عشق داند که در این دایره سرگردانند....
آدم های بی ادب اطرافم واقعا خسته ام میکنند

آدم هایی که به اسم شوخی مرتب ، نیش تند و زهر آلودشون رو فرو میکنند تو چشم آدم

آدم هایی که اگه حالا به یه جایی رسیدند و خدا واسشون خواسته و پاشون به چهار تا کشور خارجی باز شده و مال و منالی براشون رسیده، حالا میخوان مرتب عقده های سالهای بی پولی و سختیشون رو با پز دادن و فرو کردن موقعیت امروزیشون بکنن تو چشم آدم.

میخوان پز بدن و پز بدن و پز بدن و پز میدن و میدن و میدن

مرتب دارن از خونه و ماشین این  و اون سوال میکنن که حالا مقایسه کنند که توان مالی خودشون بیشتره یا بقیه ، و بدون هیچ ابایی میگن که نه فلانی خونش تو یکی از دهاتی ترین نقاط شهر تهران بوده 

( حالا جالبه که خونه ی ابا اجدادیشون هنوز همون جای خیلی معمولی ای هست که بوده) 

بدم میاد بدم میاد بدم میاد

دلم میخواد فرار کنم از این خراب شده

از این در به در شده

دلم میخواد از اینجا برم

دور شم

گم شم

بین موجای آب

برم شاید تو کف اقیانوس یه جایی بود که میتونستم آروم باشم و به درد خودم بمیرم.

من بازم میگم که من برای تنها نبودن حاضر نیستم باج بدم.

مرده شور اون شلوغ بودنی رو ببرند که آدم مجبور باشه با یه سری آدم تازه به دوران رسیده ی پزو ی متعفن حال به هم زن زبون تیز هم نشین شه

این آخرین بار بود که رفتم 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 23:41  توسط moojannn  | 

آدم های بی ادب اطرافم واقعا خسته ام میکنند

آدم هایی که وقتی میخوام بهشون بابت اشتباهی که کردم ، توضیح بدم و عذر بخوام و اصن بگم آقا من اشتیاه کردم و دارم عذر میخوام، روشون رو میکنند اونور و حتی حاضر نیستند حرفتو بشنوند و هی شروع میکنند به جیغ جیغ. آدم هایی که ماجرا رو انقدر کش میدن که همه چی خراب شه 

آدم های دیگه ای  که به اسم شوخی مرتب ، نیش تند و زهر آلودشون رو فرو میکنند تو چشم آدم

آدم هایی که اگه حالا به یه جایی رسیدند و خدا واسشون خواسته و پاشون به چهار تا کشور خارجی باز شده و مال و منالی براشون رسیده، حالا میخوان مرتب عقده های سالهای بی پولی و سختیشون رو با پز دادن و فرو کردن موقعیت امروزیشون بکنن تو چشم آدم.

میخوان پز بدن و پز بدن و پز بدن و پز میدن و میدن و میدن

مرتب دارن از خونه و ماشین این  و اون سوال میکنن که حالا مقایسه کنند که توان مالی خودشون بیشتره یا بقیه ، و بدون هیچ ابایی میگن که نه فلانی خونش تو یکی از دهاتی ترین نقاط شهر تهران بوده 

( حالا جالبه که خونه ی ابا اجدادیشون هنوز همون جای خیلی معمولی ای هست که بوده) 

بدم میاد بدم میاد بدم میاد

دلم میخواد فرار کنم از این خراب شده

از این در به در شده

دلم میخواد از اینجا برم

دور شم

گم شم

بین موجای آب

برم شاید تو کف اقیانوس یه جایی بود که میتونستم آروم باشم و به درد خودم بمیرم.

من بازم میگم که من برای تنها نبودن حاضر نیستم باج بدم.

مرده شور اون شلوغ بودنی رو ببرند که آدم مجبور باشه با یه سری آدم تازه به دوران رسیده ی پزو ی متعفن حال به هم زن زبون تیز هم نشین شه

این آخرین بار بود که رفتم 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 23:41  توسط moojannn  | 

دیروز داشتم یه مقاله ای با موضوعیت رفتار کاربران وبلاگ نویس ایرانی در اینترنت میخوندم، یاد یک موضوع نسبتا بی ربط اما به شدت رو اعصابی افتادم. 

