عشق داند که در این دایره سرگردانند....
بواسطه ی نصب اپلیکیشن هایی مثل وایبر و واتزاپ و تلگرام روی گوشی موبایلم، سعادت خواسته و ناخواسته ی عضویت در چندین گروه را دارم . گروه هایی که در بعضی از آنها،آشنایان زیاد و در بعضی دیگر، آشنایان کمی را ملاقات میکنم. اولش از گروه هنری و کدبانوگری و جک و خنده و احوالات روزمره شروع شد تا در آخرین مورد ،به لطف یکی از دوستان که از وضعیت *ماریتال استتوس من مطلع بود، به عضویت گروهی به نام پیوند 2 در آمدم. که شعبه یکش در  واتزاپ و شعبه دو در تلگرام بود.اعضا قریب به 95 درصد ، مذهبی از نوع بسیار قوی که همگی بر اصول دین و پیروی از مذهب شیعه ی جعفری و  انتظار برای امام زمان اشتراک دارند و شاید تنها، فصل افتراق آنان در دنیا و گفتمان مذهبی امروز، ولائی بودن یا نبودن است. که البته خود این واژه هم بعد از مدتی ، با مسئله ی ولایت علی ابن ابیطالب، به اشتباه گرفته شد و ترجیح عمومی این بود که برای روشن شدن موضع سیاسی افراد از اصطلاح انقلابی بودن یا نبودن ،استفاده شود(بماند که حتی این واژه هم برای مابعد سال 88 ، واژه ی مناسبی نیست )

حالا برای چه؟   بگذارید برایتان بگویم که این دنیای تکنولوژیک امروز، چه بداعت هایی را در دل خود، به همراه داشته است.

داستان این است که یکی از اعضای گروه های قبلی ، تصمیم گرفت که کارخیر کند و گروهی را به نام مذکور، تشکیل دهد تا افراد ( اگر برایشان مهم نیست ) خودشان، مشخصات خود را بدهند ، اگر هم مهم بود، احتمالا به یکی دیگر بگویند که وارد گروه شود و مشخصات ایشان و هر دختر یا پسر دیگری را بنویسد. 

جایتان خالی . بسی بامزه بود. بامزگی با طعم نفرت، با ظاهر نیازمندی های همشهری گون !

دخترها و پسرها مثل کالایی که در لابه لای صفحات نیازمندی های همشهری ، به نمایش در می آید، با ذکر مشخصاتی عیان تا حداکثر 50-60 کاراکتر ، به نمایش در می آمدند:

 

متولد 62

فوق لیسانس الهیات

پدر بازاری

محجبه- شاداب- خوش اخلاق-معلم مدرسه ی سادات المسلمین البنات ( نام این مدرسه را همینجوری از خودم نوشتم که خدایی ناکرده ، یکهو ، تشابه هویتی نشود و من شرمنده ی یک آدم بی خبر از همه جا )

 

---------------------------

متولد 65

فوق لیسانس بیومکانیک

مانتویی محجبه،باربی و بانمک

منزل دیباجی

 

---------------------------------------

متولد 72

لیسانس فلسفه دانشگاه تهران

چادری ( مدل عربی )

منزل ولنجک

پدر مدیر عامل کارخانه خشکبار فلان 

از خانواده ی اصیل

---------------------------------------------

دختر متولد 58

ساکن شهری ری

محجوب،عفیف، فوق لیسانس، استاد دانشگاه

قلب مهربان، چادری محجبه، اهل جلسات هفتگی

----------------------------------

پسر  متولد 62

مهدس کامپیوتر

جواهر سازی در بازار دارن

منزل شخصی دارن

حوالی پاسداران 

دختر متولد 67 به بالا میخون

--------------------------------

پسر متولد 66

لیسانس مدیریت

تو کارخونه پدرشون کارمیکنند

منزل حوالی اختیاریه

دختر متولد 70 به بالا میخوان

------------------------------------------------- 

باز هم بگویم ؟

باز هم بگویم از دخترکانی که  متولد 61 ، 62 بودند و اس ام اس حوای اطلاعاتشان، حداقل 4- 5 بار مکررا  فرستاده شده بود؟

باز هم بگویم از کلام زشت بعضی از حاضرین که میگفتند برای برادرم مورد دیگه ندارین بفرستید ؟

بگویم از بازنمائی کالا گونه ی چندش ناکی که دختر هایمان را اینگونه به سبد فروش میزند؟

بگویم از جو خفقان آوری که فقط مرا به یک شبانه روز عضویت در آن گروه که البته در نیت خیر سازنده اش و نیت خیر کسی که مرا به آن دعوت کرد شکی نیست ، مجال داد؟

