عشق داند که در این دایره سرگردانند....
دقیقا وقتی که میخواستم کلی از نوشته هام رو پاک کنم، اپیزود 21 فصل چهارم سریال "آشنایی با مادر" رو دیدم

این قسمت از حرفهای آخر تد، همونی بود که باید می شنیدم .

I don't need your help, okay? I can take care of myself.
And, yeah, maybe maybe there are some girls who wouldn't like it that I called them right away or said things too soon, but guess what? Those aren't the right girls for me.
Maybe the right girl is the one who loves that I do those things because that's just who I am, and I'm not going to change because of some stupid Three Days Rule.

 

 

تنکس تد ;)

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم فروردین ۱۳۹۴ساعت 11:55  توسط moojannn  | 

مطالعات فرهنگی خواندم، مارکس خواندیم که میگفت مبنای همه امور را اقتصاد تعیین میکند!

آلتوسر خواندیم که میگفت در کنار اقتصاد، ایدئولوژی( فرهنگ ) و سیاست هم هستند اما آخر سر باز هم اقتصاد تعیین میکند!

و این آخری ها که جملگی بر تعین مستقلانه ی فرهنگ رای دادند.

این نظریه ها، نظریه اند و بس...

کاریشان هم نمیشود کرد

اما در زندگی که من تا به امروز داشته ام و در تجربه ی زیسته ای که من در این جامعه و کشور به دست آورده ام ، فرهنگ حتی اقتصاد را هم پشت سر گذاشته و  متعین اصلی امور بوده

فرهنگ( بخوانید نبود فرهنگ!) حتی سلامت روان کودکان نسل بعد را  به فجیع ترین وضع ممکن به لجن میکشد وقتی که در کلاس های درسی که در آن درس دادم ، پدری دندانپزشک، خوش پوش و خوش رو( در ظاهر و با جو زنانه ی موسسه )  تصاویری را در منزل به وجود آورده بود که وقتی یکبار دستم را برای برداشتن چیزی از قفسه ی بالای سر کودکش،بالا بردم ، پسرش ناگهان خودش را جمع کرد و من که از واکنش دفاعیش در برابر حمله ی فرضی خودم، شکه شده بودم ، همینطور با چشمان از حدقه بیرون آمده داشتم نگاهش میکردم که پارسا جان ، من که کاریت ندارم. چرا اینجوری میکنی؟

بچه چند ثانیه ی بعد آرام شد. 

دوباره چند وقت بعد ، نمیدانم حرف چه شد سر کلاس که پسرش خیلی شیک و مجلسی بلند بلند گفت: میس! ما بابامون، مامانمون رو میزنه! جو کلاس که داشت میرفت که بترکد! من مجبور شدم ناشیانه بگویم نه پارسا جان ، بابا ، مامانت را نمیزند! ( واقعا هم ناشی بودم و هم شکه ! ) دوباره گفت چرا میس، میزند. من که میدیدم حالا بچه ها بیشتر دارند میترکند، دوباره حرفم را تکرار کردم و  پارسا ، ساکت شد. حالا فکر میکنم که چقدر همین اصرار من به انکار قضیه ، میتواند چقدر بد بوده باشد و چقدر از این بابت متاسفم . ولی واقعا که میتواند، باور کند که پدری به آن خوش مشربی، همسرش را اینطور مشمول #خشونت خانگی کند  که  محصولش آن رفلکس های عصبی در کلاس باشد؟

من فکر میکنم این بچه هایی که پدر و مادر های این مدلی دارند، اگر از ذاتی مهربان و باز اندیش و دلرحم برخوردار باشند، تا روزی که با این رفتار های نادرست پدر و مادرشان درگیرند، در هر بار مواجهه ، دوبار روحشان زخمی میشود. 

داستان شبیه همان ،دلسوزی برای ظالم است. یکبار آن موقع که ظلم میکند و یکبار آن موقع که ظلم میبیند. واقعا آدم دلش میسوزد که بچه ها یکبار وقتی پدران و مادرانشان ، اذیتشان میکنند، آسیب میبینند، یکبار هم وقتی که یک درشتی ای به پدر و مادر میکنند و بعد پشیمان میشوند.