بعد از اینکه سرویس بلاگفا و بعد هم پرشن بلاگ ، امکان گذاشتن رمز روی پست های ارسالی رو گذاشت، یه سری از وبلاگ نویس هایی که برای خودشون مثلا کیا بیایی داشتند، از این امکان بالقوه، به صورت روشی برای تهدید خواننده هاشون به "هرچه بیشتر کامنت گذاری"  استفاده کردند.

حتما دیده اید و حتما مواجه شده اید با این وبلاگ نویسایی که واقعا روی اعصابند. خیلی جالبه. یارو با اسم مستعار مینویسه، اسم دوست پسرشم یه اسم تخیلی مستعاره، بعد حالا چون یه موقعی تو وبلاگ قبلیش، از روابط عشقولانه ی تابناکش با دوست پسر قبلیش مینوشته ؛ کلی از این خواننده هایی که فقط بلدن بیان بگن، وای گلبونت بلم چقدل شما دو تا عچقین !  و و من و شوشو جون هم همین کافی شاپی رو میرفتیم که شماها میرفتید، وای چقدر اسپرسوهاش معرکه است و ... داشته و داره ( البته کنارشون چهار تا کامنت گذار درست و حسابی هم داره ) حالا هم همین رفته آمریکا داره فوق میخونه و بعد از به هم خوردن اون عشق تابناک قبلی، باز با یکی دیگه دیت کرده و این پروسه ها باعث شده که هم اون خواننده های قبلی حفظ بشوند و هم یک سری جدید به مخاطباش اضافه بشوند. بگذریم... به هرحال اینم بخشی از سلیقه ی جامعه است و نمیشه انکارش کرد یا برچسب بهتر و بدتر بهش چسبوند. 

اینا رو به عنوان مقدمه گفتم که چیز دیگری رو بگم. حالا اینا میان با این مشخصاتی که گفتم ( که همش مستعار نویسی و ...) وعده ی گذاشتن 4 تا عکس از در و دیوار دانشگاهشون تو پنسیلوانیا و ... رو میدن که آخرشم همش عکس های بدون سوژه ی انسانی، یعنی همون دار و درخت و فضای کالبدی شهر چی چی در ایالت پنسیلوانیا . بدون اینکه یارو عکسی از خودش بگذاره. بعد واسه ی همین عکسای خیلی معمولی که اصن شما اگه تو گوگل ایمج هم بزنی میتونی یه سریاش رو ببینی بازاری راه می افته که نگو ! میخوام بگم ته تهش میبینی که اصلا چیز خاصی نیست، عکسی از حوزه ی خصوصی نیست که واقعا نیاز به رمز و رمز نگاری باشه. ولی این داستان باعث میشه که یه سری خواننده فکر کنن که وااای الان قراره بعد از وارد کردن اون رمز 5 رقمی، چه چیزای خاصی رو ببینند!

به قسمتهای خیلی لطیفی از این دیالوگ توجه بفرمائید:

[... دوستان عزیزم . براتون یه سری عکس میذارم توی ادامه ی مطلب که رمز داره و رمزش رو فقط به دوستها و خواننده های همیشه روشنم میدم..... بالاخره یه جایی باید فرق بین خواننده ی همیشه روشن و خاموش معلوم بشه دیگه .... بوس بوس ... بای.... ]

 

بعد ملت همیشه در صحنه هم که ....اجازه بدید دیگه نگم که چه میکنند!

این لینک هم که دیگه یکی از آخرین شاهکارهای جامعه ی وبلاگ نویس ایرانی در خارج از ایران هستش !!

http://www.weineurope.blogsky.com/1394/02/02/post-1112/%D8%B1%D9%85%D8%B2-%D9%BE%D8%B3%D8%AA-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A2%DB%8C%D9%86%D8%AF%D9%87

که با ارفاق لطف کرده اند و به یه سری ها رمز دادند، اما حالا باز پشیمون شدند !