باز هم بگویم از نارضایتی عده ای معرفینِ انسانی که گفته بودند این ادبیات کوچه میدانی ، زیبنده ی مقام دخترانمان نیست و از پیغام های خصوصی گفته بودند که مادر یا خواهر آقا داماد آینده ، از معرف بیچاره ی دختر  خواسته بود سایز سینه ی دختر را در خصوصی به او اعلام کند؟ از خشم عده ای از معرفین که بنده های خدا برای رضای خدا امده بودند به وضع جوانانمان، سر و سامانی دهند اما  خشم رفتارهای زشت بعضی از اولیای پسرها !!! وجودشان را گرفته بود. که مادر داماد تا فهمید عروس پائین شهر میشینه ، تُرش کرد و گفت next!

معرف خون به چشم داشت ...

و دختر ها همگی داغی به سینه  ، که اجتماعی آدم را تا این حد خوار و خفیف کند

راستی این سنت ها ، این عقاید پوسیده ، این بنجل جات، تا به کجا، پیش خواهد رفت؟

چند نفر را قربانی حماقت ذاتی اش خواهد کرد؟

راستی چند جوان دیگر باید ، شهید راه نا کجا شوند ؟

راستی ، راستی ، حواست هست ای جامعه ؟

بعد جالب تر این بود که در  یک مورد که یک طرف، یک معرف دختر بود و یک طرف، جاری آینده ی این عروس خوشبخت که برای برادرشوهرش دنبال دختری متولد 70 به بالا و اندامی ظریف و محجبه چادری میگشت ، وقتی فهمید که عروس به اصطلاح معروف سبز نیست ، با این که در خطوط قبلی مرتب گفته بود چه خوب، چه خوب ، بلافاصله ، گفت که نه ( که البته من موافق هم کفو بودن سیاسی هستم آن هم در این جامعه ی سیاست زده ی ما که به قول معروف ، در رختخوابت هم سیاست در جریان است ) بعد عده ای از حاضرین  به خانم جویای جاری  گفتند که حیف نیست وقتی همه ی شرایط ، به شکل ظاهری، حاکی از هم خوانی های اولیه دارد ، تنها به خاطر یک فاکتور ، آنهم سیاست، حتی از معرفی چنین موردی به مادر شوهرت  امتناع کنی ؟ حیف نیست ؟ حالا شاید خود دختر و پسر ، با هم کنار بیایند. یا شاید جهت گیری سیاسیشان ، عوض شده باشد یا ....

 

اینها را نوشتم که از چندین نکته ی دردمندی بگویم که شاید خیلی هم ناگفته نیست و همه ی ما در طول زندگیمان با آن مواجه بوده ایم اما گوئی کسی هم راه حلی ندارد. گوئی این نابرابری ها تا ابد الدهر ادامه دارند.

دختر ها و پسرهایی که خانه اشان ولنجک و  اختیاره و سعادت اباد نبود و از بچه های خوب و نازنین مرکز و جنوب شهر بودند، به تقریب همگی  62-63

بعضی ها هم بودند که از قضا ، ساکن دولت و اختیاره و دیباجی ، استاد دانشگاه و محجبه و متولد 63 به پائین !

 

نمیدانم مشکل چیست

 در توجیه ماجرا از نگاه مارکس که همه چیز را اقتصادی ببینیم

 یا آلتوسر که تلاشش  تعین چندگانه  جلوه دادن امور و نقش ایدئولوژیک را پر رنگ نشان دادن بود

راستش اگر از من بپرسید، در جامعه امروز ایران و حتی کلانشهری چون تهران، تنها آلتوسری میتوان تبیین کرد. بنده ای که همیشه ، مارکسی و جبرگرای اقتصادی بوده ام ، فکر میکنم اینجا را باید آلتوسری رفت .

ایدئولوژی های مذهبی که خیلی ها را از تعاملات اجتماعی باز میدارد.امیدشان به دختر شاه پریان و سواره ی  اسب سفیدی است که روزی می آید و همه چیز یا شبیه احادیث و روایات و یا نهایتا داستان های دیزنی لندی میشود که در کودکی لبخند را با رویایی شیرین ، به خواب شبمان می آورد. ایدئولوژی درونی شده ی اغراق آمیزی که اگر قرار بوده روزی ، آرام جان و خیال و حافظ دنیای دگرت باشد، حالا سوزنده ی ریشه همه ی اینهاست .