این وسط داوران احمقی هم پیدا میشوند که تمام سهم تقصیر را می اندازند توی میدان فرزند و این فرزند بدبخت میماند با یک ارزش افزوده ای که هیچ کس  محاسبه اش نمیکند.

آن روزهای اول فکر میکردم که این پارسایی که انقدر همه چیز برایش فراهم است، چرا اینجوریست؟ چرا انقدر میخواهد حال مهرشاد را بگیرد؟ چرا اعصاب ندارد؟ بعد که رفتار های پدرش را دیدم و بعد که به آن ارزش افزوده های دیده نشده  ، فکر کردم، فهمیدم که ....

پارسا هم یک قربانی بود ...و بد به حال آن دسته از قربانیانی که بعد از وقتی، آگاه میشوند به تمام سازوکارهایی که این حال و روز را برایشان به ارمغانی درد ناک آورده ....

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم فروردین ۱۳۹۴ساعت 23:54  توسط moojannn  | 

خوبی ها

1- البته فکر میکنم استارتش از اسفند 92 شروع شد، ولی بالاخره دوستی هشت ساله رو با یکی از دوستان مدرسه ای که متاسفانه بسیار خوب شروع شد، ولی هرچی جلو تر رفت، بد و بدتر شد و به شدت روی اعصاب و روان من اثر منفی میگذاشت ،  پایان دادم. برای من این اتفاق،  نقطه ی عطفی توی زندگیم بود چون بالاخره تونستم تصمیمم رو یکبار هم که شده، به مرحله ی عمل برسونم. من تصمیم دور شدن از این آدم رو از مرداد91 گرفته بودم، ولی نمیشد. نه اون میفهمید که بی محلی های من دقیقا به منظور تسریع دوری هست و نه من میتونستم صریح تر از آنچه بودم، باشم

البته میدونم لازم نیست توضیح بدم ولی مینویسم برای کتابت وبلاگی.

فقط همین رو میگم که ما یک جمع 5 نفره بودیم از دوران دبیرستان. که وقتی الان که هر چهار نفرمون در اثر دور شدن از اون یک نفر،کلی آروم تر شدیم، با هم صحبت میکنیم، نظرمون این هست که ایشون دقیقا استراتژی عملش این بود که نقطه ضعف هر کسی رو بدست می آورد و تیکه و کنایه هاش رو بر اساس نقطه ی ضعف طرف مقابل ،پیاده میکرد

کلا حرف در باب توصیف رفتارهای این آدم خیلی زیاده و مهم هم نیست که من همه رو بنویسم یا ننویسم

من میدونم که بالاخره بعد 6-7 سال سکوت در برابر رفتارهای بد و مهمتر از همه، زبان تند و گزنده اش، به واکنش در اومدم. و این اتفاق کاملا همزمان شد با رفلکسی کاملا مشابه از سوی 4 تا از دوستان دیگر با همین خانم.

اوایل فکر میکردم که نکنه که من دارم اشتباه میکنم اما وقتی حرفهای عینا مشابه بقیه رو شنیدم، خیالم راحت شد که من بیش از حد هم صبر کرده ام

به هر حال،کاری بود که باید میکردم و خدا رو شکر انجام دادم. این رو هم بگم که بعضی روزها،خیلی زجر کشیدم. یک وقتهایی انقدر دلم براش تنگ میشد که حتی به گریه می افتادم. یک روزهایی انقدر جای خالی دوستی هشت ساله امون توی زندگیم ، پر رنگ میشد که فقط به این فکر میکردم که بهش زنگ بزنم و همه ی ناراحتی هام رو فراموش کنم. ولی وقتی دوباره "فقط" یاد اون دو سه تا حرف سوزناک روزهای اخر مجردی و اول متاهلیش می افتادم، همه ی اشک هام خشک میشد و فقط به این فکر میکردم که چرا؟ چرا گذاشتم کار به اینجا بکشه ؟ چرا گذاشتم که تمام این هشت سال ، هرچی میخواد بهم بگه و من همیشه سکوت کنم ؟ چرا مثل همون روز که با فاطمه تو پارک دم خونمون، خیلی از گفتنی ها رو بهش گفتیم، تو کل این هشت سال این کار رو نکردم تا این همه درد نکشم؟