آه خدای من! 

من قبول دارم که اون وبلاگ نویس هم تا حالا کلی کامنتای روی اعصاب نظیر آرزوی مرگ خودش و خانوادش ! داشته که واقعا دردناکه ولی آخه این کارا یعنی چی ؟ یعنی منِ عبوری که میام اینا رو میخونم همینجور گر میگیرم! 

میدونید ؟ این که این ادم ها واقعا این کارو میکنند لزوما خیلی مهم نیستا ! من میام یه مورد میبینم و یه چهار تا غر هم تو وبلاگ خودم میزنم؛ شما هم یا میخونید یا نمیخونید و به ظاهر قضیه  تموم میشه میره. 

اون چیزی که میمونه، اون اصل " فقدان عزت نفس " ماهاست که متاسفانه انگار روز به روز داره بیشتر میشه .

اینکه یه آدمی مثلا با فوق لیسانس و کلی ادعای تحصیل کردگی و آدم حسابی بودگی بیاد گرو گشی کنه واقعا دردناکه. این که نسل تحصیلکرده ی ما هستند، واقعا آدم از همون خواننده ی گگوری که معلوم نیست چه عقبه ای داره ، چه انتظاری داشته باشه ؟ 
اخه از کجا معلوم مثلا منی که خواننده ی دائما روشن! یک وبلاگ هستم ( حالا چه با اسم واقعی خودم چه با اسم مجازی، آدم ناتوی پدرسوخته ای نباشم و عکس ها رو ور ندارم یه کاری باهاشون بکنم ؟ )

بعد حقیرتر اون عده ای هستند که برای دیدن مثلا 4 تا عکس واقعا حال آدم رو به هم میزنند، حوصله و وقت اضافی برای  چونه زدن و التماس که تروخدا رمزت رو به من بده ... آه خدای من ... قلبم...

اینا اگه اصولی بررسی بشه ، در میاد که واقعا ماها خیلی مشکل داریم... همین حقارت هایی که به صورت عقده های سرکوب شده توی وجود خیلی هامون نهفته شده و کسی به روی خودش نمیاره، میشه همون فحش های آبدار و نیمه آبداری که  میریم با کمال وقاحت زیر  صفحه ی مسی و گلشیفته و شاهین نجفی و این اخری ها، پریو.ش اکبرپور میذاریم.

اینا به لحاظ روانشناسی اجتماعی خیلی مسائل مهمی هستند گرچه ممکنه در نگاه اول خیلی بی اهمیت به نظر برسه. واقعا دلیلش چی میتونه باشه؟ بیکاری جوون هامون ؟ اصل نا امیدی از شکوفایی و بالندگی و در ادامه ایجاد حس حسادت شدید که منجر میشه به دم دست ترین واکنش ممکن یعنی فحش دادن ؟

چند روز پیش توی صفحه ی اینستاگرام همین مرحوم پریوش بودم، واااای خدای من ... یعنی ملت مثل چت روم کرده بودند اونجا رو ... دقیقا پشت هم کامنت میگذاشتند. کامنت ها رو به علت زیاد بودن وحشتناکشون اصلا نمیشد باز کرد و کامل خوند ولی معلومه اولش بحث سر فحش دادن به بچه پولدارا بوده، بعد محوریت بحث احتمالا عوض شده و رفته سر اینکه یه عده اومدن میگن آقا فحش ندین ! دوباره اون سری اول میان شروع میکنند به فحش دادن به اونایی که میگن فحش ندید! یه عده هم میان هی سوره ی توحید و بخش هایی از الرحمن رو کپی پیست میکنند که فضا یه کم تلطیف شه . ( بازم دمشون گرم ) 

 