 

پی نوشت یک : اولا همان طور که گفتم این گروه بسیاررررر  اعضای مذهبی داره و تممممام اعضا خانم ها هستند. اما لزوما ربطی نداره که دردی که در این پست وجود داره رو بخوایم یا بخواهم به مذهب افراد نسبت بدم یا بدیم. من همیشه برای تمام مذاهب و تمام آدم های مذهبی احترام خاصی قائل بوده و هستم و امیدوارم به هیچ عنوان در این مورد ، برای هیچ کس ، اعم از مذهبی ها و غیر مذهبی ها ، سوتفاهمی پیش نیاد. صرفا بازتاب یک اتفاقی بود که در یک شب مردادی برام رخ داد و منو تا چند ساعت به هم ریخت .

پی نوشت دو: در فضای درون گروه ، هیچ اسمی از کسی برده نمیشد نه از دختر ها و نه از پسرها

پی نوشت سه : یکی از خانم ها، برای اون کیس دختر 72 ای نوشته بود: وای همچین دختری مگه روی زمین میمونه ؟ !!!!

* : وضعیت تاهل

 

پایان نوشت : قضاوت و  تفکر با شما !

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم مرداد 1393ساعت 23:11  توسط مژده عاقل  | 

از انجائی که همچنان و همچنان ، در ایام الله زجر آمیز فرجه به سر میبریم و همینظور ، با بارش افکار مواجهیم، 

به ذهنم رسید که باید یه کورس دانشگاهی تدارک دیده بشه که خود دانشجویان جامعه شناسی - مطالعات فرهنگی و الخ  رو  ( بالاخص تغییر رشته ای ها ) رو جامعه شناسی کنه

و این رو در بیاره که این بدبخت ها، با چه تضادهایی در طول دوره ی اکادمیکشون مواجه میشن. 

مثلا:

sociology of students of sociology

و مبتنی باشه بر درد و رنجی که نه فقط از اغاز مرحله ی "دیدن " ها و "شنیدن " ها صورت میگیره ، ببلکه رنج ناشی از بوجود آومدن تضاد و تقابل بین هر انچه که از مفهوم ایدئولوژی تا لحظه ی ورود به دانشگاه داشته اند و افکار امروزیشون

 اینکه مثلا اگر بخوان هر صدایی رو بشنوند و ببینند که  تا امروز ، نمیدیده اند و نمیشنویده اند، دیگه باید از تمام اصول مقدسی که روزی بواقعا بهش معتقد بوده اند ، بگذرند. بد هم بگذرند!

خیلی سال پیش تو وبلاگ قبلی دکتر رضا   بین رضا و سارا، بحث شدیدی بود بر سر ماجرای یک پدر و دختر استرالیایی ( اگر اشتباه نکنم ) که با هم ازدواج کرده بودن و در یک برنامه ی تلوزیونی ، ظاهر شده بودندو  تنها خواسته اشون از مردم ، این بود که مردم اونها رو بپذیرند.  چقدر برام چندش اور بود. چققققدر !

هنوزم هست. هنوزم تصورش برام ، به مثابه یک مسهل تمام عیار میمونه

 ولی مگه تو این چند وقته که با این وای ها آشنا شده ام ، مرتب تو گوشم خونده نشده که صدای حاشیه نشینان ؟ صدای حاشیه نشینان ؟

 حالم داره به هم میخوره از این دو راهی بزرگی که توش افتاده ام

 به قول استادم ( البته در موضعی مخالف ) به جهنم اسفل السافلین که باید در این دوره، ذهنم پریشان بشه

 میخوام صد سال سیاه تو این باتلاق بی انتها نیفتم که اخرش اسمش باشه ، پریشان شده ام و این پریشانی ارزش است !

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم خرداد 1393ساعت 19:7  توسط مژده عاقل  | 

هه ، دوباره فصل امتحانات و فيلمان ياد هندوستان كردنها

از ياد اوري عشق هاي قديمي كوچه دفتري تا  ببرسي وضعيت ريليشن شيپ همان كوچه دفتري ها

ولي بواقع يك چيزي ، حالم رو بدجور گرفت

قديمها وقتي فكر ميكردم كه چرا شيمي رو دوست ندارم ، جواب خودم اين بود كه همه چيزش انتزاعيه،ديدني نيست!

حالا كه داشتم در وبلاگ يكي از اساتيد درباره ماهيت جامعه ميخوندم، فكر كردم كه ايا اين جامعه لزوما خيلي عينيه كه شيفت كردم به اين ور؟؟؟

حالا يا من نميفهميدم انتزاع يعني چه ، يا نميفهميدم جامعه. و ملموساتش يعني چه يا كلا خل بودم

راستي ، اين روزها خل شده ام از خواندن معادلات و تناقضات  اين گرامشي . خل!