چرا مثل خودش نبودم؟ چرا این همه سال ترسیدم برای از دست دادن آدم ها و برای موندن های دردناکشون تو زندگیم، هزینه های به این سنگینی رو دادم؟ چرا همیشه ترسیدم از رفتن آدم ها و برای موندنشون باج دادم ؟ چرا واقعا ؟ چرا سکوت کردم ؟ چرا عادت کردم به باج دادن ؟ باج دادن برای تنها نموندن ؟ چرا انقدر دیر همه چی رو فهمیدم ؟

اما خوشحالم که بالاخره تکلیفم رو با خودم یکسره کردم. تنهایی درد داره، اما به همون میزان هم ارج و قرب داره. اینکه دیگه برای کسی که برات ارزش قائل نیست، تره هم خورد نکنی، یک شیرینی بی انتها رو تولید میکنه. اینکه به طرف بگی برو...

این همه سال تحمل کردم و بارها هم شفاها بهش تذکر دادم که حتی نزدیک ترین دوستانت هم در برابر رفتار های عامدانه و بچه گانه ات یک صبری دارند، تا یک روزی تحمل میکنند و یک جایی ، وقتی کارد به استخون برسه، دیگه تموم میشه.

وقتی بهش پای تلفن اینها رو میگفتم، سکوت میکرد و من فکر میکردم که این فکر کردن ها و سکوت ها، بالاخره یک روزی ، نتیجه میده. اما دریغ و افسوس ....

بعد از اینکه رسما دیگه بهش زنگ نزدم، میدیدم و حس میکردم که چند باری، سعی کرد همه چی رو برگردونه اما دیگه خیلی دیر شده بود... خیلی خیلی دیر شده بود. سبویی که شکسته بود و آبی که رفته بود ....

به هر حال، کنار گذاشتن دوست سابق، برای من یک دستاورد خیلی خوب بود توی سال 93 و از این بابت خیلی خوشحالم

یک داستان مشابهی هم درباره ی یکی از فامیل های خیلی نزدیک هست که خیلی غیر مستقیم(در قالب یک استتوس فیس بوکی) یه چیزی درباره ی یکی از بی شمار رفتارهای زشتی که در طولِ مدتِ بودنش در ایران و مثلا فامیل بودنمون، از خودش بروز داده بود، نوشتم. متن نوشته ام جوری بود که هیچ کس غیر از خودش نمیفهمید که مخاطبم کی هست. اما ایشون نه تنها در جواب؛ یک استاتوس ( که البته غیر از خودم هیچ کس نفهمیدم منظورش من هستم) نوشت، بلکه من رو بلاک کرد. واقعا نه تنها ناراحت نیستم بلکه باید بگم بسیار هم خوشحال هستم. خیلی خیلی خوشحالم برای  اینکه دیگه مجبور نیستم به خاطر باید ها و نبایدهای خانوادگی و فامیلی ، الکی به کسی ابراز علاقه کنم . برای اینکه تنها "یکی" از بی احترامی هایی که بهم کرده بود رو به شکل کاملا گمنام ، نوشتم . خوشحالم که یکی از حرکات زشتش رو بهش فهموندم.شاید باورکردنی نباشه ،ولی اون بلاک شدن، یکی از شیرین ترین "واپس خوردن " هایی بود که تا حالا تو زندگیم تجربه کردم :دی

2- در عوض ، از خرداد 93 با یک گروه خوب وکلی دوستان تک به تک خوب آشنا شدم که کلی توی زندگیم اثر گذار بوده اند ( ماضی نقلی : به کارکرد ماضی نقلی توجه شود) و از این بابت ، یک آرامش خاصی رو تجربه میکنم

