمیک دنیا، معرفی میکنند. از دیگر سوی، وقتی که این مدارس تحت نظر کارشناسان آمریکائی، پا به عرصه ی هستی گذاشتند، برای ورود از دانش آموزان، هر ساله با آزمون های کاملا جدید و سوالات درز نیافته به بیرون از موسسه ، آزمون ورودی برگزار میشد اما بعد از انقلاب و قطع همکاری با آمریکائیها، این سوالات رفته رفته به بیرون از مدرسه درز یافته و آنها که قادر به تهیه ی سوالات یا کمک گرفتن از معلم های تقویتی بودند ، سوالات را تهیه کرده و به این ترتیب وارد مدارس میشوند. در این حالت نه تنها، زمینه ی مشاغلی چون دلالی سوالات و البته تدریس سوالات بوجود می آید بلکه دانش آموزانی که به واقع در حد سطح علمی مدرسه نبوده، وارد این محیط میشوند ( معمولا به خواسته ی والدین ) و بعد از مدتی به دلیل ناتوانی در اجرای اوامر معلمان و انجام تکالیف سخت مدرسه، از درس خواندن نا امید شده و حتی دچار مشکلات روحی میشوند.  و البته در کنار همه ی اینها، درد آنهایست که به هر علتی نتوانسته اند از آزمون ورودی این مدارس، سربلند بیرون بیایند و همیشه و در تمام ادوار تحصیلی، تصور تیزهوش نبودن، لذت درس خواندن را برایشان کمرنگ کرده است.نکته ی بسیار قابل توجه دیگر، خروج این نخبگان تحصیل کرده در مدارس خاص، به مراکز آکادمیک کشورهای توسعه یافته چون امریکا ،کانادا و ... میباشد. اگرچه برخی از مسئولین امر بر این باورند که خبرهای درج شده از مهاجرت نخبه ها و فرار مغز ها ، تنها جنجالی رسانه ایست اما شاید با شنیدن خبری که مدعی است طي بررسي صورت گرفته از مجموع 225 دانش‌آموز ايراني كه طي سال‌هاي 1372 (م1993) تا 1386 (م2007) در 53 المپياد جهاني شركت كردند بيش از140 نفر معادل 2/62 درصد آنها هم‌اكنون در يكي از دانشگاه‌هاي مطرح دنيا در آمريكا و كانادا تحصيل مي‌كنند ؛دیگر نتوان چندان با خیال راحت به عواقب این جداسازی فکر کرد. درواقع ،اگر قرار است سرمایه های ملی را برای نخبگان خرج کنیم و این نخبه هایی که قرار بوده روزی ، آینده ساز وطن اسلامی ما باشند ؛ بعد از شکوفائی علمی خود به کشورهای غربی مهاجرت کنند، آیا این ظلم در حق کودکان با  هوشِ معمولی ما نیست ؟ در حالی که میتوان با تلفیق منطقی هر دو نوع دانش آموز هم از بازماندن رشد هوش اجتماعی کودکان تیزهوش و مشکلات آینده ی آنان در تعاملات اجتماعی جلوگیری کرد و هم با قرار دادن هر دو نوع در کنار هم ، به کودکانِ با ضعف درسی ، کمک و انگیزه ی لازم برای پیشرفت را تزریق کرد.به راستی شاید نیاز باشد تا  در شالوده و ساختار درسی مدارس و سیستم آموزشی خود دوباره تامل کنیم.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم مرداد 1393ساعت 0:2  توسط مژده عاقل  |