من هم جز تحلیل در همین حد کار دیگه ای از دستم بر نمیاد. ولی واقعا خطرناکه ، جدا ترسناکه. ما نمیتونیم خیلی راحت خودمون رو بکشیم کنار و بگیم که ما از این دسته از آدم ها جدائیم. ما خیلی فهمیده تر، باحال تر ، اجوکیتد تر( همون فهمیده تر خودمون) ! و سالم تر از اینها هستیم. مسئله اینجاست که اینها بخشی از همون جامعه ای هستند که ما توش داریم زندگی میکنیم و اگه در بهترین حالت، فکر کنیم که میتونیم گلیم خودمون رو با حداکثر خودآگاهی و مراقبت ، از آب بکشیم بیرون، هیچ تضمینی برای عزیزانمون نیست. مخصوصا میرم سراغ عزیزان و نمیگم مردم چون به نظرم هرچی به خودمون دروغ گفتیم و سیاه بازی کردیم بسه! این که بیایم از یه سری معیارهای آرمان طلبانه ی ت تخیلی حرف بزنیم در حالی که همه امون میدونیم تهش منافع خودی برامون مهمه کاری بس بیهوده است.

بهتره که خیلی رک و راست اول به خودمون بگیم که داعیه اصلاح جامعه رو حداقل برای بهتر زندگی کردن خودمون داریم . تا بلکه دلمون بسوزه و یه کم تحت تاثیر قرار بیگیریم و فکر کنیم که چه میشه کرد ؟ چه میشه کرد برای حل این مشکلات ؟

باز هم .... آه خدای من ....

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 12:37  توسط moojannn  | 

من تصمیم گرفتم که دیگه نه به ذهنم اجازه بدم سوال جدیدی طرح کنه ! و نه به خودم اجازه بدم به دنبال پاسخی برای سوالات قبلی ( بیشمار و تلنبار شده روی هم ) باشه 

خب فکر میکنم اینطوری شاید زندگی یه کم ملیح تر از اینی باشه که الان هست ! 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 18:33  توسط moojannn  | 

به هر کس و هر چیزی که میام دل ببندم، خیلی زود غیب میشه. باز هم داشتم خوش و خرم به پروژه ی دوست داشتنی پایان نامه ی ارشدم و همراهی استاد راهنمای خوبم فکر میکردم و از فکر کردن بهش، دلم غنج میرفت که چقدر خوب با هم مچیم و  چقدر فکرامون نزدیکه و چقدر از بودن پیشش بهم خوش میگذره ، چقدر حرفای هم رو خوب میفهمیم که در نهایت به خاطر مسائل دانشگاه خودش و زایمان قریب الوقوعش ، تصمیم گرفت که مرخصی بگیره و همه چی تموم شد...

حالا من موندم و یه پروپوزال تصویب شده ای که کلی روش با هم دیگه وقت گذاشته بودیم و گرچه تصویب شده اما به خاطر این اتفاق، ممکنه کلی تغییر کنه و همه چی به هم میریزه این جوری

فارغ از این که هیچ ایده ای ندارم که چه کار کنم؛ واقعا از اینکه دیگه نمیتونم هفتگی پیشش برم جدا غمگینم....

هر وقت میام با یکی حال کنم، اینجوری میشه....

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم فروردین ۱۳۹۴ساعت 17:3  توسط moojannn  | 

یکی از وحشتناک ترین ضعف های بلاگ فا این هست که وقتی به هر دلیلی، صفحه ی "نوشته ی جدید"  قبل از ثبت شدن نوشته ها، بسته بشه  رسما کل نوشته ها دود میشن و به هوا میرن و این به نظرم یک فاجعه ی برنامه نویسی هست.... این همه میگفتن بلاگفا، بلاگفا، این بود؟ واقعا که ....

:|

 

پ.ن: چیز خاصی نبود. داشتم به "در حاشیه " فحش میدادم از بس که سریال لوس و رو اعصابیه ....

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم فروردین ۱۳۹۴ساعت 11:9  توسط moojannn  | 

من هم مثل خیلی از هم سن و سالانم،عضو چندین گروه وایبری هستم . امروز در یکی از گروه ها که اتفاقا، گروه بسیار جدی ایست، این پیام آمد:

من فرزند دو نفرم!