+ نوشته شده در  شنبه دهم خرداد 1393ساعت 17:21  توسط مژده عاقل  | 

به عنوان یک زن وقتی توی گروه علوم اجتماعی درس میخونم، حسی رو دارم که هیچ وقت ، هیچ وقت موقع خوندن شیمی توی دانشکده ی علوم نداشتم

وقتی یکبار، فقط یکبار از مارکس و پرولتاریا و سرمایه داری خوندی، برای ابد ذهنت درگیر یک دیالکتیک چندش آوری میشه که دیگه هیچ وقت نمیتونی ازش خلاص شی

دیگه قدم زدن در کوچه ها و واگنهای مترو ، تو را تنها مواجه نمیکنه با مرد پیری که با کمر خمیده اش ، باطری فروشی میکنه 

به قول معروف تو مو بینی و من پیچش مو

زنان همیشه خسته و ژنده پوش ادامس و لواشک فروش مترو، برای من تبدیل به تلی از سوزن میشه که در گلو فرو میره


فرودستی زنان  رو در لغت به لغت کلام از دهان در آمده ی  مردهای شهرم میبینم

حتی دیشب وقتی داشتم فیلم "برباد رفته " رو برای دهمین بار یا حتی بیشتر میدیدم، تازه فهیدم که رت باتلر با چه قیافه ی حق به جانبی، ارتباط با روسپی شهر رو بد نمیدونست اما تنها یک بغل عاشقانه ی اسکارلت و اشلی رو نشانی از نیمه راه یک خیانت

لذت نمیبرم

از این همه پریشانی لذت نمیبرم


+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم فروردین 1393ساعت 20:14  توسط مژده عاقل  | 

انقدر درباره ی این آلودگی هوا توی فیس بوکم ، گفته ام و نوشته ام وغر زده ام ، که خیلی ها مثل خواهر خودم به شدت روی این مسئله حساس شده اند و معتقدند که " من " دچار " حساسیت شده ام

والله من هر چی فکر میکنم ، نمیتونم بفهمم چرا مردم نسبت به این موضوع انقدر بی تفاوت اند. انقدری که از تعلق نگرفتن یا گرفتن ، سبد کالا این روزها ، کاریکاتور و جوک و مسخره بازی توی فیس بوک و واتز اپ و ... میبینم ومیشنوم، به واقع ، یک دهمش رو هم درباره ی آلودگی وحشتناک هوا نمیبینم و نمیشنوم

همین الان ، یکهو به ذهنم رسید که این آلودگی هوا هم واقعا شده دکسا

دکسا ی خیلی سریع القبول این روزهای ما

حالا این که مردم چرا چیزی نمیگن ، شاید واقعا به خاطر اینه که نمیبیننند. 

متاسفانه قرار گرفتن خونه ی ما تو نقطه  ای که از شیب سر پائینیش، یک چشم انداز جلوشه، باعث میشه که این صحنه رو من هر روززززز ببینم. 

مگه برجهای الهیه از حوالی پاسداران چققدر فاصله ی عرضی دارند ؟ باورنکردنیه که این برجها دیده نمیشن.

امروز که داشتم میرفتم  بیرون ، وقتی اون صحنه ی کذائی رو دیدم، دقیقا حس کردم که اون حس شکی که روزهای قبل در من بوجود می اومد ، دیگه بوجود نیومد

به خودم گفتم مژده!

دکسا ! همینجا و همین ثانیه ، در تو یک دکسا بوجود اومد. یه چیزی که تا هفته ی قبل داشتی براش میچزیدی، شد یه امر نچرال! 

بدیهی

و اینجا بود که فهمیدم دکساها چقدر راحت شکل میگیرند

با تمام بحث هایی که هفته ی پیش شکل گرفت ، فعلا در همین ثانیه تصمیم گرفتم که فردا با ماشین نرم دانشگاه

اونروزایی که میرفتم دانشکده شیمی و هنوز رانندگی نمیکردم مگه ادم نبودم ؟ جدا تصمیم گرفتم فردا مثل ادم زود بیدار شم و با ماشین نرم !


تا ببینیم چه میشود ! خبرش رو میام با همینجا مینویسم. 