 3- پایان نامه ام، پایان نامه ام رو خیلی دوست دارم.شاید این یکی از بهترین انتخاب های من بوده . این که در ابتدای مهر 92، دکتر رضایی بیاد از بوردیو بگه و من رو ببره به سمت همون شاخه از داستان هایی که حتی از دوره ی دبیرستان توی ذهنم بوده ولی نمیتونستم جمع بندیشون کنم. بوردیوی عزیزم، من رو رسوند به انچه که میخواستم فریاد بزنم و نمیتونستم. بعد کم کم ، به لطف پیگیری های خودم :دی و اساتید که هر ترم از ما مقاله میخواستند، اومدم توفاز همون چیزی که در لایه های پنهان ذهنم ، همیشه مثل یک خوره عمل میکرده یعنی سمپاد. و حالا همین چند تا مصاحبه های اولیه ای که گرفتم ، بهم نشون میده که دنیا میتونه چققققدر متفاوت از چیزی باشه که ما همیشه فکر میکنیم.

4- کشف دو مقوله از مهمترین درگیری های فکریم که به ترتیب : 1- آموزش و 2- محیط زیست هستند. البته فکر میکنم که هنوز یک مقوله ی سومی هم هست به نام زیست شناسی . گرچه خانواده و دوستان نزدیک،یحتمل، عیب کنندم که چرا دل به او دادم ، لیک باید اول ببینند که زیست شناسی یعنی چه :دی

5-یک پروژه ی بسیار معوقه و پشت گوش انداخته شده ای رو (از زمان دبیرستان حتی) بالاخره در ماه مرداد 93 شروع کردم که بی نهایت در اونچه که همین امروز هستم، اثر گذار بوده و هست. یک خود سازی، یک خود شناسی ناب و عمیق، یک اصلاح بی نظیر :) گرچه سختی هایی رو هم به همراه داره. ای کاش میتونستم بیشتر توضیح بدم.

6 – کلا سال نیمسال تحصیلی 92-93 و بعدش که میشه سال 93، برام خیلی خوب بود چون که توی دانشگاه دوره ی فوق لیسانس تجربه های خیلی خوبی به دست آوردم. اگرچه شاید ،برخلاف همه ی دوره های تحصیلیم، خیلی جو صمیمی محقق نشد و واقعا بااین که خیلی تلاش کردم جو دو دسته ی کلاس رو به هم پیوند بدم، نشد و اتفاقا به نظرم همین باعث شد که آخرش حس کنم که در نهایت، تجربه ی خوبی بود. گاهی اوقات، خوب بودن به معنای اون خوبی که همیشه شنیدیم نیست. چیزی که بیشتر خوشحالم میکنه این هست که دقیقا به دلیل همون تجارب قبلی، خودم رو مجبور نکردم برای بودن با کسی ، باج بدم و به هر قیمتی ، یک رابطه رو نگه دارم.
خیلی وقت ها شد که تصمیم گرفتم اصلا کلا برم دانشگاه ونگاه هیچ کس نکنم.یک دوره از گروه وایبری رفتم بیرون ولی دوباره برگشتم:دی دوره ی فوق تموم شد درحالی که دوستان صمیمی من،از من چندین سال بزرگتر بودند و من از این فرصت کلی استفاده کردم ;)   خیلی دلم میخواست و هنوزم میخواد که بشه با بچه های دوره ی ارشد صمیمی تر شد ولی حالا دیگه قویا! به این  قائل هستم که به زور نمیشه ، رابطه ای رو بنا نهاد.
کلا همین قدری هم که نظریه لکلائو موفه رو از کتاب یورگنسن ( ونه کتاب ترجمه شده دکتر ر.ضایی) خوندم، خیلی حال داد. خیلی خیلی حال داد:دی

7- خاله ام. خاله ام با یک سرطان جنگید و زحمت هایی که مامانم براش کشید، واقعا نتیجه داد.امیدوارم که بتونه با این افسردگی ناشی از فهمیدن بیماریش هم مقابله کنه و باز هم آرامش کامل به خونواده امون برگرده