در را زد و و وارد اتاق شد. مدیر یکی از بخشهای دیگر مؤسسه بود. یک فرم استخدامی پر شده دستش بود و بعد از حال و احوال مختصری، فرم را داد دست من و گفت: "نگاه کن این چه جالبه!". کمی بالا و پایین فرم را ورانداز کردم. به نظرم یک فرم معمولی می آمد حاوی مشخصات خانمی که برای استخدام مراجعه کرده بود. پرسیدم: "چی ش جالبه؟" گفت: "مشخصات فردی ش رو ببین!" شروع کردم به زیر لب خواندن مشخصات فردی ... نام ... نام خانوادگی ... تا رسیدم به آنجا که بود "فرزند: ..."، دیدم جلویش نوشته: "رضا و پروین". چند لحظه مکث کردم ...؛ مکث مرا که دید، لبخندی زد و گفت: "ببین، من هم به همین جا که رسیدم، مثل تو مکث کردم، بعدش به خانم متقاضی گفتم: "چه جالب! ... دو تا اسم نوشته اید." صدایش را صاف کرد و جواب داد: "انتظار داشتید یک اسم بنویسم؟ خب ... من فرزند دو نفر هستم نه فرزند یک نفر!"ا
چند لحظه به فکر فرورفتم. به یاد آوردم که همیشه هنگام پر کردن فرم ها، بدون مکث و اتوماتیک جلوی قسمت "فرزند: ..." فقط یک اسم می نوشتم!

 

خب، همان طور که میبینید، بسیار معنای لطیفی دارد. به سادگی و شیرینی، تلنگر میزند به قالب کهنه و پوسیده ای که سالها در آن زیسته ایم. مادر را تنها برای روز مادر پاس داشته ایم و در عمل، همیشه ننوشته ایمش، نخوانده ایمش، ندیده ایمش

من جدیدها ، هی دارد بیشتر بدم می آید از این روزهای مناسبتی، مخصوصا آنهایی که اتفاقا در خلال امر بدیهیش که همان تکریم مقام مادر است، یک سری مناسبات قدرتی روی هم سوار میشود که در جای خودش مادر را بکوبد

بیا ، نشانه ی آخریش هم همین گند جدید استخدام و سهمیه زنان

میخواستم بگویم که این پیام ها خیلی خوبند، تلنگر های خیلی خوب و شیرین و به جایی را میزنند اما راستی چه فایده اگر ، در حد همین تلنگر پیامکی باقی بمانند؟

چه قدر خوب بود اگر برای یکبار هم که شده، وقتی این دست پیام ها را خواندیم و خیلی حال کردیم، یکجا عملیش کنیم. یکبار من ، یکبار شما، یکبار او، یکبار آنها.... کم کم تعریف ها عوض میشوند. کم کم گفتمان ها تغییر میکنند. واقعا مگر تغییر گفتمان ها ، چه اتفاق خاصی اند؟ جز همین تغییرات بطعی و تدریجی

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم فروردین ۱۳۹۴ساعت 23:43  توسط moojannn  | 

عروسی فرزانه هم گذشت ...

دقیقا به ساعت، دو ساعت و ربع!! توی ماشین محصور در ترافیک بودم. آنقدر در راه خسته شدم که یه جا نزدیکای مدرس، قندم افتاد، به یه پرایدی مجاور که دو تا دختر توش بودن، گفتم بچه ها! شکلات دارین ؟ بیچاره ها، هم یه دونه از این لواشک لقمه ای ها و یه دونه کیک ،برام انداختن :)) احتمالا ماشین عقبی ها، کلی فکرای بد در موردمون کردند :)) بعد یه جا قبل یا بعد از این اتفاق هم، انقدر خسته و عصبی بودم که یکهو فکر کردم یه ماشین میخواد بیاد تو لاینم ، پام رو گذاشتم رو گاز و سریع چسبوندم به ماشین جلویی که مثلا  بهش راه ندده باشم.بعد هم، وقتی رسیدم جلوش با عصبانیت نگاهش کردم و گفتم اخه جا هست که میای؟ :))

بعد خودم حس کردم که گویا توهم زدم که بیچاره میخواسته بپیچه جلوم :)) دیدم اونام دارن میخندن( خانواده بودن ولی راننده یه پسر جوون بود )  انقدر خجالت کشیدم و در عین حال، خنده ام گرفته بود که هی دعا میکردم لاین بغلی ها باز شه ، اینا از من بیفتن جلو :))