دکسا= امر رایج بدیهی پنداشته شده ، امری که ظاهرا نباید بدیهی پنداشته شود اما به مرور زمان و دستکاری بعضی عوامل، میشود


+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1392ساعت 21:54  توسط مژده عاقل  | 

متاسفانه پرابلم های ذهنی من در حال حاضر بیشتر از جنس غیر نظری ، کاملا پوزیتیویستی و  بی ارتباط به جامعه شناسیه

مثل آلودگی هوا -  سرطان -  نبود دارو

آیا اینها قابل تبدیل به  تاپیکای جامعه شناسی -  مطالعات فرهنگی  هستند ؟ 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم دی 1392ساعت 14:40  توسط مژده عاقل  | 

بلبل زبون شدم

ولی یک چیز دیگه هم یادم اومد که نتونستم ننویسم

امروز درست قبل از شروع امتحان، خانومی که مراقب کلاس بود اومد و پرسید که  رشته ی شما چیه ؟

ما هم گفتیم مطالعات فرهنگی!

 گفت یعنی چی؟ گفتیم تقرییا جامعه شناسیه !  ( که البته نعره ها بود که بعدش زدیم و یقه ها بود که دیریدیم که آقا جان نگو تقریبا جامعه شناسیه :دی )

بعد خانوم مراقب پرسیدند که خب حالا کجاها میتونید مشغول به کار شوید؟

اینجا بود که سکوت شد !

 خیلی جواب تلخی میشه داد!

و تلخ تر از اون جامعه ای هست که به قول دکتر رضائی ، از ما که دانشجوی لیسانس شیمی و مهندسی و زبان  و ... بودیم  تا اون وزیر فوق لیسانس داری که میره دنبال دکتر شدن  رو مجبور میکنه که بریم دنبال مدرک

نمیگم . خیلی ها هم از روی عشق اومدن ، ولی فکر کنم یه کم دروغ بگیم اگه بگیم فقط و خالص ، عشق ما رو کشونده به دانشگاه ! 

*عنوان مخصوصا با دیکته sir  نوشته شده است /

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم دی 1392ساعت 21:32  توسط مژده عاقل  | 

اولین امتحان تحلیلی عمرم رو دادم! 

انقدرام که میترسیدم سخت نبود ( البته این اصلا به معنای خوب بودن نیستا )

تو لیسانس همه ی امتحانا کلوزد بوک بود فقط یه بار بچه های کاربردی ،  امتحان صنعتی رو اپن بوک داشتند

به نظرم اگرچه اینجور امتحان ها واقعا سخت ترند و باید کاملا کاملا فهمیده باشی ، اما بهتره. نه از این بابت که میتونی از رو کتاب کپ بزنی ، بلکه اگه واقعا بتونی خوب جواب بدی، یعنی یه چیزی، یه چیز خیلی کوچولو یاد گرفتی

و ارزش تو همینه

یعنی یه چیزی ولو خیلی کوچیک یاد گرفتن :)

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم دی 1392ساعت 20:37  توسط مژده عاقل  | 

آرامش یعنی
صدای جیرجیرک های تاریکی 
وقتی خودت را لای خنکای لحاف مخمل ملحفه شده میپیچانی
ارامش یعنی بالشت خنک و نرم و بزرگ 
یعنی دراز کشیدن روی تشک پنبه ای در بالکن یک خانه ی قدیمی 
وقتی که نسیم خنک شبانگاهی، آهسته روح خسته ات را نوازش میدهد

و تو محو شمارش ستاره های بی شمار آسمان سورمه ای رنگ میشوی

مژده

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم دی 1392ساعت 0:25  توسط مژده عاقل  | 

داشتم فکر میکردم که زمان ما ، مادر پدرا و اولیای مدرسه بهمون اجازه ی خیلی کارا رو مثل آرایش کردن و لاک زدن و سیگار کشیدن و  اینا رو نمیدادن . دلیلشونم سنت و مذهب بود 

و حالا یا بهتر بگم در آینده ای که برای خودم و فرزند احتمالیم متصورم ، میبینم که بهش گیر بدم که انقدر ریمل نزن . رژ نزن  ، حداقل به جای اون کرم پودر غلیظ ، از پنکیک خشک روی یه لایه ضد افتاب استفاده کن !!

چرا ؟ فقط به خاطر مواد شیمیاییش. 

رژی که سرب داره و سایر کاسمتیکی پر از مواد شیمیایی سرطانزاست 


رویکرد همون رویکرده ولی دلایل پشتش فرق میکنند. 


جا داره اینجا یادی بکنم از یکی از استادای شیمی معدنی دکتر قلی وند که  میگفت همیشه به دخترم میگم ، اگه میدونستی  مواد توی اون ریملی که به چشمات میزنی ، با نور خورشید چه واکنشایی میده ، هیچ وقت به این کار ادامه نمیدادی.


+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم دی 1392ساعت 22:52  توسط مژده عاقل  |