8- مواجهه ی من با رشته های جامعه شناسی و مطالعات فرهنگی،تجربه ی بسیاررررر متناقضی بود.هم خوب بود و هم بد. کاملا ذهنم رو دی فریم کرد (چیزی که خیلی ها در تعریف ماهیت جامعه شناسی میگن). این دی فریم شدن خیلی جاها خوب بود و خیلی جاها بد. کلاس درس جامعه شناسی ج.نسیت با بهرنگ، تجربه ی جالبی بود. گرچه متاسفانه ناقص موند، سیلابس کامل تدریس نشد و خیلی چیزها مبهم موند.ولی ذهن من رو به قدری تغییر داد که خودمم باورم نمیشه. نمیدونم این همه تغییر خوب هست یا بد ولی به هر حال، اون چیزی که از علم و فرهنگ در اومد، ابدا شبیه اون چیزی نیست که واردش شد. نسبت به خیلی از باورهای (نه لزوما مذهبی اما گاها حتی مذهبی) قدیمی بی اعتنا شدم. که البته خوب هست خیلی هاش ولی یه سریاش هم ارامش رو ازم گرفته و جالب نیست.اما یه جاهایی هم بهم یک صراحت کلام و عملی رو داده که راضیم :) نسبت به قضیه فمنیسم نه به شکل تیپیکال موج سومی ولی به شکل عمومی حساس شده ام که البته این میتونه نظر خیلی از دوستانم رو در موردم عوض کنه اما به هر حال نباید از واقعیت فرار کرد. نسبت به داستان عدالت خیلی حساس تر شده ام و امیدوارم که رسما خدا در این مورد، عاقبتم رو ختم به خیر کنه :)) 

 

و اما قسمت های بد

بنویسم یا ننویسم؟ :دی

1-  به نظرم قسمت بد ماجرا همون تنهایی ناشی از بی دوستی بود ، اینکه آدم ، دوستهای نزدیکش دونه دونه ازدواج کنند و دیگه هیچ حرفی نداشته باشه که باهاشون بزنه.یک موقعی باورم نمیشد که آدم ها ممکنه بعد از ازدواج خیلی عوض بشن و فرق کنند، ولی حالا کاملا برام این موضوع طبیعی هست .

 

2-  دو سه تا از بچه های لیسانس، بهم خیلی انرژی منفی وارد میکنند و من اصلا این رو دوست ندارم. تصمیم جدی دارم که یا بهشون این رو بفهمونم که لااقل اگه نمیخوان رویه ی مثبت نگری رو دنبال کنند، واقعا نباید انقدر فاز منفی بدن چون من به سختی تونستم  از اون فاز های منفی ام فاصله بگیرم و هنوزم گاهی وقتا، درگیر چالش هاش میشم. یا اینکه خودم رو کمی دور کنم. خود خواهی خوب نیست واقعا، ولی گاهی وقتها ، اگر آدم منطقی نباشه و به اسم دوستی ، حواسش به یک سری اتفاقات نباشه، نه تنها هیچ کمکی در قامت دگرخواهی نمیتونه به دیگری بکنه بلکه خودش هم نابود میشه و این مژده ای که امروز داره اینجا مینویسه، انقدر تجربه داره که بفهمه که متاسفانه تو فضای ایران، خیلی فرصت جبران اشتباه وجود نداره....

 3-  یه حس منفی هایی هست که میاد و میره.ولی هست! ابسلوتلی هست و نمیشه کاریش کرد.مهم این هست که آدم بتونه هرچه سریع تر ،خودش رو بازیابی کنه. مواجهه با بعضی واقعیت ها، انقدر تلخ هست که هیچ شیرینی ای نمیتونه تلخیش رو پاک کنه ولی واقعیت ،واقعیت هست و هیچ کاری نمیشه کرد. فقط باید در قدم اول، تلاش کرد که پذیرفت و بعد دنبال راه چاره ای گشت.البته بر همگان واضح و مبرهن است که خیلی وقت ها نمیشه از حال خراب ناشی از مواجهه با واقعیت فرار کرد. و مسلما همون حال خراب هست که آدم رو داغون میکنه ولی در کل مواجهه با واقعیت ها ، گرچه خیلی سخت و تلخ اند ولی باید مواجه شد و از وهم در اومد تا بشه بهتر زندگی کرد.