تا میتونستم هم مسیرها رو اشتباهی رفتم ولی خداروشکر فقط نیم ساعت قبل از عروس و دوماد رسیدم تو سالن

نتیجه اخلاقی:

1- عروسی هاتون رو خواهشا چهارشنبه شب نگیرید! بابا پدر مردم تو ترافیک در میاد

2- حسابِ دو ساعت الی دو ساعت و نیم رو برای رسیدن به مقصد در ترافیک تهران بکنید. واقعا این ترافیک آدم کُشه!

3- اگر چهارشنبه شب،تو اتوبان همت (مسیر شرق به غرب)دیدید که یه پرایدی سفید،داشت واسه ی خودش میخندید و لبخند ژوکوند میزد، بدونید اون من بودم ! =))

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم فروردین ۱۳۹۴ساعت 23:28  توسط moojannn  | 

ویزای کبک نگار هم آمد و نگار، دختر عموی همسایه ی سالهای اخیر که به من خیلی خیلی لطف داشت  هم دارد تا دو ماه دیگر از ایران میرود.

واقعا زندگی خنده داری داریم ما ....

همه داریم روز به روز از هم دور و دور تر میشویم. اولش دلها دور میشوند، بعد جغرافیا و آخر هم دنیاهایمان

البته من و نگار، با وجود یک سری تفاوت های شخصیتی ای که داریم، یک سری شرایط و عقبه ی تاریخی مشابهی داریم که باعث میشود، خیلی حرف های همدیگر را بهتر بفهمیم. گل بی عیب و بو ، تنها خداست ولی در کنار یک چیزهایی که من در او دوست نداشتم و البته متقابلا و احتمالا ،او در من دوست نداشته، زبان خوش و بی نیش و کنایه اش، قلب مهربان و با عاطفه بودنش، برایم خیلی مهم بود و شاید او را به نوعی بین همه متمایز میکرد.

به خاطر همان عقبه ی مشابهی که داریم، خیلی از چیزهایی که میگفت و میگفتم را درک میکردم و میکرد.

حالا او هم دارد به دو قاره آن ور تر میرود برای ساختن دنیایی جدید به دور از سیاهی های این دنیا

آنها که میروند و وقتی هم بودند، برایت ارزشی نداشتند ... که هیچ !

اما اینهایی که میروند و با همان محبت های گاه و بیگاهشان، آدم را دلتنگ میکنند، آدم دلش میگیرد

بعد فکر میکند که ای واااای ... یک عاقل دیگر هم رفت... یک فامیل خونی دیگر هم رفت... و حالا چه می ماند در این دنیای بزرگ؟

به هر حال امیدوارم که خودش،حمید و آیدین، هر جا که هستند، هر جا که رفتند ، خوشبخت و سلامت و عاقبت به خیر باشند....

آمین

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم فروردین ۱۳۹۴ساعت 14:12  توسط moojannn  | 

دوست خوبم 

غریبی که به شهر نیست. به فاصله ی شهر دوم و شهر مادری نیست. به تمیز این شهر و آن شهر نیست...

میشود در شهری زائیده شد، بزرگ شد،به مدرسه رفت، اما در آخر، حس آدم این باشد که سانتی متر به سانتی متر در و دیوار این شهر دارد دیوانه میکند آدم  را

میشود بوی روزها را، رنگ آسفالت ها را، حجم خاطرات خوب را  از حفظ بود اما باز حناق تنهایی، بینی آدم را از بوی کافور مرده شور خانه پر کرده باشد.

وقتی دوست میشود نایاب

هر چه میماند غمی است بی پایان

 

آری دوست خوبم... خدا را شکر که هنوز دوستانی داری که میتوانی با آنها درد و دل کنی

همان ها را بچسب که فعلا نقد اند... نسیه ها را که امیدی نیست به برگشتشان...

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم فروردین ۱۳۹۴ساعت 20:48  توسط moojannn  |