 4- زمستان سال93،روزهای خوبی نبود. البته اولش با یک هیجان خیلی خفن شروع شد ولی بعد خیلی بد به پایان رسید. امیدوارم که بشه خیلی زود فراموش کرد

 

امیدوارم که سال 94 فارغ از کلیشه ها و این حرفایی که آدم همیشه میزده و باز هم احتمالا خواهد زد و کمی هم حال به هم زن هست، سال خوبی باشه. باید مثبت نگر بود، امید داشت ، تلاش کرد و  البته پذیرای اتفاقات خلاف انتظار هم بود. در عین پذیرا بودن واقعیت، باید با بخش های خوب و مثبت زندگی ، کمی بیش از حد معقول شاد بود و حال کرد. قسمت های بد رو هم پذیرفت، باور کرد ولی نباید اجازه بدیم که مرتب نوای غمناک غم ها، در ذهن و روانمون ، انعکاس داده بشه.

به هر حال زندگی میگذره. با همه ی خوبی ها و بدی هاش. یه مقدار باید از خواسته هامون کم کنیم، یه مقدار قناعتمون رو بیشتر و با اون چیزهایی که خیلی دست ما نیست هم ، کمی مدارا ، کمی سازش و کمی تحمل .... نمیدونم... شاید بعدا راه حل های بهتری برای این قسمت ها پیدا کنم 

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم فروردین ۱۳۹۴ساعت 13:33  توسط moojannn  | 

خانم قمصری هم رفت

مادربزرگ سالهای خیابان ایران نشینی

خانه ی خانم قمصری، محفل زنانه ی شهر بود .

شهر که چه عرض کنم، خیابان ایران و کوچه تقوی اش

اما همان یک خیابان و یک کوچه و یک بن بست به خاطر ماندنی اش، برایم، دنیایی بود که همه ی آنها که مرا از نزدیک میشناسند، میدانند که هنوز هم که هنوز است، آن محله، آن آدمها ، آن کالبد شهری و آن خاطرات لعنتی که یاد خوبی هایشان مرا رها نمیکنند، برایم طعم دیگری دارد

خانم قمصری و دخترانش و نوه هایش و نتیجه هایش که بخشی از کودکی و نوجوانی مرا ساختند...

روضه های 5 روز آخر صفرش ، شب نشینی های تا بامداد آدینه اش ، خانه ی امن و امانش 

خانم قمصری هم رفت 

بعد از خانم زمانی نازنین و خانم شایسته مقدم و دیگر خانم ها و آقایانی که در ذهن کودکی من میشه آدم بزرگ هایی بودند که همیشه بودند و انگار قرار بود که همیشه باشند

ولی حالا نیستند

و ما میرویم که رسم لا یتغیر طبیعت را پی گیریم 

بزرگ میشویم و پا میگذاریم جا پای دیگرانی که روزی به سن و سال ما بوده اند

باشد که روز رفتن،شاد باشیم و راضی 

ترسان نباشیم

دلی را نشکسته باشیم

برایمان بخوانند:


 زندگي صحنه يكتاي هنرمندي ماست
    
 هر كسي نغمه خود خواند و از صحنه رود
    
  صحنه پيوسته به جاست
    
  خرم آن نغمه كه مردم بسپارند به ياد

 

 

روحش شاد و یادش گرامی 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم فروردین ۱۳۹۴ساعت 14:40  توسط moojannn  | 

بعد از ظهر خوابیدم.

خواب عجیبی دیدم

خواب دیدم که از کوچه گل محمدی داشتم راه میرفتم. تو اون کوچه ( خیابون !؟) اصلا درخت توتی نبود و نیست ولی من تو خواب دیدم که یه عالمه درخت توت هست و من میخوام توت ها رو بچینم و بخورم. مدام میپرم ( با استایل اسپک زدن در والیبال) ولی نمیتونم موفق شم

بعد پیچیدم توی کوچه رحمانی مقدم ( همون که میخورد به پورزرگری) و اون خونه ی سر نبش ، مثل هرسال گلهای خوشه ای بنفش رنگش از روی دیوارهاش  آویزون شده بود روی دیوار. باز هم تلاش کردم بپرم و یک گل رو بکَنَم ( چه کار بدی !) ولی باز هم نشد. باد میپیچید .باد مخصوص فصل بهار و من غرق در سرمستی بودم

نهایتا دستم کشیده شد به برگهای درخت خونه ی روبرویی و یک شاخه کنده شد و موند توی دستهام. من هم پریدم و دقیقا صحنه ای که درست شد، همون صحنه ی "پرین " بود که یک گل قاصدک رو فوت کرد و با یکی از پرزهاش به پرواز در اومد.

کل مسیر رو با وزش تند باد و اون شاخه ی چوبی و برگهای بالای سرش پرواز کردم

بقیه اش رو هم نمیخوام بنویسم چون نگرانم میکنه

انشالله که خیر هست همه چیز

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم اسفند ۱۳۹۳ساعت 17:47  توسط moojannn  | 

 آدم یک وقت هایی نیاز ندارد که ناله کند 

از بس که غم دارد

بلکه تنها نیاز دارد که یک دوستی، بی انکه به او چیزی گفته باشی

بیاید سراغت و از تو بپرسد

حالت خوب است ؟ دنیا امن و امان هست ؟

و تو اینبار در جوابش 

بغضت را فرو خوری و به لبخندی تلخ و پوچ ، بسنده کنی

همین شاید، حال آدم را خوب کند

شاید ....

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم اسفند ۱۳۹۳ساعت 23:33  توسط moojannn  | 

دیشب با یک همکلاسی سابق صحبت کردم

واقعا خیلی جالبه که آدم گاهی وقت ها ، در اوج درماندگی، از سوی یک آدم های راه حل میگیره که هیچ وقت فکرش رو هم نمیکرده این آدم ، اصولا همفکر من بتونه باشه چه برسه به سلوشن دادن !

به هر حال خیلی خوب بود و کلی آروم شدم

-------------

این چند روزه خیلی خسته ام

همون چیزی که آغاز فکر کردن رو در من استارت زد !( بعله واقعا مایه خجالت هست ) یعنی وبلاگ خوانی و بالاخص وبلاگ دوستان خواهرم که اساسا جرقه ی این پایان نامه با خوندن اون زده شده بود ، این روزها داره از من شدید انرژی میگیره

دوباره رفتم سراغ متن های وبلاگ فرزانگان 73 تا یه سری استناد و مدرک در آرم.و همون طور که قبلا هم نوشتم، واقعا خود این بازخوانی، یک مطالعه ی طولی محسوب میشه

خیلی از بچه هایی که اون موقع تو دوراهی رفتن و موندن بودند، حالا چندین ساله که رفتن، اقامت گرفتن، بچه دار شدن و حتی برای بار دوم ، تغییر محل جغرافیایی دادند. اما بر نگشتند!

اینها همه اش استقراست ...

بعله استقرا به این معنا که ما هفت تا تخم مرغ داریم ، دونه به دونه میشکنیمشون و هر 6 تا تخم مرغ اول ، سالم هستند ، حالا میرسیم به تخم مرغ اخر . بنا بر این اصل تا حالا هر 6 تا تخم مرغ اول ، سالم بوده اند، میتونیم بگیم که این یکی هم سالم هست. اما واقعیت اینه که به همون اندازه که میتونه سالم باشه ، به همون اندازه هم میتونه خراب باشه

نتیجه اینکه ما تو خیلی از کارهامون استقرا میکنیم و اتفاقا نتیجه ، مورد انتظارمون هم هست.

مثلا اینکه، ما این همه آدمی رو میبینم که سر دوراهی رفتن یا موندن ( کسانی که هنوز ایران هستند ) و یا موندن و برگشتن ( کسانی که خارج از ایران هستند) قرار دارند. حالا اگه چند سال بعد ( مثل من که الان دارم نوشته های یه عده رو حدود 8 سال بعد از کتابتشون میخونم ) ببینی که اون ادم ها یک تصمیمی رو گرفتند و الان هم که چند سال از گرفتن اون تصمیمشون میگذره، هنوز پاش ایستاده اند. مثلا مهاجرت کرده اند و قرار هم نیست که برگردن. پس اگر من هم با همه تشابهاتی که بین دغدغه هام با همین آدم وجود داره، مهاجرت کنم، قراره که بمونم و شاد باشم یا حتی نباشم اما برنگردم و صابون خیلی غم ها رو به تنم بمالم. یعنی بپذیرم که بمالم 

اما این استقرا هست واساسا از وقتی که ترم یک ارشد،جلسه اول کلاس "فلسفه روش" با دکتر بهاره آروین ، ب(شایدم جلسه دوم ) با این داستان پیچ در پیچ فلسفه علم و کلا اصول اولیه ی فلسفه نظیر همین استقرا و قیاس ، آشنا شدم، زندگی برام تغیییر کرد. اووووووووف 

واقعا به قول همین استاد راهنما که در بالا، نامشون ذکر شد، مثنوی هفتاد من هست

گاهی وقتها فکر میکنم ، شیمی خواندن، با همه ی محتوی چندش ناک و تهوع برانگیری که برام داشت، ولی لااقل انقدر دیگه آدم رو تو باتلاق فکر کردن، فرو نمیبرد

اینکه ادم یک اصل فلسفی را جلسه ی دوم ترم یک بخواند و هر روز که از خواب پا میشه، به این فکر کنه که الان این تصمیم من ،مبتنی بر استقرا هست و این یکی مبتنی بر قیاس!

ظاهرا این حال پریشان من را پایانی نیست....

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم اسفند ۱۳۹۳ساعت 14:43  توسط moojannn  | 

همچنان در حال خوندن وبلاگ فرزانگان 73 هستم

تازه رسیدم به نوشته های پرشنگ

آخ که سال 85 هم ، دغدغه همه ی ما، همین دموکراسی هیچ وقت نبوده و نداشته بوده. حالا هم هست، بعدها هم خواهد بود

نمیدونم کی قراره حس کنم که کمی، فقط کمی آزادم ؟

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم بهمن ۱۳۹۳ساعت 21:14  توسط moojannn  | 

"چهار شنبه سوری مبارک" امروز روی پیغامهای تلفن همراه ردوبدل میشه"وچنین گفت زرتشت :بسوزانید بدی را در آتش تا نیکی پدید آید.."

 

امسال تهدیدهای ممنوعیت های چهارشنبه سوری خیلی بیشتره ولی برعکس همه جا خیلی واضحتر و بیشتر ، کنار خیابونها انواع و اقسام فشفشه و بمب و ترقه میفروشند.یکی از تهدیدها شامل زندان تا آخر تعطیلات عیده!!!......... ....... .

نسترن جان شاید برات جالب باشه که تا پارسال که چنین جو پر اضطرابی حاکم نبود من نشنیده بودم کسی بگه "چهارشنبه سوری مبارک" یا "شب یلدا مبارک"...

بهـار

 

از وبلاگ :http://farzanegan73.blogfa.com/post-538.aspx

به تاریخ نوشته هم توجه شود!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم بهمن ۱۳۹۳ساعت 13:54  توسط moojannn  | 

از اونجایی که من خیلی باهوشم و البته خیلی هم خجسته هستم و البته خیلی هم مژده بی غم !

داشتم به مشکل دوستام در باب نداشتن نت در خانه و محل کار فکر میکردم چرا که رایتل عزیز نیز، یه سری جاها، دست عطوفت آنتن خودش رو از سر کاربرانش برداشته 

داشتم فکر میکردم کاشکی میشد یه دستگاهی اختراع کرد ، مثلا یه ترد میل یا یه دوچرخه ی ثابت، که به یه دینام وصل باشه، بعد روش بدوئی یا رکاب بزنی، و انرژی حاصل با یه مبدل ! ( که البته این مبدل خودش باید اختراع شه هر چه زودتر ) تبدیل به طول موج های وایرلس بشه 

خیلی باهوشم نه ؟

شما هم اگه ددلاین مقاله ی درس جنسیت داشتید ،حتما به همین حال و روز می افتادین :(((

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم بهمن ۱۳۹۳ساعت 14:58  توسط moojannn  |